۴ارد

دوست ندیدم

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم   ***   ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم

برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود   ***   ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم

دگر نگاه امیدی به سوی هیچکسم نیست   ***   چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم

به غیر دام ندیدم به هر کسی که شدم رام   ***   دگر چو طایر وحشی زآب و دانه رمیدم

رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی   ***   که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم

منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود   ***   به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم

یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت   ***   که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه بیدم

زآب دیده چنان آتشم کشید زبانه   ***    که خاک غم به سر افشان چو گردباد دویدم

گناه اگر رخ مردم سیه کند من مسکین   ***   به شهر روسیهان شهریار روی سپیدم

#شهریار

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)