۱۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۸): فرهنگ سازمانی

این مطلب رو دارم در رستوران قطار می نویسم زمانیکه از مشهد به سمت تهران در حرکت هستیم، یک اتفاق در قطار نظرم رو به خودش جلب کرد و علاقه مند شدم درباره اش بنویسم، بعد از خوردن شام ما هنوز در رستوران نشسته بودیم و زمان غذای پرنسل بود، دیدم رئیس قطار اومد، سر یک میز جداگانه با یک حالت خیلی خاصی نشست، غذای ویژه ای براش آوردن با مخلفات، بعد از چند دقیقه که خسته شدم بلند شدم تا کمی قدم بزنم دیدم غذای مهماندارها با رئیس قطار فرق می کنه راستش احساس خوشایندی برام نبود، چون به نظرم غذای رئیس قطار نباید با بقیه فرق می کرد، بعد تر فهمیدم حتی جای رئیس قطار هم بهتر از بقیه است، این چنین فرهنگ سازمانی رو دوست ندارم، صمیمیت بین کارکنان قطار موج میزد، به آدم واقعی لبخند می زدند، حرف می زدند، ولی نمی دونم چرا رئیس های قطار اینقدر خودشون رو می گیرند، چه خبره آخه، به نظرم نباید جایگاه آدم باعث بشه خدمات خاصی جلوی کارمندانش داشته باشه و برای خودش تفاوت قائل بشه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)