۷تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۷): فال حافظ

یک ساعتی زود رسیده بودم ترمینال، حال و حوصله پارک کردن ماشین و نشستن روی صندلی های نداشته ترمینال رو هم نداشتم، ترجیح دادم اطراف ترمینال با ماشین دور بزنم، همیشه لحظات خداحافظی برام سخت ترین لحظات زندگیم بوده، مهم نیست طرف رو فردا می بینم یا مدت ها بعد کلا خداحافظی حس عجیبی بهم میده، کاش میشد احساس رو در قالب کلمات گنجوند ولی نمیشه، زمان دیر می گذشت و من هم یک مسیر تکراری رو چند بار دور زده بودم، یاد یکی از دوستام افتادم که همیشه می گفت، دوست ندارم در یک زمان از یک مسیر دو بار عبور کنم، پشت چراغ قرمز که می ایستادم، بچه ها دور ماشین جمع می شدند و هر کسی یک کاری می کرد، یکی به زور گل می خواست بفروشه، یکی شیشه رو پاک می کرد، یکی اسپند دود می کرد، هر بار هم که پشت اون چراغ می ایستادم باز بدون توجه به تکراری بودن من باز همون کارها رو انجام می دادن و بعدش چون توی خیابون کسی نبود، دور هم جمع می شدند و بلند بلند می خندیدن.

نمی دونم به چی می خندیدن و دلشون به چی خوش بود تو این دنیا، ولی اون لحظه خوشحال بودن، لحظه های آخر رسیده بود و باید می رفتم ترمینال، چراغ سبز شد، با خودم گفتم بزار از خیابون بالایی دور بزنم، همین طور که داشتم می رفتم یک پسر بچه که پاکت های فال دستش بود نظرم رو جلب کرد، دلم هوای فال حافظ کرد، ولی من این طرف بودم و بلوار طولانی و زمان کم، با هر سرعتی بود خودم و به دور برگردون رسوندم، فکر نمی کردم اینقدر باید راه رو طی کنم، توی راه همش دعا می کردم وقتی بر می گردم پسرک اونجا باشه، دور زدم، کمی ترافیک بود، وقتی رسیدم بهش تو حال خودش بود، شیشه رو دادم پایین و صداش کردم، اومد سمت ماشین، گفت چی شده! گفتم فال می خوام، گفت چی! نمی دونم چرا هل شده بود، بهش گفتم فال می خوام، تمام پاکت های فال اش رو داد به ما و گفت خودتون بر دارید، گفتم دونه ای چنده؟ گفت هر چی دوست داشتی بده، نیت کردیم و هر کدوم فالی برداشتیم و از پسرک خداحافظی کردیم.

نمی دونستم حافظ قراره چی بهم بگه، فال حافظ و خیلی دوست دارم، حتی جدیدا برای خودم فال شهریار هم می گیرم، یه جورایی هم صحبتی باهاشون رو دوست دارم، طاقت نداشتم، سریع در پاکت رو باز کردم و در حال رانندگی نشستم پای صحبت حافظ:


به جان پیر خرابات و حق صحبت او
که نیست در سر من جز هوای خدمت او
بهشت اگر چه نه جای گناهکاران است
بیار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه میخانه گر سری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیت او
بیا که دوش به مستی سروش عالم غیب
نوید داد که عام است فیض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نیست معصیت و زهد بی مشیت او
نمی‌کند دل من میل زهد و توبه ولی
به نام خواجه بکوشیم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او
این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه