۱۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱۹): بعضی ها وسط راه پیاده می شوند.

دیشب تو جمع دوستانه ای حرف از آدم هایی شد که به بهانه های مختلف وارد زندگی ما می شوند، بعد از مدتی ادعای رفاقتشان خفه مان می کند و مدتی بعد تر بهانه ای پیدا می کنند یا حتی به خودشون زحمت اونم نمیدن و می روند، صد البته که باید گفت «به درک»، به قول معروف «من کان الله کان الله له»، «هر کس که از برای خدا باشد، خداوند برای اوست»، ما باید سعی کنیم به سمتی بریم که زندگی مون برای خدا باشه و بهترین دوست و رفیق مون خدا باشه، اگر این طوری شد، هر کسی اومد و رفت برامون مهم نخواهد بود، من خودم از جمله آدم هایی هستم که این اومدن و رفتن ها خیلی آزارم میده و این نشون میده هنوز دو سه منزل عقب هستم و خدای زندگیم کم هست.

یکی از دوستان حرف خیلی قشنگی زد، می گفت به نظر من اونی که یهویی میزاره و میره … نیست، ارزش هاش با ارزش های ما فرق می کنه، خیلی این حرف اش به دلم نشست، تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم، می گفت مثل این می مونه سوار ماشین هستیم و یکی سوار میشه، توی راه هم کلی خوش می گذرونیم و تعریف می کنیم و می خندیم و …، ولی وسط راه میگه من پیاده میشم، چون از اول نمی خواسته با شما به مقصدی که شما تو ذهن تون بوده سفر کنه، یا ممکنه مسیر شما اینقدر سخت باشه و نیاز به تلاش و تحمل سختی های زیادی داشته باشه ولی اون در خودش چنین چیزی رو نمی بینه به هر دلیلی پیاده میشه، حتی شاید هیچ مقصد و مسیر دیگه ای هم تو ذهنش نباشه.

البته به نظر من آدمی که وسط راه پیاده میشه هیچ ارزش خاصی تو زندگی اش نداره که به خاطر اونا بخواد پیاده بشه، ارزش هاش وابسته به آدم هایی هست که تصمیم می گیره چند صباحی باهاشون زندگی کنه، بعد از مدتی که حوصله اش سر میره یا موقعیت بهتری پیدا می کنه همه چیز و رها می کنه و میره، برای همین شروع کردیم به نوشتن ارزش هامون و قراره فقط با کسایی کار کنیم که ارزش هایی تو زندگی شون دارند و ارزش هاشون با ارزش های ما یکی هست و میشه گفت قراره به سمت یک مقصد حرکت کنیم، این طوری هیچ وقت پشت هم رو خالی نمی کنیم، چون به خاطر سود و منفعت دور هم جمع نشدیم، به خاطر ارزش هامون هست برای همین تو هر سختی کنار هم خواهیم بود.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)