۳ارد

دلم برای مادرم تنگ شد

من همیشه وقتی مطلب می نویسم بر نمی گردم مرور کنم و هر چیزی که به ذهنم میرسه رو می نویسم و چیزی رو پاک نمی کنم ولی امشب بارها و بارها برگشتم و مرور کردم و پاک کردم و از نو نوشتم، اینقدر که دیگه تصمیم گرفتم چیزی ننویسم ولی الان تصمیم گرفتم هر چیزی به ذهنم میاد رو بنویسم بدون اینکه به چیزی فکر کنم، امروز صبح خیلی دلم شکست، یاد گذشته ها افتادم، یه جایی از زندگیم بدجوری گیر کرده بودم، از یکی خواستم کمکم کنه، اون هم شرایط من رو کاملا فهمیده بود، قبول کرد، قول داد و من هم همه چیز رو دو دستی تقدیمش کردم، بهترین پروژه های زندگیم رو، بعد از یک مدت برگشت و به من گفت یا من باید باشم یا فلانی وگرنه میرم.

من حتی ثانیه ای به پیشنهادش فکر نکردم و بهش گفتم به درک برو، قبل از عید هم از یکی چیزی خواستم باز گیر کرده بودم، گفت من شاید نمی خواستم با فلانی کار کنم، به اون هم گفتم به درک برو، البته فلانی این دومی با اولی فرق داشت ولی هر دوشون برای من خیلی ارزشمند تر از چیزی بودن که حتی تصورش رو کنند، بگذریم بعد از رفتنش مجبور شدیم همه چیز رو تعطیل کنیم و چاره ی دیگه ای نداشتیم، بعد از سال ها ازم چیزی خواست، حالا چطوری روش شد نمی دونم، من هم قبول کردم و گفتم همون فلانی که به خاطرش ول کرد و رفت انجامش بده، اون هم به بهترین شکل ممکن براش انجام داد، خوشحال بودم که اون موقع تصمیم درستی رو گرفتم.

امروز صبح فهمیدم همون فلانی که من به خاطرش این همه درد کشیدم رفته با همون آدمی که هنوز پول اون کاری که براش انجام دادیم رو نداده پروژه برداشته، فقط میشه تاسف خورد، بعد طرف به دروغ میگه من شش ماهه ندیدمش، جالب اینجاست که ادعا می کنند کار فرهنگی و تربیتی می کنند، واقعا خنده دار هست، اون کار و حتی تمام کارهای اونها برای من هیچ ارزشی نداره و صرفا برای من یک بازی بود و خوشحالم که شر اون از سرم باز شده ولی اخلاق حرفه ای و خیلی چیزهای دیگه هم که بزاریم کنار، باز باعث شد من متوجه بشم با آدم های مذهبی و دین دار نمیشه کار کرد چون به اسم تکلیف الهی و خیلی حرف های دیگه دورت می زنند و می خندن.

این قضاوت درستی شاید نباشه و می دونم که نیست ولی توی چند سال گذشته تا دلتون بخواد دیدم و خوردم، صبح تا عصر توی خونه کیلومترها راه رفتم و فکر کردم، عصر با خودم گفتم بهتره برم بیرون، چند وقتی هست آشیونه ای برای خودم درست کردم، بالای یک کوه، اون بالا دوستانی دارم که خیلی دوستشون دارم، اونا نامردی بلد نیستن، به کسی که احساس می کردم عاشق پرواز هست گفتم بیاد با هم بریم، کسی که فکر می کردم می تونم باهاش حرف بزنم و آروم بشم، تا وقتی رسیدیم اون بالا همه چیز خوب بود، بعد حرف هایی زدم و حرف هایی شنیدم که فهمیدم هر چیزی که قبلا گفته بود دروغی بیش نبود ولی نمی خواستم باور کنم.

دلم برای مادرم تنگ شد، بهش زنگ زدم و کلی حرف زدیم و درد دل کردیم، به من می گفت نمی دونم تو چرا این طوری هستی ولی بعضی وقت ها برای غریبه ها کارهایی می کنی که آشناهاشون براشون نمی کنند، آخرش می گفت اگر همه توی دنیا بلد بودن رسم وفاداری رو الان دنیا جای بهتری برای زندگی کردن بود، مدام هم بهم می گفت بی خودی غصه نخور، شاید بیشتر نگران این بود باز راهی بیمارستان بشم، حرف های آدم ها بدجوری روی قلب آدم می مونه، سخته برای یکی تمام وجودت رو بزاری بعد بیاد بگه من برای یکی حاضرم گلوله هم بخورم خداحافظ، تا دیروز ناراحت رفتن یکی بودم امروز شدن دوتا، خیلی خوبه، دارم خوب پیش میرم.

آدم ها خیلی زود فراموش می کنند روزی که به خاطرشون جلوی همه وایستادی تا اونها بتونند خودشون رو نشون بدن، روزی که هر سختی رو تحمل کردی تا اونها بتونند یاد بگیرند، وقتی امروزشون با دیروزشون فرق کرد دیگه تو مهم نیستی، یادمه یه روز به فیل های صورتی گفتم چند نفر رو بزار کنار قبول نمی کرد ولی به احترام من گذاشت کنار بعد از یک سال بهم گفت ازت ممنونم که پافشاری کردی اونها نباشن، این موسیقی متن بادیگارد رو خیلی دوست دارم، دیوونه شدم بس که گوش دادمش، دوست داشتم تا هفت روز دیگه کاری رو شروع کنیم ولی همه چیز شروع نشده تمام شد چون نظر من اصلا مهم نبود و من بیش از پیش برای خودم متاسفم به دلتنگی و تنهایی های خودم ادامه میدم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۲ دیدگاه ها

  1. ممنو بابت معرفی موسیقی متن فیلم بادیگارد ، عالیه ، عالی …

  2. سلام اقا ابوالفضل
    اگه مطمئنی کاری که میکنی درسته ادامه بده
    شک نکن و کم نیار.
    یا علی مدد

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)