۱۸دی

دویست سال قبل از عصر یخبندان

افسانه سوماترا و شیبالا – قسمت اول

دویست سال قبل از عصر یخبندان، دهکده ای در اون ور دنیا بود که الان حدودی بخوام بهتون بگم کجا بوده، وسط های اقیانوس آرام باید باشه الان، البته دیگه نیست، موقعیت جغرافیایی اون موقع رو می خواستم بهتون بگم، که پیرمرد فرزانه ای به اسم شیبالا و یه سری مردم عادی و یه پسر بچه ی خیلی شیطون و باهوش به اسم سوماترا زندگی می کردند، شیبالا در اون دهکده مدرسه ای بنا کرده بود تا اصول فرزانگی را به سایر مردم و شاگردانش آموزش بدهد.

در اون زمان سوماترا تازه یه پسر بچه ی هفت ساله شده بود و پدرش او را به مدرسه ی فرزانگی فرستاده بود تا شاید به قول خودش چیزی بشود، اوایل کسی فکر نمی کرد چه مصیبتی به سرشان خواهد آمد، ولی بعد از گذشت دو سه روز از حضور سوماترا در مدرسه همه چیز تغییر کرد، پیر فرزانه که می خواست همه چیز را عادی جلوه دهد، ابتدا خودش جواب سوالات پی در پی و گیج کننده ی پسرک را نمی داد و او را به شاگردان ارشد کلاس حواله می کرد.

پسرک در بدو ورودش به مدرسه از شیبالا پرسید، چرا تو باید استاد باشی و من شاگرد؟ شیبالا به او گفت، چون من بیشتر از تو پیرهن پاره کردم و تجربه ام بیشتر است، پسرک تبسمی کرد و گفت، یعنی کسی که اینقدر احمق است و پیرهن های خودش را پاره می کند تا تجربه کسب کند، می تواند استاد باشد؟ شیبالا که پیرمرد فرزانه ای بود در پاسخ به او گفت، فعلا برو هر وقت چند تا پیرهن پاره کردی بعد نزد من بیا تا ادامه دهیم، پسرک هم گفت من مثل شما نادان نیستم.

این سبک سوالاتی بود که هر روز سوماترا از شاگردان ارشد مدرسه می پرسید و آنها هم جواب های قانع کننده ای به او نمی دادند، پیرمرد فرزانه هم چون حوصله ی گوش دادن و جواب دادن به چرندیات این بچه را نداشت، مدرسه را به مدت چهل روز ترک کرد تا به ریاضت مشغول شود و راهی برای رهایی از دست این پسرک دیوانه و باهوش پیدا کند، برای همین مدرسه را به امان خدا رها کرد و عازم کوه و بیابان شد.

البته شاید این بزرگ ترین اشتباه پیرمرد فرزانه بود، چون سوماترا بعد از گذشت پنج روز و در سن هفت سالگی تصمیم گرفت برای خودش مدرسه ای بنا کند و به آموزش دیگران مشغول شود، چرا که به نظر او رفتن به مدرسه ی شیبالا چیزی جز وقت تلف کردن نبود، برای همین مدرسه را ترک کرد و راهی دشت های سرسبز اطراف دهکده شد، هنوز چند کیلومتری دور نشده بود که با حیوانی عجیب رو به رو گشت، حیوانی بزرگ و مشکی رنگ که یه سری اشکال سفید هم توی اون سیاهی ها دیده میشد.

یقینا این حیوان گورخر نبود، چون اولا قبلا کشف شده بود، دوما این حیوان خیلی قوی تر از گورخر بود، روی دو سرش هم دو شاخ داشت که او را خطرناک تر از گور خر کرده بود، در ضمن گور خر راه راه بود ولی این سیاه بود با دایره های سفید رنگ، علف می خورد، مدتی برای رام کردن او وقت گذاشت و او را با خود به دهکده برد تا به سایرین هم نشان دهد، احساس می کرد راه خود را یافته است، بعد از مدتی اسم او را گاو گذاشت و تصمیم گرفت در زندگی گاوآفرین شود.

مردم آن زمان که فکر می کردند بچه هایشان یا باید کشاورز شوند، یا شکارچی، یا نهایتا استاد فرزانه، به شدت با طرز فکر سوماترا که می گفت تصمیم دارد گاوآفرین شود، مقابله می کردند و او را بسیار به زحمت می انداختند، حتی یک بار سعی کردند گاو او را بکشند و گوشت آن را بخورند تا شاید پسرک دست از سر این خیالات خود بردارد، ولی سوماترا به موقع متوجه این خیانت شد و جلوی آنها را گرفت و نگذاشت سیر تحولات تاریخ جهان به بیراهه برود.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)