۱۷مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۶): وقتی ذهنم درگیر میشه!

این روزها اینقدر فکر می کنم که مغزم دیگه درد می گیره و احساس می کنم ازش دود در میاد بیرون، تو پونزده روز گذشته روزانه ۱۶ ساعت کار کردم بدون هیچ تعطیلی ولی نتونستم بازخورد مناسبی از کارهام دریافت کنم، در چنین مواقعی من خیلی سریع دلسرد میشم به خصوص که این مورد بارها و بارها تکرار بشه و ذهنم نسب به دیگران موضع بگیره و نتونم کاری انجام بدم تا اوضاع بهتر بشه، گاهی احساس می کنم من برای کار تیمی ساخته نشدم، گاهی هم فکر می کنم صبر هم اندازه ای داره برای خودش، راستش مدام ذهنم درگیر همچین سوالاتی هست، البته این هم بگم که انصافا هیچ پونزده روزی به این خوبی تو زندگیم نداشتم، خیلی چیزهای هیجان انگیزی یاد گرفتم، از همه مهمتر قدم بعدی هم برای فراموش کردن گذشته برداشتم و اونم اینه که دیگه برام مهم نیست و دنبالش نمی گردم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه