۱۴تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۴): قهوه

من هیچ وقت خوردنی های تلخ و دوست نداشتم به خصوص قهوه، نمی دونم نسکافه هم جزء قهوه محسوب میشه یا نه، اگر میشه تنها قهوه ای بوده که می تونستم بخورم، یادم میاد اولین باری که قهوه خوردم فرانسه بود تو کافه ای در اراک، اینقدر تلخ بود برای من که هر چی شیر و شکر می ریختم توش از نظرم هنوز قابل خوردن نبود، بعدش با یکی از دوستانم بعد از کلی گشت و گزار تو کافه ای در تهران امریکانو رو تجربه کردم، دیروز هم به آرش گفتم یک نسکافه برای من بگیر، رفت و اومد گفت اسپرسو سفارش دادم، اولش باورم نمیشد، بعد که آوردن فهمیدم شوخی نمی کرد و من تلخ ترین چیزی که میشد خورد رو تو زندگیم به زور خوردم یعنی مجبورم کرد که حتما باید بخورم، امروز هم به دعوت از دوستان موکا دارم می خورم و زد به سرم امروز درباره قهوه بنویسم، راستش تجربه این چند بار باعث نشده که من عاشق قهوه بشم ولی حداقل باعث شد وقتی میرم کافه گزینه های بیشتری برای سفارش و لذت بردن ازش داشته باشم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه