۲۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۶): تولد دوازده

امروز بعد از چندین ماه که هیچ مسئولیت رسمی در هیچ شرکتی نداشتم با به دنیا اومدن «دوازده» باز داستان جدیدی رو شروع کردم، می دونم که این داستان شبیه هیچ کدوم از داستان های قبلی نخواهد بود، پر از چالش و هیجان و استرس و …، احساس عجیبی داشتم، اولش خیلی خوشحال بودم ولی بعد از اینکه نشستم روی صندلی تا کارهای جدید رو شروع کنم دلم پر شد از استرس و اضطراب، وقتی آینده رو برای خودم ترسیم می کردم، جاده های پر پیچ و خم مسیری که طراحی کردیم برای رفتن، احساس شادمانی همراه با نگرانی را در من ایجاد می کرد، یکی از خوبی های این دنیا این هست که نمی تونی آخر داستان رو حدس بزنی وگرنه آدم روانی میشد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)