۹دی
رادیو درون

رادیو درون

آخر شب نهم دی ۱۳۹۶، نشسته بودیم طبقه بالای کافه زمستون، همون میزی که وقتی از پله ها بالا میای اول نظرت رو به خودش جلب می کنه روی همون صندلی همیشگی نشستم که بتونم آدم ها رو ببینم، رو به روم باد نشسته بود و کنارم ابر، فایده ای نداشت، اتفاقی قرار نبود بیافته، همه چیز یک اتفاق بود که شاید نقطه شروع و پایانش پشت همون میز قرار بود اتفاق بیافته بدون هیچ جا به جایی، یعنی بدون حرکت، بلند شدم، با ابر دست دادم و باد رو در آغوش گرفتم، لبخندی زدم، دلم می خواست کلی حرف بزنم ولی فایده ای نداشت، دوباره نگاهش کردم، لبخندی زدم و تنهایی از در کافه خارج شدم، احساس عجیبی داشتم، مدت ها بود چنین حس تلخی نداشتم ولی باید می رفتم، خوشحال بودم چون هر کاری به ذهنم رسیده بود انجام داده بودم و ناراحت برای اینکه قرار نبود بارونی بباره،…

وقتی نشستم توی ماشین، نتونستم حرکت کنم، سرم رو گذاشتم روی فرمون ماشین و ضبط دلم رو روشن کردم، فرکانس اش و گذاشتم روی موج ۱۲۲۴، رادیو درونم، داشت موسیقی پخش می کرد، …

چشمامو آروم بستم، مغزم خالی شده بود، برگشتم به چند روز قبل، وقتی بعد از مدت ها تصمیم گرفته بودم سری به کافه زمستون بزنم، مثل همیشه که از تنهایی بدم میاد با دوستی رفته بودم، هدف دیدن ابر بود، بقیه بهانه ای برای دیدار، ابر رو دعوت کردم سر میز، لبخندی مثل همیشه زد و گفت دلم بارون می خواد، دیگه چیزی از اون شب یادم نیست، چون رادیو درونم و روشن کرده بودم و به صدای دلم گوش می دادم، دوستم دستش و زد به شونه ام و گفت من باید برم، منم تو حال و هوای خودم بودم، به ابر فکر می کردم و بارون، بهش گفتم تو هم بیا بریم، بعد از اینکه دوستم و رسوندم نگاهی به ابر کردم و گفتم بیا بازی کنیم، بازی هم بهانه ای بود برای بارون، ولی تو دلم نگهش داشتم، بهش گفتم فقط این بازی یه مشکلی داره باید یک نفر دیگه هم دعوت کنیم، بهم گفت کی! منم گفتم باد، خندید و گفت فایده ای نداره، بهش گفتم می دونم ولی می تونیم سعی خودمون رو بکنیم و رفتیم دنبال باد، همین قدر ساده، …

سرم رو از روی فرمون ماشین بلند کردم، ماشین رو روشن کردم، هنوز دلم یه جوری بود، درکش نمی کردم، حرکت کردم به سمت خونه، صدای رادیو درونم بلند بود، یادم نیست دقیقا از کدوم مسیر رفتم خونه، فقط می دونم خیلی طول کشید، انگار من رانندگی نمی کردم، اونجا نبودم، باد رو تصور کردم وقتی بعد از مدت ها با ابر رفتیم دنبالش و تو کافه نشست رو به روم، بهم گفت داستان چیه! ابر نگاهی به من کرد و من نگاهی به اون، تو دلمون گفتیم بارون، چشم تو چشم باد شدم، هر دو داشتیم فکر می کردیم که من سکوت و شکستم و گفتم چرا حرکت نمی کنی؟ باد باید حرکت کنه، باید طوفان به پا کنه، باید دنیا رو بهم بریزه، دستاش و از روی میز برداشت، کمی عقب رفت، انگار ترسید، خیلی وقت بود تصمیم گرفته بود حرکت نکنه و مثل نسیم دور و بر گلی که کاشته بود حرکت کنه، گل قشنگی بود، خیلی هم دوستش داشت، می دونستم داشت به چی فکر می کرد، تصمیم سختی باید می گرفت، سرش درد گرفته بود، گفت باید قدم بزنم، …

