۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۱): یا علی گفتیم و …

امروز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم گذشت، همیشه پشت در اتاق عمل رو توی فیلم ها دیده بودم، بدترین حسی که می تونستم تصورش کنم رو داشتم تجربه می کردم، کسی که داخل اتاق بود مادرم بود، عزیزترین آدم زندگیم، همیشه می گفتم دردی که تو دو سال گذشته زندگیم کشیدم رو تو سی سال گذشته اش تجربه نکرده بودم ولی شاید باورتون نشه، امروز فهمیدم دردی ورای این دردها هم هست، دردی که امروز تجربه کردم یک طرف، درد بقیه زندگیم هم یک طرف، اون هم در یک روز، شاید چند ساعت، ما قدر داشته هامون رو تا زمانیکه احساس نکنیم داریم از دستشون می دیم نمی دونیم و می چسبیم به چرندیات زندگی روزمره این دنیا، امروز به تک تک حرف ها و خواسته های مادرم از گذشته تا به امروز فکر می کردم، از خدا خواستم هوای مادرم و داشته باشه، همین و دیگر هیچ.

به محبت قلبی خیلی اعتقاد دارم و از کودکی محبت امیرالمومنین علی (ع) بدجوری تو دلم نقش بسته بود، این هم از چیزهای با ارزشی هست که از مادرم دارم، همیشه به این موضوع افتخار می کردم و می کنم و خواهم کرد، یکی از زیباترین و دوست داشتنی ترین قسمت های زندگیم هست، به یاد دارم جایی پیامبر (ص) فرموده بودند، من و علی پدران این امت هستیم، برای من علی (ع) واقعا مثل یک پدر بوده تو این سال ها، هیچ وقت یادم نمیره، اولین باری که پام رو از کشور گذاشتم بیرون، سر از نجف درآوردم و خودم و کنار علی (ع) دیدم، احساس باور نکردنی بود، برای من هیچ جا نجف نمیشه، آرامشی که اونجا داشتم رو هیچ جای دیگه تجربه نکرده بودم، واقعا احساسم این بود به دیدن پدرم رفتم و همیشه باهاش درد و دل می کنم، بچه بودم وقتی فیلم امام علی (ع) رو می دیدم راستش به مالک اشتر حسودیم میشد، ولی هیچ وقت نتونستم چیزی باشم تو زندگیم که امیرالمونین (ع) خواسته بودند، چیزی که اونها خواستند مشخص بود، میشد تو نهج البلاغه و غررالحکم و کلی منابع دیگه فهمید ولی فهم یک طرف هست و عمل کردن سمت دیگرش، خیلی تو زندگیم پام لغزید، خیلی زمین خوردم ولی همیشه سریع بلند شدم، رو به نجف و کربلا ایستادم، دستم و رو سینه ام گذاشتم و گفتم بابا، ببخشید، اشتباه کردم.

امروز اتفاقی داشتم تو اینترنت درباره شهادت حضرت علی (ع) مطلب می خوندم، دیدم عده ای روز شهادت امیرالمومنین وقتی خبر شهادت ایشون به گوششون رسید، شادی کردند و خوشحال بودند و به رقص و پایکوبی مشغول شدند، نمی دونم خدا اون دنیا باهاشون چطوری برخورد می کنه ولی تنها چیزی که از خدا خواستم این بود که دستم و بگیره تا همیشه حرمت اهل بیت (ع) رو نگه دارم، نمی خوام اون دنیا با اینها محشور بشم، نمی دونم چطور میشه یکی روز شهادت امام علی (ع) خوشحال باشه، اون هم کسی که میگن بعد از شهادتش سنگ ها هم خون گریه کردند و در جایی پیامبر (ص) می فرمودند:  «و بر تو ای علی چون‌ کشته‌ شوی، آسمان‌ و زمین‌ چهل‌ سال‌ گریه‌ می کنند». یا در جای دیگری خوندم امام حسن (ع) بعد از شهادت امیرالمومنین می فرمایند، «مردم! مردی از میان شما رفت که از پیشینیان و پسینیان کسی به رتبه او نخواهد رسید. رسول الله پرچم را بدو می‎ داد و به رزمگاهش می ‎فرستاد و جز با پیروزی باز نمی‏ گشت. جبرئیل از سوی راست او بود و میکائیل از سوی چپش».

داشتم فکر می کردم، سرچشمه اصلی عزت خداوند است، و تمام عزتها از آن اوست، وقتی که سرمنشا واقعی عزت خداوند است، بدست آوردن عزت از غیر طریق الهی، به هر صورتی که باشه ذلته، امام علی (ع) فرمود، «کسی که از طریق غیر خدا به عزت برسد، همان عزت، او را به هلاکت می رساند». و در جای دیگری باز این چنین سخن می گویند: «خود را از هر پستی ‌اى برکنار دار، گرچه تو را به خواسته ‌هایت برساند؛ چرا که در برابر آنچه از آبروی خود می‌پردازى، چیزى به دست نخواهى آورد» و یا در جایی امام صادق (ع) فرمودند: «دورترین بنده از خدا، آن مردى است که با مردى طرح دوستى افکند و حساب لغزشهاى او را نگه دارد تا روزى به واسطه آنها او را سرزنش کند»، خیلی برای من قشنگ بود این حدیث، فهمیدم اول و آخر این خداست که باید دست ما را بگیره و بهمون عزت بده، در کل مطالب امشب رو به عنوان اولین روز از یک مسیر جدید برای خودم می نویسم و مخاطب اصلی تمام این حرف ها خودم هستم، چون احساس می کنم در این مسیر به این حرف ها نیاز دارم.

امام علی (علیه السّلام) درباره ی بعضی از مردم راه گم کرده و منحرف با کمیل بن زیاد سخن گفته و در ضمن فرموده اند: آنکس که علاقه ی شدید به لذت دارد و مطیع شهوت خویشتن است یا آنکس که دچار حرص شده و عاشق جمع مال و ثروت است، این دو مراعات عواطف دینی و اوامر مذهبی را در هیچ مورد نمی نمایند. شبیه ترین موجود به این دو طبقه ی منحرف چهارپایان چراگاهست.

این مطلب رو به چند دلیل نوشتم، اول اینکه خواستم بنویسم تا همیشه جلوی چشمم باشه که امروز برای همیشه گذشتم و بریدم، دوم نوشتم برای اینکه تصمیم دارم هر روز برای مدتی باز بنویسم، البته این سری مطالبی هست که بیشتر برای دل خودم می نویسم و خالی کردن ذهن بیمار یک دیوونه و قرار نیست در جای دیگه ای منتشر کنم یا دیگران رو از نوشتنشون خبردار کنم، سوم نوشتم تا یادم بمونه چه چهارچوب هایی تو زندگیم دارم و باید حواسم بهشون باشه و در آخر برای مادرم نوشتم که هر چی دارم از دعای مادر است، خدایا شکرت به خاطر مادرم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. جای شکر داره که مادرتون حالشون بهبود پیدا کرده
    روزها با استرس از دست دادن مادرم سپری شد و هر چه کردم تا بماند، اما نشد و الان هر روز در غم فراقش برایم یکسال میگذرد.
    زندگی برای کسی که یکبار استرس و تلخی نبودن یا تصور نبودن یک عزیز رو تصور کرده است با کسی که این درد رو تجربه نکرده تفاوت داره، به شرطی که مجدد یادمون نره که فرصت بودن انسانها در کنارمون خیلی کوتاه است.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)