۷آبا

دیروز، امروز، فردا، کدام بهتر است؟

هر روز به خودم قول میدم که از امروز دیگه شروع کنم، مثلا همین نوشتن که چند ماهی هست ازش دور افتادم، ولی ساعت های روز یکی پس از دیگری از جلوی چشمان من عبور می کنند بی آنکه من تکونی به خودم بدم حتی خیلی کوچک، بعد هم آخر شب به خودم قول میدم از فردا دیگه شروع می کنم و شب را به امید فردا صبح می کنم و فردا، امروزی می شود مثل دیروزی که گذشت و این ماجرا پشت سر هم تکرار می شود، اینقدر که ماه ها هم مثل دیروز و امروز و فردا می شوند، بدون آنکه من تغییری کرده باشم و یا خوشحال باشم.

همیشه این سوال توی ذهن من ایجاد میشه که بالاخره دیروز بهتر بود یا امروز یا حتی فردا؟ نمی دونم چرا به دنبال روز خاصی می گردیم و تصمیم نمی گیریم نه تنها امروز، بلکه همین لحظه ای که در اون هستیم و در حال سپری شدن هست را به یکی از لحظات خاص زندگیمون تبدیل کنیم، نمی دونم چرا همش در انتظار هستیم که صد البته منتظر هم نیستیم، چون انتظار به نظر من از هر کاری سخت تر هست، شاید دلیل اصلی این همه تعلل این باشه که اصلا ما تصمیم درستی برای انجام کاری نگرفته ایم و یا به کاری که قصد انجامش را داریم ایمان نداریم.

به نظر من شاید نشه خیلی راحت گفت امروز بهتر است یا دیروز و یا فردا چون هر کدام ویژگی هایی دارند که باعث ارزشمند بودنشون هست، مثلا دیروز تجربه های گران بهایی در خودش داره که امروز و فردا ندارند و امروز فکر های جدیدی که با آموختن از تجربه های دیروز پخته شدند و در ساعت های باقی مانده ی امروز می شود جامه عمل بهشون پوشاند و فردا ساعت هایی برای ساختن، برای شاد بودن، برای کمک کردن و برای هر کاری که امروز برایش برنامه ریزی کرده ایم، به نظر من هر کدومشون در نوع و جایگاه خودشون می تونند ارزشمند باشند.

به نظر من نکته قابل تامل در دیروز و امروز و فردا درک لحظه هاست، لحظه هایی که گذشته اند، لحظه هایی که حاضرند و لحظه هایی که خواهند آمد، در بین این لحظات، شاید لحظات حاضر و آنهایی که در حال گذر هستند از همه بهتر و ارزشمند تر باشند، چون کسی از فردا خبر ندارد و گذشته هم گذشته است، بهتر است برای هر کاری از همین لحظه ای که در آن هستیم شروع کنیم، نه از امروز و نه از فردا با وجودیکه لحظاتی که در آن هستیم امروز هست ولی امروز مجموعه ای از لحظاتی هستند که اگر انتخابشان نکنیم دیروز هستند.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)