با هم رفتیم بیرون قدم می زدیم، از خاطراتش می گفت، وقتی حرکت می کرد، طوفان به پا می کرد، هیچ وقت بقیه پا به پاش نیومدن و دلش خیلی گرفته بود، البته باد هم فقط اونا رو می خواست، شاید هیچ کس نمی تونست انگیزه به باد بده برای حرکت، چون برای باد فقط همونایی که رفته بودن مهم بود، اونجا فهمیدم از من خوشش نمیاد، ولی من دوستش داشتم، چیزی نگفتم، منم از خاطراتم گفتم، از اینکه فهمیده بودم باید پرواز کنم با تمام زخم هایی که روی تنم بود، حس می کردم یک عقاب جاش روی زمین نیست، همون طور که باد نباید نسیم بمونه، تو این مدت که حرکت نکرده بود، گلی کاشته بود و دورش حصار کشیده بود و می گفت می خواد مواظب گل اش باشه، یاد خودم افتادم، وقتی آخرین بار تیر خوردم و از آسمون به زمین افتادم، دلم نمی خواست دوباره پرواز کنم، ترسیده بودم، درختی رو روی زمین انتخاب کرده بودم و بالاش زندگی می کردم، اولش خیلی خوب بود، ولی وقتی می دیدم هم سطح کرکس ها پرواز می کنم، قلبم درد می گرفت، من به خاطر کرکس ها داشتم خودم رو نابود می کردم، یاد این جمله افتادم، «کشتن گنجشک ها، کرکس ها را ادب نمی کند»، من عقاب بودم و باید پرواز می کردم، پس درمان من روی زمین نبود، باید پرواز می کردم، جدا شدن از درخت برام خیلی سخت بود، ولی چاره ای نبود، بال هام و محکم به هم کوبیدم و …

چشمامو باز کردم دیدم پشت در خونه ایستادم، در ماشین و باز کردم، پیاده شدم، به سمت در حیاط حرکت کردم، هنوز ذهنم درگیر بود، تو حال و هوای خودم بودم، ماشین رو پارک کردم، از پله ها بالا می رفتم که دلم گرفت، روی پله سوم نشستم و به زمین خیره شدم، زمستون بود ولی نه بارونی و نه برفی، خشک، نگاهم بی اختیار به سمت آسمون کشیده شد، ستاره ها تک و توک از لا به لای ابرها دیده میشدن ولی خبری از بارون نبود، چشمک یکی از ستاره ها نظرم رو به خودش جلب کرد، یاد لبخند باد افتادم که چقدر با ذوق از طوفان هایی که تو ذهنش بود تعریف می کرد برام، تو ماشین نشسته بود، همین یکی دو روز پیش بود، چقدر دنیاش و دوست داشتم، مدام به این فکر می کردم چقدر دنیای باد و عقاب شبیه به همه، صدای رادیو درونم و زیادتر کردم، صدایی می گفت، عقاب ها برای پرواز خودشون رو به باد می سپارن، برای همین بال نمی زنن، اگر باد نباشه پرواز برای عقاب ها هم سخت میشه، آرنج دست هاش و گذاشته بود روی زانوهاش و با کف دستش صورتش و گرفته بود و فکر می کرد، نمی دونم به چی! شاید به گل اش، شاید به طوفان های دلش که داشتن خاک می خوردن، هر چی که بود به من فکر نمی کرد، آخه از عقاب ها خوشش نمیومد، خودش هم نمی دونست چرا الان اینجاست، ولی من همش داشتم به باد فکر می کردم و طوفان های قشنگی که توی دلش داشت، رادیو درونم خبر از شور و شوق در آسمون دلم داد، وقتی اون شب رسیدم خونه، خبر درست بود و تا صبح خوابم نبرد.

