۲۰تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۰): لذت رشد کردن.

امروز خواهرزاده ام شروع کرده بود به راه رفتن و من داشتم اولین ویدئوی راه رفتنش رو با ذوق تماشا می کردم و از دایی شدنم لذت می بردم، اولین بار که بلند شد دستش رو گرفت به میز و بعد از چند ثانیه دستش رو رها کرد و به ترس هاش غلبه کرد و چند قدم راه رفت، بعد به خاطر اینکه هنوز بدنش قوی نشده بود می خورد زمین، بعد از چند ثانیه با تشویق مامانش دوباره بلند می شد و چند قدم دیگه بر می داشت و باز می خورد زمین، چندین بار این اتفاق افتاد و من هر بار دلم می ریخت و می گفتم دیگه خسته میشه و بلند نمیشه ولی بر خلاف تصورم می خندید و با ذوق و شور از جاش بلند میشد، انگار فراموش می کرد چندین بار خورده زمین، فقط دوست داشت بلند بشه و ادامه بده، خیلی پیش میاد ما هم تو زندگی زیاد زمین بخوریم، ای کاش یاد بگیریم هر بار که می خوریم زمین لبخندی بزنیم و سریع بلند بشیم و ادامه بدیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)