۹مرد

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۰): دوباره شروع نکنیم، ادامه بدیم.

این روزها خیلی رو به راه نیستم، با وجودیکه دور و برم نسبت به گذشته خیلی شلوغ تر شده ولی همزمان ترس عجیبی هم تو دلم همیشه هست، یک جورایی احساس می کنم ناخود آگاه از آدم ها فاصله می گیرم، نمی تونم بهشون نزدیک بشم، احساس خوشایندی ندارم، فکر می کنم نمی خوام یک شکست دیگه رو تو حوزه روابط اجتماعیم تجربه بکنم، البته واقعا اگر برآیند بگیری نمیشه اسمش رو شکست گذاشت یک تجربه جالب و هیجان انگیز بود که با درد خیلی شدید نه میشه گفت درد وحشتناک در حال سپری شدن هست، خودم هم می دونم مسخره است ولی هر روز گذشته رو در ذهنم مرور می کنم و درد می کشم، تنها تفاوتش اینه بعضی روزها با تلاش زیاد ذهنم رو مدیریت می کنم بعضی روزها مثل امروز کلا از دستم در میره به حدی که ترجیح میدم کل روز رو خونه بشینم و برگردم و زندگیم و مرور کنم، با مزه ترین قسمتش هم اینه که بقیه خیلی شیرین در حال سپری کردن زندگی شون هستند.

این که احساس می کنم بعضی از اطرافیان امروزم با کسانی که باعث این همه درد برای من شدن روابط دوستانه ای دارند و حتی داشتند، باعث آزار جدیدی برای من شده، نمی دونم چرا همیشه صفر و صدی فکر می کنم، ولی واقعا درست یا غلط نمی تونم بپذیرم کسی دوست من باشه ولی دوست دشمن من هم باشه، این با منطق من سازگاری نداره، نمیشه اسم کسی رو که رفته پیش آدم هایی که ما حالمون از خودشون و کارهاشون بهم می خوره و یک جورایی نقطه مقابل ما هستند گذاشت دوست و کسی که روزی دوست ما بوده و امروز در چنین جایی هست بدون شک دشمن ماست و هر کاری که انجام میده کمک به کسانی هست که در حال رقابت با ما هستند یا در آینده ناچار به رقابت با ما خواهند بود، حالا کاری ندارم که کلا چنین رفتاری نمکدون شکستن هست و عین بی شرافتگی.

از برنامه ها و کارهای شخصیم به طور رسمی نه روز عقب هستم، اصلا دوست نداشتم چنین چیزی رو بنویسم ولی این بار با تمام دفعه های قبلی فرق می کنه و تصمیم ندارم برنامه رو بزارم کنار، خیلی محکم ایستادم که همه چیز رو درستش کنم، همیشه تو کل زندگیم وقتی به اینجا می رسیدم می کشیدم زیر همه چیز و برنامه رو می انداختم دور، این بار کل امروز رو تعطیل کردم، نشستم خونه و به ذهنم گفتم هر غلطی دلت می خواد بکن، آخر شب وقتی ذهنم خسته شد، رفتم دوش گرفتم و شروع کردم به دویدن، دیگه به آدم ها فکر نمی کردم، کلا به هیچ چیزی فکر نمی کردم میشه گفت خالی شده بودم، بعد هم اومدم اینجا تا ته مونده هاش رو اینجا بنویسم و دوباره شروع نکنم، بلکه همون برنامه خوب قبلی رو ادامه بدم و حتی کمبود ها را جبران کنم، به امید اینکه آخر مرداد بنویسم ترکوندم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه