۱مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۲): جای ما کجا خالیه؟

من هر روز صبح که از خواب بیدار میشم این سوال رو از خودم می پرسم که «چرا اینجا هستم؟»، شروع می کنم به بررسی دونه دونه کارهایی که تو زندگیم از گذشته تا حالا انجامشون دادم، و باز از خودم می پرسم چرا من اون کارها را انجام دادم، جالب اینجاست که از این کار خسته هم نمیشم و هر روز صبح باز این فرآیند تکراری را انجام میدم، یه جورایی عاشق این کار شدم، عادت کردم بی خودی تو زندگیم تقلا نکنم برای کارهایی که اصلا نباید انجامشون بدم، من بعد از مدت ها فهمیدم روحیه جنگجویی دارم و زندگی آروم و بی دغدغه به دلم نمی چسبه، وقتی سنم کمتر بود به خودم گفتم من می خوام کارآفرین بشم، توی سی و یک سال زندگیم هم برای کسی کار نکردم و همیشه خدا روزیم و رسونده و ازش ممنونم، در این سال ها برای خیلی ها کار درست کردم و به خیلی ها چیزهای مختلفی یاد دادم که به واسطه اونها در حال کار کردن هستند ولی باز من این سوال رو از خودم پرسیدم، حالا که چی؟

به خودم هر روز میگم فرض کن کسب و کار خوبی هم راه انداختی و کلی هم پول درآوردی و خونه بزرگی خریدی و یک ماشین لاکچری هم انداختی زیر پات، خب، که چی؟ اینها عواملی نیستند که باعث شور و اشتیاق در من بشوند، چون به خیلی هاشون هم رسیدم و دیدم آخرش هیچ به کجاست، فقط طمع کردن ما آدم ها بیشتر میشه، اگر امروز با یک کفش می تونیم راه بریم، اون موقع با روزی یک کفش هم نمی تونیم راه بریم، فرقی در راه رفتن ما ایجاد نشده، عملکرد ما هم همون هست، یا مثلا خوردن، این معده لامصب بالاخره یک حجمی داره برای خودش، بیشتر که توش جا نمیشه، یا تفریح و … آخرش دیدم همه اینها رو بدون خدا نمی خوام، بی معنی و بی مزه هست برام، راستش هیچ وقت هم دوست نداشتم بشینم و وجود خدا را برای خودم ثابت کنم، ترجیح میدم خدایی باشه کلا، چون نبودنش بیشتر آزارم میده، من به خیلی چیزها اعتقاد دارم ولی کلی گفتم دوست دارم هدف بالاتری داشته باشم.

وقتی می بینم آدم ها برای یک لقمه نون بیشتر یا چیزهایی که اسمش و رشد و پیشرفت میزارن چقدر از خدا فاصله می گیرند یا پا روی رفاقت هاشون می گذارند و آویزون آدم های بی ارزشی می شوند و خانواده و همه چیز رو فدای یک هدف به نظرم پوچ می کنند، برام خیلی عجیب هست و دوست دارم بعد از مدتی ازشون بپرسم خب چی شد حالا؟ من همیشه اعتقاد داشتم کنار هم معنی پیدا می کنیم، این روزها اعتقادم صد برابر شده، البته نه کنار هر آدمی، آدم اش خیلی مهم هست، من دوست دارم برای ساختن تلاش کنم، برای کمک کردن به دیگران، برای خوشحال کردنشون، برای اینکه باری از دوششون بردارم، برای دیدن لبخند هاشون، برای این اهداف نیازی نیست کارهای خیلی بزرگی بکنم، همین حالا هم می تونم نسبت به آدم های اطرافم این طوری باشم.

این روزها آرمان بزرگ تر و قشنگ تری هم پیدا کردم، جای ما کجا خالیه!؟ همیشه ناراحت بودم که چرا آدم های بی ارزش در جایی قرار می گیرند که دیگران عاشق اون جایگاه می شوند و به سمتشون جذب می شوند، بعد فهمیدم چون بقیه یا در خودشون نمی بینند که بجنگند و تسلیم اونا می شوند یا فقط صبح تا شب ناله سر می کنند و از وضعیت موجود ناله سر می دهند، حاصل چیزی جز ضرر هر دو دسته نیست، من ترجیح میدم شمشیر به کمرم ببندم و وارد میدون مبارزه بشم، حتی به تنهایی، شکست خوردن در راه چنین آرمان و هدفی خیلی لذت بخش تر از پولدار شدن و خوشحال بودن کنار مشتی آدم بی ارزش هست، در این حالت چه موفق بشیم و چه نشویم پیروزیم و شکست برای ما معنی ندارد حالا فرض کنید تنها نباشیم و آدم هایی به ما بپیوندند، چقدر اینجا جای بهتری می شود، پس برای بهتر شدنش خواهیم جنگید و همیشه در میدان خواهیم بود و دیگه جای ما خالی نخواهد بود و چه خوب گفت شاعر:

چو بیشه تهی ماند از نره شیر         شغالان  درآیند  آن‌جا  دلیر

چو بیشه ز شیران تهى یافتند          سگان فرصت روبهى یافتند

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه