۲۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۷): حس ششم

به نظر من یکی از بدترین حس های دنیا همین حس ششم هست، بعضی وقت ها من و واقعا فلج می کنه، مثلا یک روز که همه چیز خوب هست و هیچ مشکلی نداری و داری راحت زندگی ات و می کنی صبح از خواب بیدار میشی، دلشوره امان بهت نمیده ولی درکش نمی کنی، علتش و نمی دونی، میری سر کار هر اتفاق خوبی که می افته تو احساس خوبی نداری، مدام منتظر یک اتفاق بد هستی ولی اون اتفاق نمی افته، بعد از کار میری خونه و باز منتظری و خبری نیست، دیگه خیالت راحت میشه که همش الکی بوده و میری که استراحت کنی، گوشی لعنتی رو می گیری دستت یکم تو این شبکه های اجتماعی می چرخی می بینی دوستی ویدئویی رو ریتوییت کرده و تو هم روش کلیک می کنی، بی اختیار از جات بلند میشی، دیگه خواب به چشم هات نمیاد، تمام خاطرات بخش بزرگی از زندگی ات که در حال فراموش کردنش هستی از جلوی چشم هات رژه میره، خاطره پشت خاطره دیگه کنترل چیزی دستت نیست، دلیل تمام دلشوره های روزت رو با تمام وجود درک می کنی.

این حس خیلی آزار دهنده است، ذهنم بین خاطرات جست و جو می کنه یاد خاطره ای می افته که روزی اسرار داشت ویدئویی که پر بود از خاطرات قشنگ رو پاک کنم، خاطراتی که شاید نقطه عطف زندگی مون بود، کل زندگی اش رو گذاشته بود برای همین که دیگه نباشه، بعد امروز می بینی خیلی با افتخار ویدئو می سازه و منتشر می کنه، راستش برام مهم نبود ولی چند روزم رو قشنگ نابود کرد و هنوز دارم با خودم کنار میام که بی خیال بزارش کنار و این بار چیزهای دیگه ای می بینم که نوید بخش اتفاقات تلخی در آینده خواهد بود، نمی دونم این چه حس بی خودی هست که من دارم، چیزهایی رو پیدا می کنم که هنوز اتفاق نیافتاده، خیلی روزهای دردناکی بود برای من و می دونم روزهای تلخی در آینده به انتظارم نشسته ولی دیگه نمی تونم مثل دو سال گذشته بشینم، ذهنم اصلا آروم و قرار نداشت.

یاد جمله هاروکی موراکامی در کتاب از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم افتادم که می گفت، «درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است»، از اول هم اشتباه کرده بودم، همه هم می گفتند دارم اشتباه می کنم ولی من گوش نمی کردم و این روزها حقم هست هر چی میکشم و خواهم کشید، البته اختیار داشتم و خودم انتخاب کرده بودم و راستش پشیمون هم نیستم چون فکر می کنم کار درستی در اون زمان انجام دادم ولی برای آدم اشتباه، مهم این بود که من وظیفه ام رو انجام بدم، نتیجه اش مسئولیت دیگران بود که خودشون اون دنیا باید جوابش و بدن، جالب اینجاست که من هم در اون سال ها سختی و درد کشیدم و هم در این سال های رفتن، نمی دونم این چه آمدن و رفتنی بود و چه حکمتی داشت و حتی درک نمی کنم چرا فراموشش نمی کنم، یه روزی جواب این سوالات هم پیدا می کنم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه