۱۲خرد

دوست داشتیم انجامش بدیم و دادیم!

فکر می کنم مدت زیادی بود که نمی‌نوشتم، بعضی اوقات این‌طوری میشم بدون هیچ دلیلی حوصله هیچ کاری رو ندارم، دراز می‌کشم روی تخت یا با ماشین میرم این طرف و اون طرف یا با دوستام قرار میزارم و باهاشون چایی یا قهوه می‌خورم و حرف می‌زنم، در کل همه‌ی این کارها بهانه‌ای هست تا برای خودم یکم وقت بزارم، به خودم فکر کنم، به چیزهایی که می‌خوام، به دلایلی که برای ادامه زندگی دارم، به کارهایی که می‌کنم به گذشته‌ای که هر از چند گاهی درگیرم می‌کنه و به مشکلاتی که شاید سی ساله همراهم هستن و هر روز دردش رو حس می‌کنم و هر کاری برای حلشون می‌کنم انگار بی فایده است، البته زندگی همینه دیگه.

نکته‌ی قابل توجهش برای من اینه که چیزهایی که من به دید مشکل بهشون نگاه می‌کنم توی زندگیم دیگران به عنوان بخشی از زندگی‌شون پذیرفتن و من اصلا دوست ندارم چنین کاری رو انجام بدم، راستش به درست و غلط بودن مشکلات کاری ندارم، بیشتر به این کار دارم که دوستشون ندارم برای همین برای من مشکل به حساب میان، بگذریم، وقتی توی کافه می‌شینم یا گاهی به مهمونی میرم، همه درباره‌ی کارهایی که برای به دست آوردن پول انجام میدن حرف می‌زنن، یه جورایی همه در حال تلاش بیشتر برای به دست آوردن پول بیشتر هستن، در حالیکه هیچ برنامه‌ای هم برای اون پول بیشتر ندارن و فقط حس می‌کنن اگر پول بیشتری داشته باشن خوشحال‌تر هستن، در حالیکه این دو تا خیلی رابطه‌ی مستقیمی با هم ندارن، راستش من هیچ وقت دوست نداشتم یه شرکت بزرگ داشته باشم یا آدم پولداری باشم، همیشه دوست داشتم و تلاشم هم توی زندگی در همین راستا بوده که به اندازه کافی داشته باشم، این اندازه‌اش هست که در طول زمان تغییر می‌کنه و راستش هیچ تلاشی برای موفقیت، رشد شخصی، پولدار شدن و … نمی‌کنم، من هر کاری می‌کنم برای اینه که دوست دارم آدم موثر‌تری نسبت به گذشته باشم، همین، وقتی این چند روز دقت می‌کردم به زندگیم خدا رو شکر همیشه هم به اندازه کافی داشتم، یه کتابی می‌خوندم درباره‌ی زندگی یکی از کارآفرینان دیوانه (لبخند) که بعدا درباره‌اش می نویسم، یه کار جالب می‌کنه بعد ازش می‌پرسن چقدر پولداری! میگه به اندازه کافی، میگن خب مثلا چقدر! میگه به اندازه کافی، این جمله برای من فوق العاده بود چون همیشه به همین سبک زندگی کردم و دوستش داشتم.

یک‌ سال پیش آدم‌هایی بهم پیشنهاد انجام یک پروژه چند میلیاردی رو دادن، کار رو دوست داشتم ولی طی جلساتی که باهاشون داشتم احساس کردم ازشون خوشم نمیاد، فقط یکی‌شون رو دوست داشتم و به خاطر همون یک نفر هم توی اون جلسات شرکت‌ می‌کردم، یک بار که تنها با هم توی دفتر کارش نشسته بودیم و چایی می‌خوردیم بهم گفت ابوالفضل بالاخره چه کار می‌کنی! یه نگاهی بهش انداختم، یه قلپ چایی زدم بعد با لبخند بهش گفتم انجامش نمیدم، چشماش داشت از حدقه میزد بیرون، بهم گفت واقعا؟ گفتم آره خوشم نمیاد ازشون، بهم گفت شاید دیگه چنین فرصتی تو زندگیت پیش نیاد، منم خندیدم و گفتم برام مهم نیست، دلم نمی‌خواست روی خودم قیمت بزارم، دلم نمی‌خواست عمرم رو کنار آدم‌هایی بگذرونم که ازشون خوشم نمیومد و می‌دونستم اگر کنارشون قرار بگیرم خیلی از چیزهایی که دوست دارم رو از دست میدم، احساس کردم خدای خونم کم میشه، اینقدر ساده گذشتم که تا مدت‌ها برام تعریف می‌کرد و میخندید که تو واقعا دیوونه‌ای.

مدتی بعد دیدم ذهنش هنوز درگیر همون کار هست، بهش گفتم می‌خوای دوتایی با هم بسازیمش؟! یه نگاهی با تعجب بهم انداخت و گفت دیگه نمیشه! گفتم اون کاری که نمیشه نمردن هست، بقیه کارها رو میشه انجام داد، گفت چه جوری؟ گفتم بهش فکر می‌کنم، یکی دو ماهی روش فکر می کردم، طراحی می‌کردم به خودم فکر می‌کردم دیدم خیلی دوست دارم حوزه کاریم رو عوض کنم، دیگه تو حوزه کاری قبلی داشتم درد می‌کشیدم، با خودم گفتم چرا باید جایی باشم که حضور بقیه آزارم بده، واقعا تو سن سالی که دارم به نظرم کار ترسناکی اومد ولی چشم‌هام و بستم و انجامش دادم، چند ماهی هست که کارهای هیجان انگیزی رو شروع کردیم، حس می‌کنم با این کار خیلی قوی‌تر از گذشته شدم، خوشحال‌ترم، کاری که دوستم فکر می‌کرد دیگه بدون پول نمیشه انجامش داد رو طوری داریم پیش می‌بریم که هر روز هیجان زده تر از دیروز کار می‌کنه، دلم می‌خواد یه مدت بعد باز برم تو دفترش دوتایی وقتی داریم چایی می‌خوریم بهش بگم دوست داشتیم انجامش بدیم و دادیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)