۲۷شهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۱): چهل روز دیگه میشه دو سال!

باز هم مثل همیشه کم آوردم، نزدیک به دو ماه شد که اینجا چیزی ننوشتم، راستش میومدم سر می زدم، حتی صفحه نوشتن مطلب هم باز می کردم ولی چیزی نمی نوشتم، نه اینکه چیزی به ذهنم نمی رسید، مغزم هر روز پر بود از حرف های نگفته، ولی به قول خودش «کتاب ها و حرف ها و نامه های نوشته نشده توی این دنیا تعدادشون خیلی بیشتر از اون هایی هست که نوشته شده»، حرف های نگفته من هر روز به اندازه یک کتاب صد و بیست صفحه ای میشه، چون یکبار نوشتم، توی هشت ساعت ده هزار کلمه نوشتم، ولی همون یک بار هم اشتباه کردم، چون گفتم چه چیزهایی باعث غم و غصه ام میشه و از فرداش نمک بیشتری پاشید روی زخم هام، دنیاست دیگه، همیشه می گفتن دنیا دار مکافات هست نمی فهمیدم ولی این روزها خیلی خوب درک می کنم و می فهمم.

چقدر زود دو سال گذشت، بهش قول داده بودم دو سال بمونم تا برگرده، البته اون زمان که این قول رو دادم قرار نبود این طوری بره ولی رفت، ولی برای من مهم نبود، چون قول داده بودم و قول قول بود، حتی اگر نبود، حتی اگر نمی خواست و حتی اگر نمی دید، خودم که برای خودم مهم بودم، بگذریم هر چی بود گذشت، فهمیدم کسانی براش مهم هستند که برای من دشمن هستند، هنوز شمشیرم روی دیوار خونه آویزون هست، دلش می خواد تو دستم بگیرمش، اون اوایل فکر می کردم قراره دوشادوش هم بجنگیم، هیچ وقت حتی در تصوراتم هم نمی گنجید روزی رو در روی هم خواهیم ایستاد به هر حال این روزها رقصی چنین میانه میدانم آرزوست، …

چهل روز دیگه میشه دو سال، توی این سال ها خونه نشستم و هیچ کاری نکردم، قید تمام ارتباطاتم رو زدم و بی خیال از دنیا توی خاطرات خودم غرق شده بودم و هر روز دنبالش می گشتم و منتظر بودم برگرده ولی هر روز دور تر میشد، اونقدر دور که حتی نمی تونستم راحت ببینمش، راستش تصمیم گرفته بودم بشینم سر جای خودم و کاری نکنم، چون هیچ ایده ای نداشتم، دو سال گذشت و من روزی نبود که صبح، ظهر، شب یادش نیفتم و منتظر اتفاقی خیالی نباشم، نمی دونم چرا حس کردم این چهل روز می تونه مهم باشه، راستش هیچ برنامه ای برای فراموشی ندارم چون اینقدر سعی کردم فراموش کنم که حالا باید خود فراموش کردن رو فراموش کنم، من فقط می دونم قراره این درد کشیدن ادامه پیدا کنه، تنها چیزی که می دونم اینه که می خوام علاوه بر درد کشیدن، بجنگم، همین!

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه