۳تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۳): پشت در اتاق عمل

به نظر من یکی از بدترین مکان ها و حتی بدترین لحظات زندگی آدم، پشت در اتاق عمل هست، اون هم زمانیکه یکی از عزیزترین آدم های زندگی مون اونجاست، نمیشه حال و هوای اون لحظات رو برای کسی توصیف کرد، آدم به چه چیزهایی فکر می کنه، چقدر با خدا حرف می زنه، حال و حوصله هیچ کسی رو نداره، دیگه تمام آرزوهاش تمام میشه و تبدیل میشه به یک آرزو، «خدایا، به تو سپردمش»، فقط همین، داشتم فکر می کردم چقدر شبیه اون آدمی می شیم که وسط دریا گرفتار طوفان شده و مرگ رو جلوی چشم هاش می بینه و تمام آرزوهاش و فراموش می کنه و از خدا می خواد که نجات اش بده، ولی به محض رسیدن به خشکی، حتی فراموش می کنه یه تشکر خشک و خالی از خدا بکنه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)