۲۶اسف
تنهایی

دلیلی که ارزش جنگیدن داشت!

آخرین باری که دیدمش خودم رسوندمش سر دو راهی تا برای همیشه از پیشم بره، لحظات سخت و دردناکی بود، فکر نمی‌کنم هیچ وقت از یادم بره، اون موقع فکر می‌کردم دیگه چیزی تو این دنیا وجود نداره که ارزش جنگیدن داشته باشه برای من، سال‌ها بود برای اون می‌جنگیدم، دوستش داشتم، وقتی برگشتم خونه دو تا میخ به دیوار زدم، شمشیرم رو از کمرم باز کردم و زدمش روی دیوار اتاقم جایی‌ که هر وقت از خواب بیدار میشدم و چشم‌هام رو باز می‌کردم نگاهم بهش می‌افتاد، مدت‌های زیادی خوابیدم، وقت‌هایی هم که بیدار بودم خیره می‌شدم به شمشیری که روی دیوار آویزون شده بود و با خاطرات روزهایی که می جنگیدم و تو دستم می چرخوندمش زندگی می‌کردم.

با وجودیکه می‌دونستم برای همیشه رفته و خیلی از هم فاصله داشتیم کلاغ‌ها هر روز ازش خبر می‌آوردن و من با حوصله تک‌تکشون رو می‌خوندم، انگار خودم می‌خواستم همیشه جای زخم‌های روی تنم رو تازه نگه دارم، جنگجویی بودم که دلیل جنگیدنش رو از دست داده بود، تا اینکه یک روز صبح تصمیم گرفتم یکم کمتر بخوابم، صبح زود از خواب بیدار شدم، نگاهی به شمشیر روی دیوار انداختم، بند کفش‌هام رو محکم بستم و شروع کردم به دویدن، بی‌هدف و بدون هیچ مقصدی فقط می‌دویدم، روزها به دویدن ادامه دادم، یادمه بعضی از روزها به هیچ چیزی فکر نمی‌کردم، انگار خالی شده بودم از همه چیز، کلاغ‌ها مثل همیشه هر روز خبر جدیدی ازش می‌آوردن، ولی دیگه نمی‌شناختمش، اینقدر عوض شده بود که حتی دوست نداشتم اتفاقی ببینمش و خبری ازش بشنوم، دیگه کسی نبود که من دوستش داشته باشم، به این فکر می‌کردم که چقدر دلیل جنگیدنم در تمام سال‌های گذشته پوچ و بی‌معنی بوده، دلیلی که با گذر زمان این همه دستخوش تغییرات بشه، دلیل نیست، توهمه.

چندین ماه به دویدن ادامه دادم، هر روز به خودم فکر می‌کردم، به این که خیلی شبیه بقیه شدم، از خودم بدم میومد، احساس می‌کردم دیگه خودم نیستم، شبیه یک مرده‌ی متحرک شده بودم با این تفاوت که می‌خوردم، کار می‌کردم، می‌خوابیدم و اکسیژن مصرف می‌کردم، روزهای سختی بود، به دنبال دلیلی برای جنگیدن می‌گشتم ولی پیداش نمی‌کردم، به ذهنم رسید شاید بد نباشه توی کتاب‌ها دنبالش بگردم، دیوانه‌وار شروع کردم به کتاب خوندن، زندگیم داشت معنای جدیدی پیدا می‌کرد، احساس می‌کردم بهش خیلی نزدیک شدم ولی هنوز گنگ بود، نمی‌تونستم درست درکش کنم، فقط می‌دونستم صبح‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شدم دلیلی داشتم برای زندگی، فقط برام شفاف نبود.

بعد از مدتی شروع کردم به نوشتن، به هر چیزی فکر می‌کردم می نوشتمش، به تناقض خورده بودم، از طرفی احساس می‌کردم آدم‌ها ارزش جنگیدن ندارن، از طرفی به این نتیجه رسیده بودم کسی که هستیم حاصل انتخاب آدم‌ها و محیط‌هایی هست که داشتیم، نمی‌تونستم دلیلی برای جنگیدنم انتخاب کنم که ارزش جنگیدن داشته باشه، هر روز با خودم فکر می کردم، اینقدر که شب‌ها با سر درد می‌خوابیدم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم، تصمیم گرفتم به چیزی فکر نکنم، به سمت دیوار رفتم، شمشیرم رو از روی دیوار برداشتم و به کمرم بستم، احساس شگفت‌انگیزی بود، فکر می‌کردم پیداش کردم، کلاغ‌ها مثل همیشه سر و کلشون پیدا شده بود، این بار خبر‌هاشون رو نخوندم، بعد از مدت‌ها شمشیرم رو از غلاف در آوردم و همشون رو از دم تیغ گذروندم، احساس کردم سبک شدم و می‌تونم پرواز کنم، همون موقع به ذهنم رسید سرزمینی برای خودم بسازم که آدم‌هاش ارزش جنگیدن داشته باشن، گاهی انتخاب‌های غلط گذشته باعث میشن انتخاب‌های درست آینده رو هم از دست بدیم، این همون دلیلی بود که ارزش جنگیدن داشت و باعث شد من دوباره شمشیرم رو به کمرم ببندم و وارد میدون بشم، سال‌ها بود جای خالی خودم رو احساس می‌کردم، این بار تصمیم جالب‌تری هم گرفته بودم، نمی‌خواستم تنهایی بجنگم، شروع کردم به پیدا کردن یاران قسم خورده‌ای که تا آخرین لحظه کنارم خواهند جنگید، اتفاقی که در سال بعد حتما دنبالش خواهم کرد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)