۲۸مهر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۵۰): تصمیم نهایی

این روزها برخورد دوستان و اطرافیانم نسبت به خودم خیلی برام جالب شده، گاهی احساس می کنم همه انتظارات عجیب و غریبی از من دارن و من نمی تونم به انتظارات و نیازهاشون به طور کامل پاسخگو باشم، تنها تصمیمی که تو این شرایط گرفتم این هست من باید کار خودم رو انجام بدم تحت هر شرایطی، فعلا مهم نیست بقیه چه نظری نسبت به من دارن، مهم اینه من به چه راهی ایمان دارم و احساس می کنم در لحظه ای که توش قرار دارم بهترین تصمیم برای من و اطرافیانم چی هست! درسته که شاید همه از روی دلسوزی و محبت حرف بزنن ولی به نظرم هیچ کس به اندازه خودم نمی تونه موقعیتی که توش قرار دارم رو درک کنه و بهترین تصمیم رو بگیره، البته این ربطی به گرفتن مشورت از دیگران نداره، بیشتر روی این مفهوم دارم حرف می زنم که باید تصمیم نهایی رو خودم بگیرم و مسئولیت اش رو هم بپذیرم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)