۹تیر

روزانه های ذهن یک دیوونه (۹): شهربازی

من از اون دسته آدم هایی هستم که خیلی نمی تونم با شهربازی ارتباط برقرار کنم ولی دیشب مجبور شدیم بعد از مدت ها بریم شهربازی، توی راه حس و حال عجیبی داشتم که دوستش نداشتم، دنبال راهکاری بودم برای فرار از شهربازی، به ذهنم رسید برم باغ وحش و حیوانات و نگاه کنم و کمی سر به سرشون بزارم، وقتی رسیدیم ورودی شهربازی از مسئول پارکینگ پرسیدم باغ وحش اش باز هست؟ خندید و گفت حیوون ها شب ها می خوابن، منم بهش گفتم آخه توی روز هم نمیشه دیدشون، پرسید چرا؟ گفتم راستش تو این گرما فیل و با لانچیکو بزنی حاضره بیاد بیرون و ما رو ببینه؟ خندیدیم و به اجبار رفتیم به سمت شهربازی.

نمی دونم توی طراحی وسایل بازی چه اصراری دارند که حتما گرد باشه و حتما دور خودش بچرخه! نمی دونم سرگیجه گرفتن دقیقا چه هیجانی در بدن ایجاد می کنه که همه دوستش دارند، به اولین دستگاهی که چنین ویژگی رو داشت رسیدیم و بلیت گرفتند و گفتند خودت و لوس نکن و سوار شو، آدم تو چنین موقعیتی تسلیم میشه، منم شدم، بعد که پیاده شدیم تا فردا صبح اش دنیا داشت دور سرم می چرخید، از دوران کودکی من مشکل سرگیجه رو داشتم، ولی باعث شد دیگه دست از سر من بردارن و خودشون هر چی دوست دارند بچرخند و از سرگیجه گرفتن لذت ببرند، البته فکر کنم سرشون گیج نمی رفت، چون می خندیدن فقط.

یکی از مشکلاتم با جاهای عمومی به این شکل با افراد سیگاری هست، نمی دونم چرا توی ایران چنین حقی دارند که توی اون جمعیت و شلوغی سیگار بکشند و دودش رو فوت کنند توی صورت دیگران، از همه بدتر جایی که فلسفه وجودی اش برای شاد بودن و سلامتی و … هست، چرا باید قلیون بکشند و اجاره بدن و …، شیره کش خونه شاه عباس رو ما ندیدیم ولی احساسم اینه به مراتب باید بهتر از اینجا بوده باشه، احساس خوبی رو واقعا منتقل نمی کرد، من آدمی هستم که با کوچیک ترین چیزها هم خوشحال میشم، ولی بعضی چیزها خیلی ناراحت و عصبی ام می کنه، آدم هایی که فقط اومده بودن به هم تیکه بندازن و باقی قضایا.

نمی دونم ماهیت شهربازی در سایر کشورهای دنیا هم مثل ایران هست یا نه، خیلی دوست دارم در آینده درباره شادی و ابزارهای شادی در کشورهای دیگه تحقیق کنم، البته چند سال پیش موارد زیادی رو برای گروه سنی راهنمایی و دبیرستان توی آمریکا و چند کشور دیگه بررسی می کردم و خیلی برام جذاب بود، حداقل اون فیلم ها و مستند هایی که ازشون می دیدم قابل مقایسه با ما نبود، توی ایران حتی بچه ها گروهی هم که سفر می کنند بزرگ ترین لذت شون مسخره بازی و … هست، ولی اونا شادی ها و خوشحالی هاشون در رشد توانایی هاشون و استفاده از اونها بود، نمی دونم چرا توی ایران چنین مجموعه هایی نداریم، ولی امیدوارم یک روزی داشته باشیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)