۲۱تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۱): بغض های یک پدر

امروز ظهر دلم خیلی برای مادرم تنگ شده بود، کاری هم داشتم که می خواستم هفته بعد پیگیری اش کنم ولی به حرف دلم گوش دادم و دل رو زدم به جاده و از تهران خارج شدم، وقتی رسیدم داشتم از ماشین پیاده می شدم که مادرم خیلی اتفاقی اومد پشت پنجره و با دیدن من هم تعجب کرده بود و هم اینقدر خوشحال شده بودم که نمیشه گفت، یک لبخندی بهش زدم و تو دلم گفتم همین خوشحالیت به تمام دنیایی می ارزه، عصر با هم رفتیم اسباب بازی فروشی تا من یک عروسک کوچولو برای خواهرزاده گرامی بخرم، همین طوری که داشتم عروسک هاش رو نگاه می کردم چشمم خورد به عکس یک پسر جوان که روی چمن ها دراز کشیده بود.

از دور خیلی واضح نبود، مشغول تماشای سایر اسباب بازی ها شدم که باز یک عکس دیگه از همون پسر دیدم، این بار ذهنم خیلی درگیر شد، انگار دنبال چیزی می گشت، خاطرات زیادی رو از گذشته های خیلی دور میاورد جلوی چشمم، من اون پسر رو می شناختم، بهش گفتم آقا این عکس کیه! خیلی برای من آشناست، یک بغضی کرد و گفت پسرم بود، استاد دانشگاه بود، دو سال پیش تو یک تصادف ما رو تنها گذاشت، بهش گفتم داداشم داشت درسته؟ گفت آره داداشش دو سال کوچیکتر بود، اسمش بهنام بود، ازش پرسیدم بهنام چند سالشه؟ گفت ۳۱، دیگه خاطراتی که تو ذهنم مرور میشد مبهم نبودن، تمام خاطراتم با بهنام و داداشش مرور میشد، خیلی دلم گرفت، کل پنج سال ابتدایی با هم بودیم، اینقدر با ادب و با شخصیت بودن که هر چی ازشون بگم کم گفتم.

هیچ وقت یادم نمیره، این دو تا داداش اینقدر با هم خوب و صمیمی بودن که من یکی همیشه بهشون حسودیم میشد و به خدا می گفتم چی میشد منم یه داداش مثل این داشتم، خدا رحمتش کنه، باباش با همون بغض توی گلوش گفت، آقای فتاحی پدرتون بچه هام و خیلی خوب می شناسه، وقتی فامیلی من و می دونست، فهمیدم از همکارای بابام بوده، نمی تونستم حرف بزنم با هزار زحمت بهش گفتم من بیشتر از بابام می شناختمشون و پنج سال زندگیم رو کنار هم بودیم، ثانیه به ثانیه اش رو یادم هست، نمی تونستم باباش رو تو اون وضعیت ببینم، سریع پول اسباب بازی رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم، نمی دونم بعدش چه حالی داشت ولی حال من خیلی خوب نبود، دلم می خواست یه گوشه پیدا کنم و یکم گریه کنم، یکی از بهترین دوران های زندگیم و باهاشون بودم.

الان که دارم این مطلب رو می نویسم، همش به خودم میگم خیلی سخته، واقعا سخته از دست دادن بچه، باباش چی می کشید و دلم برای بهنام خیلی می سوخت چون از دست دادن داداش واقعا کمر آدم رو می شکنه، من حتی وقتی بعضی از دوستام که به هر دلیلی از زندگیم میرن تا یه مدت حالم خوب نیست، چه برسه به چنین داداش نازنینی، اولش می خواستم برم و بهنام رو ببینم ولی هنوز تا این لحظه نتونستم با خودم کنار بیام و برم ببینمش، هیچ حرفی برای گفتن ندارم، سی سال داداشت مثل کوه کنارت باشه بعد یک روز از خواب بیدار بشی ببینی دیگه نیست، تصورش هم دردناک هست، باید برم یک روز بهنام رو ببینم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه