۱۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۳): قطار

از نظر من یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین وسایل نقلیه برای مسافرت قطار هست، برای من مثل یک شهر کوچولو می مونه که کوپه های کنار همش تداعی کننده خونه هاش هست، رستورانش مثل کافی شاپ می مونه و وقتی تو ایستگاه های مختلف نگه میداره انگار به گشت و گزار و مسافرت رفتیم، حتی اگر دسته جمعی با قطار سفر کنیم می تونیم خونه ی همدیگه هم مهمونی بریم و کلی خوش بگذرونیم، توی کوپه واقعا شبیه خونه است، تشک و بالش و پتو و کلی خرت و پرت دیگه، رئیس قطار حکم شهردار رو داره، توی هر واگن کوپه ای برای خرید تنقلات وجود داره که مثل مغازه می مونه، واقعا یک بازی لذت بخش هست، من اگر فرصت داشته باشم و یا کسی همراهم باشه، ترجیح میدم با قطار سفر کنم، از همه مهم تر فرصتی برای با هم بودن و حرف زدن و گپ های شبانه است.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)