۶مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳۷): خودم با خودم

جمعه ها آدم دوست داره کارهای عقب افتاده هفته ای که گذشته رو سر و سامونی بده تا بلکه تموم بشوند و هفته جدید رو با کارهای خود هفته شروع کنه نه اینکه با استرس جبران کارهای عقب افتاده هفته گذشته من هم تمام تلاش خودم رو کردم ولی حال و حوصله ام باهام یاری نکرد، یه روزی همه چیز درست میشه و من دیگه مثل این روزهام نیستم، به هر حال نتونستم کارهای شخصی عقب افتاده را انجام بدم، می تونم بگم کلا خیلی کار خاصی نکردم، بیشتر تو حال خودم بودم، یاد گرفتم وقتی حال و روزم این شکلی میشه خیلی سر به سر خودم نزارم تا ببینم چی میشه، یه جورایی دارم به خودم فرصت میدم تا دوباره خودش و پیدا کنه، هر چند می دونم کار راحتی نیست، بعضی وقت ها حس می کنم من دو نفرم، خودم و خودم، مدام با خودم حرف می زنم، به خودم مشورت میدم، اصلا یه وضعیتی.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه