۶تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۶): آشنای قدیمی

حدودا دو سالی میشه که از اجتماع فاصله گرفتم و با کسی رفت و آمد خاصی ندارم، بعضی اوقات آدم نیاز داره بشینه و یکم فکر کنه و دور خودش رو خلوت کنه از شلوغی های همیشگی، وقتی تو جمع هستیم به خصوص جمع های شلوغ دیگه خودمون و گم می کنیم، دیگه این ما نیستیم که زندگی می کنیم، حاصل تمام آدم های دور و برمون هستیم و من اصلا چنین چیزی و دوست ندارم، برای همین فاصله گرفتم، البته اتفاقات تلخ گذشته هم مزید بر علت بود چون احساس می کردم همه آدم ها مثل هم هستند ولی خدا رو شکر دوستان عزیزتر از جانی بودند که بهم نشون بدن نه ابوالفضل این طوری نیست، آدم ها با هم فرق می کنند، ولی ما آدم ها رو فقط گذر زمان می تونه آروم کنه، این روزها چیزی رو فراموش نکردم ولی تصمیم گرفتم سبک جدیدی از زندگی رو تجربه کنم و باز مثل گذشته باشم و حتی بهتر.

تو این سال ها به تمام درخواست هایی که برای دیدار با هم بود جواب رد می دادم، یا اگر خیلی خاطر طرف برام عزیز بود می رفتم ولی اینقدر خسته بودم که طرف مقابلم خودش پشیمون میشد، دیشب بعد از مدت ها وقتی سرم تو کامپیوتر بود و یکی از دوستان قدیمی بهم پیام داد رفتم و جوابش رو دادم، جالب بود که دقیقا من و به شام دعوت کرد و گفت دوست داره بعد از این همه سال همدیگه رو ببینیم و کلی حرف داره برای گفتن، برام جالب بود، از پشت سیستم بلند شدم، کمی قدم زدم و فکر کردم و دوباره نشستم پشت سیستم و بهش گفتم باشه بریم، وقتی اومد دنبالم و دیدمش خیلی عوض شده بود، جایی رفتیم شام که من اصلا دوستش نداشتم چون همیشه با کسی که می خواستم فراموشش کنم می رفتیم اونجا ولی تحمل می کردم و حتی می رفتم توی فکر و می گفت کجایی حواست نیست.

حرف زدیم، از سال هایی که همدیگه رو ندیده بودیم، از کارهایی که کرده بودیم، خنده دار ترین قسمت ماجرا، جایی بود که می گفت به خاطر رو کم کنی تو خیلی کارها رو کردم و من مدام می خندیدم، خیلی وقت بود این طوری احساس خوبی رو تجربه نکرده بودم و خوشحال بودم از تصمیمی که گرفته بودم، همون جا تصمیم گرفتم قرارهای دوستانم رو توسعه بدم، البته با کسانی که دوستشون دارم، با چند نفری که قبلا قرار بود هم رو ببینیم و من فرصت نمی کردم قرار گذاشتم تا فردا برم و باهاشون گپ و گفت کنم، ایده های هیجان انگیزی تو ذهنم شکل گرفت، خیلی وقت بود ایده پردازی به این شکل نکرده بودم، در کل خیلی احساس شیرین و لذت بخشی بود.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)