۱۱مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۳): نقطه عطف!

بدون شک همه ما نقطه عطف هایی در زندگی مون داریم که حس می کنیم از اون نقطه به بعد آدم دیگه ای شدیم و در مسیر جدیدی قدم گذاشتیم، ممکنه این نقطه ها مثبت باشن یا حتی منفی به هر حال باعث میشن سرنوشت ما عوض بشه، دیروز بلاگ یکی از دوستانم رو می خوندم از نقطه عطف های زندگیش نوشته بود، برام جالب بود که همشون مربوط به همین چند سال اخیر می شدن، شاید زندگی از همین چند سال پیش براش معنی دار تر شده بود یا شاید هم بزرگ ترین نقطه عطف های زندگیش مربوط به همین چند سال بود، راستش برای من اونقدر زیاد هست که وقتی بهشون فکر می کنم حتی نمی تونم بشمارم و اگر دوباره فکر کنم نقطه های جذاب تری هم به ذهنم میرسه.

خوندن اون مطلب خیلی برام جالب بود چون باعث شده بود به چیزهایی فکر کنم که قبلا بهش فکر نمی کردم. بیشتر نقطه عطف های زندگی من مربوط به آدم ها می شدن، حالا یا آمدنشون و یا رفتنشون، جالب ترین چیزی که بهش رسیدم این بود که بیشتر این نقطه عطف های زندگیم رو خودم ایجاد کردم، من روی آدم های دور و برم خیلی حساس هستم و هر کسی رو راه نمیدم، یه جورایی باید خودم انتخابشون کنم، چون اعتقاد دارم آدم ها روی سرنوشت ما خیلی تاثیرگذار هستند، نقطه عطف هایی که مربوط به آدم ها نمی شدن رو هم خودم ایجاد کرده بودم و شاید تنها چیزی که دست من نبوده رفتن آدم ها بوده که در بیشتر موارد تغییری که بعدش برای من ایجاد شده تغییرات به شدت مثبت و رو به جلویی بوده با وجود تمام دردهایی که به همراه داشته، تصمیم گرفتم نقطه عطف های زندگیم رو زیاد کنم، البته چند وقتی هست که شروع کردم حالا باید تقویت اش کنم و فکر کنم به چه نقطه عطف هایی نیاز دارم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه