۲۲آبا

رفاقت «تا» ندارد!

به نظر من دوست یکی از پرکاربرد ترین واژه ها در دوران کودکی تا پیری ماست، انسان موجودی اجتماعی هست و علاقه ی فطری نسبت به ایجاد ارتباط با دیگران دارد، بعد از رفع نیازهای اولیه خودش شاید اولین چیزی که به دنبال تامین اون خواهد رفت پیدا کردن یک یا چند دوست خوب هست، چیزی که در ایران به نظرم بیشتر به همکار یا کسی که وقتمون رو فقط باهاش پر کنیم خلاصه میشه، در حالیکه معنی واژه ی دوستی و اصل و اساس دوستی خیلی مسایل مهم تر و جامع تری را در بر می گیره، حتی شاید شنیده باشید که گاهی دوستان وقتی می خوان از هم خواسته ای داشته باشند، می گویند به حرمت رفاقتمون، یعنی براش حرمت زیادی قائل هستند.

سال پیش مطلبی نوشته بودم با عنوان «سی کاری که باید برای رفیقت انجام بدی» که توصیه می کنم یک بار دیگه بخونیدش و اینجا درباره ی اونها دیگه صحبتی نمی کنم، سعی می کنم داستان یکی از رفاقت های گذشته ام را براتون بنویسم، توی تاکسی با هم آشنا شده بودیم، با یک سلام شروع شد، من یک سلام گذاشتم توی دستش و اون هم یک سلام گذاشت توی دست من، سرش رو بالا گرفت، حرفی نداشت برای زدن، گفتم ساعت دارید! خندید و گفت دوستیم؟ گفتم دوست نه رفیق، گفت تا کجا؟ گفتم رفاقت تا ندارد!، گفت تا مرگ، گفتم برای من تا ندارد، خندید و پیاده شد، گفت ساعت ده و ده دقیقه بود، خندیدم و رفت.

فردا باز همدیگه رو دیدیم، گفت تا کجا رفیقیم! تا پس از مرگ؟ خندیدم و گفتم رفاقت تا ندارد، گفت باشه تا بهشت، تا جهنم تا هر جا که باشه من و تو با هم رفیق هستیم دیگه! خندیدم و گفتم من که گفتم تا ندارد، حالا که دوست داری تا بزاری، هر جایش که دوست داری تا بزار، تا فردا، تا هر وقت خوشت اومد، تا هر وقت به کارت اومدم تا هر وقت ازم خسته شدی، اصلا یک تا بگذار از این ور دنیا تا اون ور دنیا، اما من اصلا تا نمی گذارم، تا نداره برای من رفاقت! باور نمی کرد، درکش می کردم، او می خواست حتما رفاقتمان یک تا داشته باشد، اصلا رفاقت بدون تا را نمی فهمید، هر روز سلام توی دست هم می گذاشتیم و هیچ وقت خداحافظی نمی کردیم.

یه روز بهم گفت بیا برای رفاقتمون یک نشانه بزاریم، گفتم باشه تو بزار، گفت سلام، هر وقت همدیگه رو دیدیم به هم سلام بدیم، یک سلام من توی دست تو میزارم و یک سلام تو توی دست من بزار، گفتم باشه، هر وقت که همدیگه رو می دیدیم و به هم سلام می دادیم، می گفت ما با هم رفیق هستیم؟ می گفتم آره، می گفت، رفیقه رفیق؟ می گفتم رفیقه رفیق، هر بار که سلام توی دستش می ذاشتم، دستش رو محکم فشار می دادم، می گفت چرا دستم رو فشار میدی! من می خندیدم، اون به جاش برای لحظاتی به من خیره میشد، می گفتم چرا اون طوری نگاه می کنی؟ می گفت تا همیشه به یادت باشم، می خندیدم و می گفتم رفاقت تا ندارد.

یک سال، دو سال، سه سال، چهار سال، پنج سال، شش سال، او بزرگ شده بود و من هم بزرگ شده بودم، من همیشه دستش را محکم فشار می دادم و گرمی دستانش را در وجودم احساس می کردم و اون هم به من خیره میشد تا همیشه در ذهنش بمانم، او امشب آمده است تا خداحافظی کند، می خواهد برود آن دور دورها، می گوید می رود ولی زود بر می گردد، ولی من می دانم می رود ولی بر نمی گردد، یادش رفت این بار نگاهم کند ولی من یادم نرفت، با وجودیکه سرش پایین بود من دستش را محکم گرفتم و فشار دادم، سرش را گرفت بالا، نگاهی کرد، خندیدم، می دونستم رفاقت من تا ندارد، سرش را پایین انداخت و رفت، حالا با یک ذهن پر از نگاه چه خواهد کرد!؟

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. رفاقت تا ندارد …
    پست خوبی شاید بتونم بگم یکی از بهترین پست‌هایی بود که از تو خوندم

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)