۸تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۸): آرایشگاه

من توی زندگیم سه تا کار هست که خیلی سخت انجامشون میدم، یکی ناخن کوتاه کردن، یکی حمام کردم و آخری آرایشگاه رفتن که خوشبختانه هر سه تایی اونها جزء نظافت شخصی به حساب میان (لبخند)، یکی از دلایل اساسی که من از این سه تا کار بدم میاد این هست که مجبورم در یک جایی برای مدتی ثابت بایستم یا بشینم، کلا از بی حرکت بودن خوشم نمیاد که دلیل اصلی اش بیش فعال بودنم هست، یه مدت برای حمام کردن راهکار پیدا کرده بودم و اونم این بود یک روز در میون برم استخر، چون اونجا محوطه اش بزرگ تر هست و آدم کلی توش می تونه قدم بزنه و جهت تنوع هم بپره توی آب، ولی به دلیل هزینه بر بودن این طرح بعد از چند جلسه به حالت تعلیق در اومد.

آرایشگاه کلا قضیه اش یکم پیچیده تر هست، چون پای شخص دومی هم به اسم آرایشگر در میون هست، البته اگر خلوت باشه و همزمان مشتری توی مغازه نباشه، وقتی میرم آرایشگاه احساس می کنم شهین خانم اومده خونمون و داره با من سبزی پاک می کنه و از زندگی خودش برای من تعریف می کنه و هر از چند گاهی میگه حالا تو یه چیزی بگو، نکته قابل توجه اش اونجاست چیزی یادشون نمیره، یعنی اگر حرفی روز اول بهشون زده باشیم دفعه هزارم که میریم باز هم یادشون هست، ولی خودمون یادمون نیست، مثلا یهو می پرسه فلان قرارداد و با فلانی بستید؟ حالا بزنه ما کلا به خاطر فراموشی اون قرارداد و از دست داده باشیم، بعد حسرت می خوریم که چرا این بنده خدا با این سطح توانمندی و حافظه آرایشگر شده، البته شغل دوست داشتنی هست، آرایشگر من که عاشق شغل اش هست.

وسط گپ و گفت های خودمونی من و آرایشگر خسته میشم، فقط یه جورایی سر و ته قضیه رو با بله و خیر جواب میدم، بعد می بینم طرف با مهارت خاصی جمله سوالی رو می پرسه که هر جوری فکر می کنم با بله و خیر نمیشه جوابش رو داد، انصافا وقتی شونه رو می کشن لای موهای آدم و با صدای دل نشین قیچی زدن، شما خوابتون نمی بره؟ شانس بیارید وسط کار حسن آقا از در بیاد تو، عالی میشه، دیگه هر وقت میاد با شما حرف بزنه حسن آقا صحبت اش رو قطع می کنه و می پرسه اصغر کفتر باز بود طبقه پایین، کجاست؟ میگه رفت، بعد تا میاد ادامه حرف اش رو به تو بزنه، می پره وسط و میگه، ممد مرغی چطور؟ میگه اونم رفت، بعد حسن آقا یه فحشی میده و میگه اکبر شیلنگ هم چند وقت پیش مرد، خدابیامرزش، یهو دست اش می لرزه و شونه از دست اش می افته و میگه اکبرم مرد؟

یکی از بدی های داشتن موهای زیاد و بلند طولانی بودن فرآیند آرایش هست، دفعه اول که رفتم پیش این آرایشگر جدیدم، شلوغ بود، ازم پرسید چطوری بزنم؟ گفتم جان! با تعجب بهم یه نگاهی انداخت و یک مجله پر از مدل های جور واجور گذاشت جلوم گفت انتخاب کن، منم یک دقیقه ای ورق زدم و مجله رو بستم و انداختم روی میز و گفتم یه جوری بزن جلوی چشمم نیاد هر کاری دوست داری بکن، صدای همه در اومد که ای آقا، من اگر موهای شما رو داشتم، فلان کار و باهاش می کردم، سرتون و درد نیارم همه داشتن مدل های مختلف برای موهای من پیشنهاد می دادند حتی دیگه اواخرش داشتند بهم پیشنهاد شامپو می دادند، منم به آرایشگر گفتم بزن بره جان مادرت کار دارم، آخرش که داشتم می رفتم یه دستی به موهام کشیدم و گفت شونه کردن موهات خیلی باید سخت باشه، خندیدم و گفتم یادم نمیاد آخرین بار کی شونه کردم، دیگه داشتند از دستم دیوونه می شدند، منم سریع حساب کردم و جون خودم و نجات دادم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)