۳۰تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۰): باغ وحش اراک

امروز عصر حوصله مون سر رفته بود همگی نشستیم توی ماشین و دور شهر می چرخیدیم که یهو چشم مون به تابلو باغ وحش افتاد، بیست سالی بود که باغ وحش نرفته بودم، از شانس همه هم با رفتن به باغ وحش موافق بودن، وقتی وارد باغ وحش شدیم روی اولین قفس نوشته بود قرقاول ولی توی قفس اثری از پرنده نبود، به جای اون دو تا آهو گذاشته بودن، شاید می خواستن هوش بچه ها را حدس بزنند، یکم جلوتر رفتیم رسیدیم به قفس طاووس هندی، انصافا دیگه منتظر دیدن منظره هیجان انگیزی بودیم که یک خروس سفید که سرش رو گرفته بود بالا و سعی می کرد با شکوه قدم بزنه و نقش طاووس هندی رو بازی کنه از جلوی ما رد شد، احساس کردم ماجرا همین جا تمام هست ولی این طور نبود، تابلوی بزرگی که روش گاو میش نقاشی شده بود نظرم رو جلب کرد و به سمتش حرکت کردم.

از دور میشد داخل قفس را دید، حیوانی که داخلش بود خیلی شبیه گاو نبود کلا، هر چی نزدیک تر می شدیم نا امید تر می شدیم تا اینکه دیدیم بله گویا گاو میش مرده و جنازه اش رو کفتار ها دارند می خورند، قفس گرازها از جمله جاهایی بود که واقعا هم تمیز بود و هم واقعا گراز داخلش بود و چه موجودات قشنگی بودن، دریاچه مصنوعی وسط باغ وحش پر بود از اردک و غاز که اینقدر آب رو کثیف کرده بودن اصلا جای موندن نبود چون هم بوی خیلی بدی می داد و هم پر بود از حشره های ریز و درشت، هر قفسی که حیوان قبلی اش مرده بود داخلش یا میمون گذاشته بودن یا آهو نمی دونم شاید از این حیوانات زیاد داشتند، قفس آهوها و گوزن ها خیلی قشنگ بود، دو سه تایی هم شتر مرغ اون حوالی در حال قدم زدن بودن آخه جای زیادی برای دویدن نداشتن.

رسیدیم به قفس اسب ها، انصافا اسب رو داخل قفس نمی کنند ولی حالا که گذاشته بودن نمی دونم اون الاغ وسط اسب ها چه کار می کرد، شایدم به مسئولین باغ وحش قالب کرده بودنش، حالا هر چیزی که بود منظره زیبایی ایجاد کرده بود جناب الاغ، یکم اون طرف تر باز آهو گذاشته بودن، گفتم هر جایی خالی داشتند با آهو پر کرده بودن، وسط همین تماشا کردن بودیم که شیر باغ وحش نعره ای از اعماق وجودش زد و همه را به سمت خودش کشوند، مسئولین باغ وحش در حال غذا دادن به جناب شیر بودن ولی آقای شیر بیشتر دلش می خواست ما رو بخوره چون همش به در حمله می کرد، یک سری حیوان دیگه هم این وسط دیدیم مثل شیر، گربه، گنجشک، شاهین و … انصافا فضای آموزشی خوبی بود، به خصوص سگ هایی که جلوی در بسته بودن، یکم هوای حیوانات و داشته باشید حضرات مسئولین.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)