با صدای مادرم که چرا نمیای خونه! به خودم اومدم، از روی پله ها بلند شدم، صدای رادیو رو کم کردم و وارد خونه شدم، همه با من حرف می زدن ولی من انگار اونجا نبودم، امروز نه صبحونه خورده بودم، نه ناهار و حالا هم میلی به شام نداشتم، مادرم متوجه شد دلم تنهایی می خواد، رفتم تو اتاقم، در رو بستم و شروع کردم به قدم زدن، سکوت خوبی بود، می تونستم صدای رادیو رو زیاد کنم، چشم هام و بستم و دیدم توی کافه نشستم، سر همون میز همیشگی، این بار ابر و باد کنارم نشسته بودن، همین چند روز پیش بود، داشتم بهشون هدیه ای می دادم تا همیشه خودشون رو بنویسن، غم ها و شادی هاشون رو، طوفان های دلشون رو، یه جورایی بهشون آدرس رادیو درونشون رو دادم و بهشون گفتم موجش رو تنظیم کنن، ابر با اشتیاق گوش می داد ولی باد مدام می پرسید آخرش چی میشه! و می گفت به درد گلم هم می خوره! من لبخندی زدم و گفتم، آره به درد گلت هم می خوره، ما تمام حواسمون به باد بود و باد تمام حواسش به گلش، یه جورایی هر کسی اونجا بود دلش می خواست جای گلش بود، همیشه دوست داشته شدن قشنگ بوده به نظرم، ابر بی اختیار بغض اش ترکید و شروع کرد به حرف زدن، از تمام سال هایی گفت که دوست داشته بباره ولی، … وقتی ابر حرف می زد دلم می گرفت، بغضی راه گلوم رو می بست، حرف هایی می زد که در تمام این سال ها نشنیده بودم در حالیکه بارها پای صحبت ابر نشسته بودم، ابر و باد چشم در چشم هم حرف می زدن و من به تماشای هر دوی اونا مشغول بودم و صدای رادیو درونم و زیاد کرده بودم که می گفت، همه چیز بهانه است برای دوست داشتن، نمی دونم اسم برنامه اش چی بود، ولی داشت درباره محیط و دوستان باهام حرف می زد، می گفت جای عقاب بالای ابرهاست، توی آسمون، نه روی زمین، نه توی جنگل، نه توی غار و … اگر محیطی رو انتخاب کنی که اشتباه باشه، شبیه اونا میشی، دیگه عقاب نیستی، دیگران تو رو با کرکس اشتباه می گیرن، حتی با خفاش و …، می گفت باید فکر کنم می خوام کجا برم و از زندگی چی می خوام بعدش باید بهترین دوستان رو انتخاب کنم، کسایی که عاشقانه دوستشون داشته باشم و حاضر باشم حتی جون خودم رو براشون بدم، می گفت دلت می خواد دوست کرکس بشی! ذهنم آشفته شد، حتی فکرش هم آزارم می داد، بعد گفت باد چطور! یادم اومد وقتی پرواز می کردم چقدر خودم رو به باد می سپردم و با هم حرف می زدیم، بعد ابر اومد تو ذهنم، چقدر لذت بخش بود پرواز بین ابرها، شکافتن اونها سفیدی محض، راست می گفت زندگی یعنی محیط و دوستان، خوشبختی هم یعنی همین، دلم نمی خواست چند سال بعد برگردم ببینم توی غار تاریک روی دیوار نشستم و کنار یک عالمه خفاش تو تاریکی دارم زندگی می کنم، گل از گلم شکفت، صدای رادیو رو کم کردم و هر چی شنیده بودم رو برای ابر و باد تعریف کردم، روز بی نظیری بود، هیچ وقت فراموشش نمی کنم، اونجا مطمئن شدم زندگی و خوشبختی همین لحظاتی هست که داره با بهترین دوستانم سپری میشه، به قول شاعر «لحظاتی را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم، افسوس خوشبختی لحظاتی بود که گذراندیم» اون روز هم چند قدمی با باد پیاده روی کردیم و باز هم از ترس ها و گلش گفت، …

سرم درد گرفته بود و دلم آشوب بود، دیگه انرژی برای راه رفتن نداشتم، دراز کشیدم، دلم می خواست بخوابم ولی صدای رادیو نمی ذاشت، دستم بهش نمی رسید خاموشش کنم، حوصله هم نداشتم دوباره از جام بلند بشم، پتو رو کشیدم روی سرم، همه جا سیاه شد و بین تمام سیاهی ها، چشمم به باد افتاد که امروز ظهر توی کافه رو به روم نشسته بود، ابر هم سمت راستم نشسته بود، مدام می گفت قراره چه کار کنیم، میشه حرف بزنیم من واضح تر بدونم قراره چه اتفاقی بیافته، ابر شروع کرد به حرف زدن با باد، انگار حرف همدیگه رو نمی فهمیدن، من هم فقط دلم می خواست تماشا کنم، مدت ها اینقدر لحظات شیرین تو زندگیم نداشتم، تا اینکه دیدم هر دو خسته شدن و به صندلی هاشون تکیه دادن و سکوت شد، حس کردم باید سکوت و بشکنم، برای اولین بار بعد از چند روز بهش گفتم دلمون بارون می خواد و تو باید طوفان به پا کنی تا ابرها بهم بخورن، برای چند لحظه چشم در چشم هم بدون هیچ حرفی سپری شد، شاید انتظار چنین حرفی رو نداشت، ترسیدم، نگاهی به ابر انداختم و گفتم تو چی می خوای! شروع کرد به حرف زدن، باد به خودش فکر می کرد و به گلش، ابر هم دونه دونه از رویاهاش می گفت، از آرزوهایی که دوست داشت تا سال دیگه بهشون برسه، هیچ وقت اینقدر خوشحال ندیده بودمش، بی اختیار مدام لبخند می زدم، رویاهایی رو می شنیدم ازش که هیچ وقت حرفی ازشون نزده بود، چقدر ابر قشنگ تر از همیشه شده بود، وقتی نوبت به باد رسید، خبر رسید که بیرون عده ای انرژی شون لبریز شده، حس می کردن قراره اتفاق زیبایی رقم بزنن، در حالیکه انرژی شون رو در قالب زلزله بروز دادن و اگر فردا صبح به دنیای جدیدی که ساختن نگاهی بندازن، خبری از زیبایی دیروز هم نیست، چه برسه به چیزی که شاید تصور می کردن ولی ما می دونستیم چرا طوفان می خواییم، برای بارون، برای زندگی، …

رفتیم بیرون، قدم زدیم، نفسی تازه کردیم، برگشتیم کافه زمستون، نشستیم پشت همون میز همیشگی، باد دوباره پرسید دقیقا چی می خوایید، این بار چشم هام رو بستم، بهش گفتم دلمون بارون می خواست ولی راستش دیگه اونم دلمون نمی خواد، ما فقط دلمون می خواد تو از جات بلند بشی و طوفان به پا کنی، ما خیلی دوستت داریم به خصوص وقت هایی که واقعا خودتی، داری طوفان به پا می کنی، داری زندگی می بخشی، بادی رو دوست داریم که بی اختیار می بخشه، حرفم تموم شد، سکوت کرد، باز گفت گلم چی میشه! نگاهی بهش انداختم تبسمی کردم بدون اینکه چیزی بگم، بهم گفت برای زندگی باید بدون احساس شد، من کسی برام مهم نیست، با همه بازی می کنم، خسته بشم مثل نسیمی از کنارشون رد میشم و میرم، این جواب آخرش بود، حرفی نزدیم بعدش، فقط بلند شدم، با ابر دست دادم و باد رو در آغوش گرفتم، لبخندی زدم، دلم می خواست کلی حرف بزنم ولی فایده ای نداشت، دوباره نگاهش کردم، لبخندی زدم و تنهایی از در کافه خارج شدم، چشم هام رو باز کردم، پتو رو از روی سرم کشیدم کنار، بلند شدم، رفتم سمت رادیو، که خاموشش کنم شنیدم که میگه «ما همیشه یا جای درست بودیم در زمان غلط، یا جای غلط بودیم در زمان درست! و همیشه همین گونه همدیگر را از دست داده ایم»، بهش پیام دادم و همین جمله رو براش فرستادم و گفتم زندگی همین لحظاتی بود که گذشت، خداحافظی کرد و رفت پیش گلش، ولی من خداحافظی نکردم، راستش از خداحافظی متنفرم، فقط خوابیدم.

صبح که بیدار شدم، احساس سنگینی می کردم روی قلبم، بال هام و به هم کوبیدم، حس پرواز نبود، خبری از باد هم نبود، ولی باید می رفتم، عقاب ها وارد جنگی نمیشن که یک درصد هم احتمال پیروزی توش نباشه، حتی اگر یک درصد امید داشتم باز تلاش می کردم، با هر زحمتی بود شروع کردم به بال زدن، گرد و خاکی شد، از زمین خودم رو جدا کردم و به سمت آسمون پرواز کردم، رو به روم چشمم به ابرها افتاد، حرفی نداشتم برای زدن، شاید هم خجالت می کشیدم و نمی خواستم باز چشم تو چشم هم بشیم، فقط چشمامو بستم و وارد ابرها شدم، پرام خیس آب شدن، صورتم خیس بود، با تمام وجود احساسش می کردم، از ابرها که خارج شدم، باز خبری از باد نبود، دلم خیلی تنگ شده بود، راستش به نظرم همه دلشون تنگ میشه فقط شاید دروغ میگن، نمی خوان بروز بدن، همه دلشون برای صدا، عطر، حرف و … کسایی که دوستشون دارن تنگ میشه، چشمامو باز کردم همچنان که به سمت بالا پرواز می کردم و از ابر و باد دور می شدم، سرم و آوردم پایین، نگاهی از دور بهشون انداختم، قطره اشکی بی اختیار اومد، دلم تنگ شده بود، دوست داشتم آخر داستان رو سال دیگه می نوشتم، با شکوه ترین پایان دنیا ولی همیشه دنیا به سمتی که ما دوست داریم حرکت نمی کنه ولی کاش می دونست چقدر خودش رو دوست داشتیم و در آخر فصل سفید بی برف و بارون زرد گذشت و سفیدی را ندیده در حال رفتن است، ای کاش باد می فهمید گلش بدون آب دو روز بیشتر دوام نمیاره، …

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)