۲۳مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۴۹): آدم های پاک باخته

تو کل دهه بیست تا سی زندگیم طوری زندگی کردم که هر زمان اراده کردم کل زندگیم رو توی سی ثانیه گذاشتم کنار و به سمت دیگه ای حرکت کردم، خوب یا بدش رو کاری ندارم، این موضوع باعث شده توی زندگیم دنبال همچین آدم هایی باشم و حتی به سرم بزنه چنین آدم هایی رو تربیت کنم، به نظر من وقتی آدم چیزی برای از دست دادن نداره خیلی بیشتر تلاش می کنه برای چیزهایی که باید واقعا تلاش کنه، برای خودش، برای دیگران، هیچ وقت توی ذهنم نرفت که ما قبل از اینکه به دیگران فکر کنیم باید به خودمون فکر کنیم، این دو تا اصلا هیچ جایی به هم برخورد نمی کنند، ما خودمون خودمون هستیم و دیگران دیگران هستند، هر کدوم جایگاه خاص خودشون رو دارند و حتی به نظرم ما در ارتباط مون با دیگران هست که خودمون رو می تونیم کشف کنیم.

آدم های پاک باخته شاید دو دسته باشن، کسایی که به روزمرگی رو میارن و سقوط می کنن و کسایی که شروع می کنن به جنگیدن، کاری به دسته اول ندارم، ولی در مورد دسته دوم میشه گفت، «هیچ فرازی در برابر آدم های پاک باخته توان ایستادگی ندارد»، خیلی وقت ها در ارتباطم با آدم ها شرایط سخت گیرانه ای وضع می کنم، مثلا کل زندگی ات رو بزار پشت در و بیا تو، راستش شاید به خاطر این هست که دوست ندارم وارد جنگی بشم که توش شکست بخورم، این به این معنی نیست که شکست نمی خورم ولی باید ارزش شکست خوردن رو داشته باشه، چیزی در آینده مشخص نیست، به قول معروف اگر مرد راهی بسم الله، …

شتر سواری دولا دولا نمیشه، یا باید تمام ترس ها و شک ها را کنار گذاشت و وارد میدان نبرد شد اونم با تمام وجود، یا بی خیال شد و به همون روند های قبلی ادامه داد، وقتی برای یاد گرفتن فنون جنگی کسی رو انتخاب می کنید، باید با تمام وجود خودتون رو در اختیارش قرار بدید، نه اینکه جایی احساس کنید خب به نظر من شمشیر و این طوری باید گرفت، اگر چنین برداشتی داشتید یا انتخاب کسی که به عنوان استاد قبولش کردید اشتباه هست یا شما کلا اینکاره نیستید، وقتی ورزش رزمی رو انتخاب می کنید از شما به خاطر چرندیات ذهنی تون آزمون کمربند نمی گیرند، باید تمام فنون رو درست و اصولی بزنید هر چند یکی دیگه اونا رو ساخته باشه، البته این ها چیزهایی هست که نمی دونم چرا الان یهویی به ذهنم وارد شدن و منم دارم بدون کم و زیاد می نویسمشون.

من همیشه تو زندگیم دنبال چنین آدم هایی بودم و هستم، آدم هایی که بشه باهاشون شکست های دلچسبی خورد، کنارشون با قدرت جنگید و بهشون تکیه کرد، پیروزی های هیجان انگیز رو تجربه کرد و از همه مهمتر باهاشون زندگی کرد،  آدم های پاک باخته یا خیلی فوق العاده هستن یا خیلی خطرناک از این دو حالت به نظرم خارج نیستن، من کلا حد وسط رو دوست ندارم، برای همین یا کاری رو انجام میدم یا نمیدم، یا رومی روم یا زنگی زنگ، در بلند مدت نمیشه روی آدم های محتاط حساب باز کرد، من هم راستش خیلی آدمی نیستم که کارهای کوتاه مدتی انجام بدم، هر چی تو ذهنم هست خیلی طول میکشه بهشون رسید و باید براشون سال ها جنگید، برای همین خیلی دوست دارم همرزمان شگفت انگیزی پیدا کنم، بالاخره یا پیدا می کنم یا می سازم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)