۱۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۶): در آخر خط چه کنیم؟

همیشه تو زندگی ما آدم ها مشکلات هست، خیلی هم پیش میاد که فکر کنیم دیگه به آخر دنیا رسیدیم و زندگی برای ما هیچ معنی و مفهوم خاصی نداره، دلیل اش می تونه هر چیزی باشه، دوستی را از دست داده باشیم، از کارمون اخراج شده باشیم، ورشکست شده باشیم یا هر اتفاق بزرگ دیگه ای که می تونه ما رو زمین گیر بکنه، شاید خیلی سخت باشه به آدمی که تو این شرایط روحی قرار داره بگیم اتفاق خاصی نیافتاده و ممکنه در آینده شرایط بدتر از این هم تجربه کنه، یا کمتر غصه بخور و بهش فکر نکن، چون شرایط و موقعیت اش رو درک نمی کنیم، هنوز نمی دونم به چنین آدمی چطوری میشه کمک کرد، خودم هم چندین بار تو چنین شرایطی قرار داشتم ولی اعتقاد دارم ممکنه نشه با راهکارهایی که خودم و تونستم نجات بدم یا در حال نجات دادن خودم هستم به دیگران کمک کنم، شاید بهترین اتفاقی که می تونه بیافته و کمک کنه این هست بهشون کمک کنیم معنی واقعی زندگی رو درک کنند، شروع کنند به جست و جو برای کشف معنی زندگی.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)