۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۲): جوابی نداشتم!

چند روز پیش یکی از کسایی که بلاگم رو می خونه ایمیل عجیب و دردناکی برای من فرستاد که هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم قلبم درد می گیره و ذهنم درگیرش میشه، در تمام این سال ها که اینجا می نوشتم برای دل خودم می نوشتم، واقعا فکر نمی کردم یک روز یکی از نوشته هام باعث ناراحتی کسی بشه، البته ناراحتیش هم برای خودم بود و نه خودش، وقتی مطلب قبلی رو نوشتم بهم ایمیل زد و گفت از خوندن اون نوشته کلی حرص خورده که چرا یک آدم باید اینقدر راحت بشینه و بزاره زندگی راحت از کنارش عبور کنه، یک ماه، دو ماه، سه ماه، یک سال، گاهی اوقات انتظار دروغین چیزی جز حماقت نیست.

وقتی قسمت هایی رو می خوندم که درباره مشکلات خودش نوشته بود، داشتم دیوونه می شدم، حتی تصور اون دردها برای من ممکن نبود، چند وقت پیش که مادرم چند روز بیمارستان بود، روزی که عمل داشت من فقط رفتم بیمارستان و قبل از عمل دیدمش و سریع برگشتم خونه، من آدم پشت در اتاق عمل بمونی نبودم، خیلی درد بدی داشتم، معنی انتظار رو می تونستم به تمام معنی کلمه درک کنم، با تمام وجودم، هیچ وقت فکر نمی کردم چنین اتفاقی برای مادرم بیافته، بدترین قسمتش هم این بود که من آخرین نفری بودم که فهمیده بودم، اصلا آمادگیش رو نداشتم، روزهای سختی بود با وجودیکه خدا رو شکر مادرم رو دارم.

راستش همه ما وقتی مشکلی برامون پیش میاد فکر می کنیم بزرگ ترین مشکل دنیا برامون پیش اومده و هر روز که از عمرمون می گذره دنیا بهمون یاد میده دردهای بزرگ تری هم در راه هست که باید امتحانش کنیم، با خوندن خط به خط این ایمیل درد کشیدم، خدا رو شکر کردم و برای خودم متاسف شدم، تصمیم گرفتم کاری کنم، البته قبلا هم چنین تصمیمی گرفته بودم و منتظر بودم دو سال تموم بشه، دیگه بهونه خاصی ندارم، البته ما آدم ها همیشه می تونیم بهونه ای برای خودمون بسازیم، بعضی از دردها و غم ها مثل سوختگی می مونه، دردش یک روزی تمام میشه ولی جاش برای همیشه با آدم هست، باید باهاش کنار اومد.

راستش برای من همیشه قول قول هست، توی دوستی ها و رفاقت هام خود آدم ها هستند که برام ارزشمند هستند، بازی نمی کنم که برنده و بازنده بودنش برام مهم باشه، وقتی می شینم و کاری نمی کنم چون نمی دونم باید چه کار کنم و هیچ علاقه ای ندارم بی خودی دست و پا بزنم، من آدمی هستم که توی کارهام دنبال موفقیت و پول و … نیستم، حداقل اولویت اول زندگیم نیستند، دوست دارم آدم موثری باشم و همیشه سعی کردم با بینش حرکت کنم نه به خاطر جا نموندن از بقیه تلاش کنم، برام اهمیتی نداره بقیه چه کار می کنند، اگر حرفی می زنم چون واقعا دوستشون دارم، ولی دیگه وقتشه, باید بلند بشم و کاری کنم، امیدوارم از امروز به بعد کسی رو ناراحت نکنم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه