۲۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۲۸): نمی دونم چطوری می تونند!

من همیشه برای دوستانم ارزش و احترام خاصی قائل هستم، چه باهاشون در ارتباط باشم و چه نباشم، یه جورایی میشه گفت حرمت نون و نمک برام خیلی مهم هست، یادم میاد وقتی با یکی از بهترین دوستانم سال ها پیش به خاطر شراکتمون توی یک شرکت به اختلاف خورده بودیم و می خواستیم از هم جدا بشیم، بهش گفتم شاید نتونسته باشیم کنار هم کار کنیم ولی دوستان خوبی برای هم خواهیم بود و اینگونه هم بود، الان بیش از هفت سال از اون ماجرا می گذره و ما همچنان با هم دوست هستیم و اگر کاری بتونیم برای هم انجام بدیم بدون شک دریغ نمی کنیم، ما شرکت نرم افزاری داشتیم و من عاشق حوزه آی تی بودم ولی وقتی جدا شدیم من شرکت و گذاشتم برای اون و به خاطر اینکه هر روز باعث آزار روحیش نباشم حوزه آی تی را برای مدتی کنار گذاشتم.

راستش می دونستم بعد از جدا شدنمون بیشتر روی من تمرکز می کنه و کارهای من بیشتر از قبل براش مهم میشه و دنبالم می کنه، نمی دونم چی شد، بعد از اینکه از هم جدا شدیم هیچ ایده ای برای هیچ کاری نداشتم، فقط می دونستم خیلی دوستش دارم و می خواستم هر طوری هست بهش کمک کنم، تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که ذهنش رو آروم کنم با نبودنم، این طوری بیش از هر زمانی روی خودش تمرکز داشت، یه مدت خیلی تنها شده بودم و با خدا درد و دل می کردم، کاری به ذهنم نمی رسید تا اینکه خدا یهویی هلم داد توی حوزه فرهنگ، خیلی برام سخت بود که مجبور بودم همه چیز رو از صفر شروع کنم ولی با دیدن تلاش های دوستم از کارهایی که می کردم بیشتر لذت می بردم، دوست داشتن برای من تعریف خاصی داره، حس می کنم باید در زندگی جاری باشه.

دو سال پیش باز چنین اتفاقی برای من افتاد، با این تفاوت که وارد دوران سختی از زندگیم شده بودم، این سختی حتی به زندگی دوستان نزدیک مون هم رسیده بود، هیچ وقت فراموش نمی کنم، دور هم جمع شده بودیم و کلی برنامه ریزی کردیم تا بتونیم مشکلات را حل کنیم، به هر دلیل منطقی و غیر منطقی تصمیم بر رفتن گرفت، اصلا شبیه دوستی نبود، هیچ وقت دو سال گذشته را فراموش نمی کنم، از قدیم هم گفتن سه نفر را هرگز فراموش نکن، کسی که در گرفتاری ها حمایت ات کرد، کسی که در گرفتاری ها رهایت کرد و کسی که در گرفتاری ها گرفتارترت کرد، انصافا وسط گرفتاری ها چنان گرفتاری بهم اضافه شد که هنوز هم که هنوز هست دردش سینه ام و فشار میده، روحم اینقدر خسته میشه که دیگه تا چند روز حوصله هیچ کاری رو ندارم، به قول جمشید انصافانه است؟

نمی دونم چطوری می تونند اینقدر بی تفاوت باشند نسبت به همه چیز! حرمت نون و نمک و رفاقت و … به کنار، چطوری اون همه خاطرات رو می تونند فراموش کنند! این حق انتخاب چیز عجیبی هست، یک روز ما حق انتخاب داشتیم و دستشون رو گرفتیم، یک روز اونا حق انتخاب داشتند و دستمون رو نگرفتند، البته دست آدم باید تو دست خدا باشه و بس، ولی خیلی برام جالبه که میگن می خواست نگیره! اصلا همه اینها به کنار، چطوری شرافتشون اجازه میده کنار آدم هایی قرار بگیرند که از ما بدشون میاد، ما اونها رو دشمن خودمون می دونیم و همیشه تلاش کردیم تا نشون بدیم اگر کسی با اونا هم نباشه می تونه به خیلی جاها برسه، همش برای یک لقمه نان بیشتر! یا موفقیت و پیشرفتی که هیچ تضمینی برایش نیست!، یا در و دیواری زیباتر!، هر چه که هست عین بی شرافتگی است.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه