۲۵تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۵): نترسیم و تغییرش بدیم

امروز باید طرح یک پروژه را آماده می کردم و با خودم برای ارائه به جلسه ای می بردم، چند روز هم فرصت داشتم ولی تا امروز نتونسته بودم چیزی بنویسم چون واقعا به تمام فکرها و حتی حرف هایی که در جلسه گذشته اش زده بودم ایمان نداشتم، احساس می کردم یک جای کار خیلی می لنگه، از طرفی این پروژه را خیلی دوست دارم و نمی خواستم با تغییر مواضع یه جورایی از دست بدمش، بچه ها بهم فشار می آوردند که چرا نمی نویسی و من سکوت می کردم و تو خودم بودم، اینقدر فکر می کردم که مغزم درد می گرفت، تا اینکه امروز صبح بیدار شدم، پشت سیستم نشستم و شروع کردم به نوشتن ولی نه چیزهایی که خواسته بودن بنویسم، چیزهایی نوشتم که احساس می کردم باید بنویسم، بعد از اینکه چهارچوب کلی طرح را نوشتم بچه ها را صدا زدم و ازشون خواستم هر کاری دستشون هست بزارند کنار و شروع کردیم به چکش کاری طرح، یه جورایی یک ساعت قبل از اینکه وارد جلسه بشم همه استرس داشتند که سرنوشت این پروژه چه خواهد شد.

وقتی وارد جلسه شدم خیلی آروم بودم، سیستم رو باز کردم و شروع کردم به توضیح دادن طرح، همزمان به صورت اعضای جلسه نگاه می کردم که واکنش اونها نسبت به تغییر صد در صدی طرح چی هست، حرف هام که تمام شد، چند دقیقه ای همه ساکت بودند تا اینکه یکی گفت کلا یک چیز دیگه نوشتید؟ تازه اینجا یکم استرس گرفتم و گفتم بله، به نظرم طرح قبلی به درد نمی خورد برای همین گذاشتیمش کنار، یک نگاهی به هم انداختند و گفتند خیلی خوب شده، ممنون، اون لحظه احساس خیلی خوبی داشتم، حرف هایی را زدم که حتی توی طرح ننوشته بودم و حاصل فکرهایی بود که کرده بودم، اینقدر کار براشون جذاب بود که تاریخ شروع طرح را به جای چند ماه بعد موکول کردن به چند روز بعد، با مزه ترین قسمت ماجرا این بود که قبل از جلسه اول تصمیم داشتیم به دلیل اینکه فرصت انجام اون کار و نداشتیم بریم و بگیم وقت نداریم ولی دقیقا امروز خودم رو وسط یک ماجراجویی هیجان انگیز دیدم، به نظرم اگر احساس خوبی به کاری نداریم باید نترسیم و تغییرش بدیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه