۱۳خرد

روزمرگی های این روزها

صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، صبح، ظهر، شب، این روزها دچار چنین مشکلی شدم، تنها چیزی که این روزها خوب احساس می کنم همین است که الان صبح هست، چند ساعت بعد ظهر میشه و شب باید برم بخوابم، وقتی از نظر روحی آدم می ترکه و نمی تونه به هیچ چیزی فکر بکنه، جسم هم چون هیچ فرمانی از روح دریافت نمی کنه، گیج و سردرگم عمل می کنه برای همین بیشتر از روزهایی که کار می کنیم خسته می شیم و یکی از کارهای روزانه مون میشه نگاه کردن به عقربه های ساعت که کی صبح میشه، کی ظهر میشه و کی شب میشه.

در چنین حالت هایی حتی ساده ترین کارهای روزانه را هم حال و حوصله ندارم انجام بدم، یه جورایی سکوت کامل در درونم اتفاق می افته، این شرایط را زیاد تجربه کردم ولی هیچ وقت شرایط این طوری که الان هست نبوده چرا که این بار جسم هم سر ناسازگاری برداشته، همیشه در چنین شرایطی آدم های دور و برم هم تغییر می کنند یه جورایی دقیقا از همین زمان ها به این فکر می افتند که باید تغییراتی در خودشون اعمال کنند که به من مربوط میشه، یه جورایی همه چیز رسما به هم می خوره و دیگه هیچ چیزی روند عادی خودش رو نخواهد داشت.

در حالت عادی به هر تغییری واکنش نشون میدم ولی در چنین حالت هایی اصلا هیچ واکنشی از خودم نشون نمیدم و طرف مقابلم فکر می کنه من چقدر آروم شدم و چقدر زود یک چیزی را قبول کردم در حالی که اصلا این طور نیست و من هیچ چیزی را قبول نکردم و صرفا نشستم و رفتارهای طرف مقابلم را نگاه می کنم بدون اینکه واکنشی نشون بدم، بسته به تغییری که طرف مقابلم برای من ایجاد کرده، بعد از اینکه به حالت طبیعی برگردم بدون شک واکنش خیلی سنگینی از خودم نشون میدم، طوری که طرف تا مدت ها به اون رفتار خاص من فکر خواهد کرد.

نمی دونم چرا این اتفاق هر از چند گاهی برای من می افته و هر بار هم بدتر از بار قبل ولی دردآور ترین قسمتش همین ارتباطم با اطرافیانم هست که تمام معادلاتم به هم میریزه، نمی دونم خوب هست یا بد، گاهی اوقات خوب هست و گاهی اوقات بد، چون اطرافیانم را بهتر از قبل می شناسم و فردا متناسب با میزان رفتارشون در بدترین حالت روحی و جسمی خودم با هاشون رفتار می کنم، البته این مسئله به نظر خودم خیلی جالب نیست و شاید لازم باشه روی خودم بیشتر کار کنم، جالب اینجاست که همین موضوع خودش برای من به چالش تبدیل شده.

یه جمله معروف خودم دارم که میگم، وقتی شیپور مشکلات نواخته می شود، رفیق از نارفیق شناخته می شود، البته دوستان خیلی خوبی دارم و در این موضوع هیچ شکی ندارم و خودشون رو ثابت کردند و من را شرمنده خودشون می کنند، صرفا داشتم یک رفتار غیر ارادی یا شاید هم ارادی از خودم رو در شرایط خاص زندگیم توضیح می دادم، می دونم که هیچ مشکلی نیست که من از عهده انجام دادنش بر نیام ولی آدم دوست داره در مشکلات دوستانش کنارش باشند، بریم که کلی مشکل داریم برای حل کردن.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۴ دیدگاه ها

  1. هروقت خواستی حرف بزنی گوش خوبی هستم برای شنیدن 🙂

  2. خیلی خوشحالم ک همیشه خوشحال میبینمت , خوشحال حقیقی!! :)))

    نبینم با منم رودربایستی کنیا!! -_-

    من هرموقع خواستی هستم…نزدیکتم ک هستم…پس حله!

    :))

  3. سلام دیوونه (یه برچسب هم امروز دشت کردی )
    سه تا کارت رو شنیدم بسیار جالب بود ، یه جمله بسیار زیبا از اپلی ها برات می زارم :
    آنان که به اندازه ی کافی دیوانه اند تا خود را قادر به تغیر دنیا بدانند همان های اند که این کار را می کنند .
    مدل اولیه آیفون رو به نامزدم نشون دادم اون پرسید پس دکمه هاش کو ؟ گفتم آیفون فقط یک دکمه بیشتر نداره گفت تو دیوونه شدی هیچ کس اون ازت نمی خره ….. استیو جابز
    منتظر کارای بعدیت هم هستم بای

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)