۱۹مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۷): جلسه ای که ماندگار شد

چند وقتی میشه به سازمانی قول داده بودم یکسال، هفته ای ۴ ساعت برم اونجا و بخش دیوونه بازی براشون راه بندازم، یه دوره مقدماتی گذاشتیم برای انتخاب ۱۲ نفری که لازم داشتیم، حدود ۶۰ نفر شرکت کردن و بعد از مصاحبه ۱۲ نفر را انتخاب کردیم، قسمت هیجان انگیزش اونجا بود که همه برای انتخاب شدن نهایت تلاش خودشون رو می کردن، دیروز ازم خواستند جلسه ای داشته باشم باهاشون و قبل از شروع کار هماهنگی های لازم و انجام بدیم، راستش خیلی کلافه بودم، می خواستم چند روز برم مرخصی ولی هر روز اتفاقی پیش میومد و نمیشد، از اینکه وارد جلسه ای بشم و ندونم چی باید بگم و نتونم درست تصمیم بگیرم حالم به هم می خوره ولی چاره ای نبود، این روزها خیلی از کارهایی که می کنم لذت نمی برم، ولی قول داده بودیم و قول قول بود.

وقتی می خواستم برم جلسه یکی از بچه ها داشت از در وارد می شد که بهش گفتم بیا بریم جلسه، هر چی می پرسید جلسه چی هست! چی باید بگیم! حضور من لازمه؟ چیزی لازمه ببریم! من فقط گفتم نمی دونم بیا بریم اینقدر سوال نپرس یه چیزی میشه دیگه، توی راه همش داشتم فکر می کردم نه به جلسه به خودم و کارهایی که داشتم می کردم، از این دائمی توی کار خوشحال نبودم، حس خوبی نداشتم، هیچ راه حلی به ذهنم نمی رسید، کارها رو دوست داشتم ولی نوع کار کردن رو نه! وقتی رسیدیم و نشستیم توی جلسه هم مجبور بودم در لحظه فکر کنم و هم سوال پشت سوال رو جواب بدم، در حالیکه مغزم کلا جای دیگه ای داشت سیر می کرد.

وسط سوال و جواب ها بودیم که رئیس وارد اتاق شد و جریان به کلی تغییر کرد، اول رو به من کرد و گفت به به چشممون به جمال شما روشن شد، منم خنده ای کردم و گفتم من که بیشتر از قولی که دادم اومدم، بعد نگاهی به همکارش کرد و گفت می دونم کار کردن با ایشون سخته ولی هر دوی ما ریسکی کردیم که می خواییم تا آخرش بریم ببینیم چی میشه، من یهو گفتم من که آروم هستم و مشکلی هم نبود، بعد دیدم همه زدن زیر خنده و گفت هر روز همکارشون تماس می گرفته و وسط اش گریه اش می گرفته که با ما همکاری می کنه، من نگاهش کردم و خندیدم و گفتم واقعا این طوری هست! بعد همه باز خندیدیم و گفت روز ارائه اصلی شما از در اومدید تو و گفتم نوبت شماست بهم گفتید برم بگم سخنرانی رو طولانی کنه تا شما اسلاید آماده کنید، داشتم سکته می کردم، خودم مرده بودم از خنده دیگه.

خیلی وقت ها من فکر می کنم همه چیز آروم هست و فشاری روی کسی نیست در حالیکه این طوری نیست، ناخودآگاه تمام آدم هایی که کنارم هستند تحت شدید ترین فشارهای کاری قرار می گیرند، جلسه خوب و جالبی بود برای من، حالم و کلی بهتر کرد به خصوص زمانیکه گفت یکی از دلایلی که اینقدر انگیزه دارند حتما این کار و ادامه بدن این هست که من خیلی صادقانه رفتار می کنم و اگر حرفی می زنم انجامش میدم و سر حرفم تحت هر شرایطی هستم، این مثبت ترین اتفاق دیروز بود که هنوزم به خاطرش خوشحالم، البته می خواستم یکی از بچه ها رو هم مستقیم درگیر این کار کنم که خیلی خوب و بدون هیچ چالشی محقق شد و به نظرم تو دردسر بزرگی افتاده بود که باید با من کار می کرد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه