۲۴مرد

زندگی یعنی آموختن

جمع بندی هفته دوم

روز  اول هفته ما مهمون داشتیم، داوود تراب زاده از مشهد و محمد آنالویی از اراک، از قدیم درست گفتند که مهمون حبیب خداست، سعی کنید مهمون زیاد دعوت کنید، به خصوص مهمون هایی که چیزهای زیادی برای تعریف کردن دارن و می تونید خیلی چیزها ازشون یاد بگیرید، البته منظورم تعریف درست و حسابی هست، نه حرف های صد من یک قاز که هزارتاش به یک ریال هم نمی ارزه، شاید توجه کرده باشید، وقتی خانواده تصمیم می گرفتن به یک مهمانی برید، شما اول تصویرهای ذهنی تون رو نسبت به اون شخص بررسی می کردید، بعد یا با هیجان می گفتید بریم، یا با ناراحتی می گفتید نه آخه چرا اونجا، ناخودآگاه ذهن شما آدم های به درد بخور را از به درد نخور تفکیک می کنه، در کل من خیلی چیزها از مهمونامون یاد گرفتم و ازشون تشکر می کنم.

روز دوم به انتخاب رشته دانشگاه برای خواهرم گذشت، البته تا روز سوم هم طول کشید، خیلی وقت ها پیش میومد که خانواده به من می گفتن تو چرا درباره ی بعضی چیزها راحت نظر نمیدی یا راهنمایی نمی کنی، من همیشه از ایجاد پارادایم برای خودم ناراحت میشم، و فکر می کنم وقتی من بین رشته های دانشگاهی از یکی دو رشته خوشم میاد، پس حتما اینقدر زیبا درباره مزیت های اون رشته صحبت می کنم، که طرف توی ذهنش بتونه یه تصویر عالی بسازه و هیچ تصویری جای تصویری که من ساختم رو نگیره، بعد وقتی طرف وارد دانشگاه بشه، چون بر اساس توانمندی هاش و استعدادهاش و حتی تصاویر ذهنی خودش انتخاب نکرده، دچار یک شکست بزرگ روحی میشه، که آینده اش هم تحت الشعاع اون قرار می گیره، برای همین من راه های تحقیق رو بیشتر نشون میدم و اینکه طرف بتونه استعداد های خودش رو کشف کنه و جسارت پیدا کنه خودش برای خودش تصمیم بگیره.

روز سوم، گوشه ی خونه یه سنتور دیدم، از بچگی از موسیقی مثل همه شما که دوست داشتید یه موسیقی دان بشید، دوست داشتم، سازهای مورد علاقه من، ویالون، پیانو و سنتور بود، با وجودیکه هیچ محدودیتی برای یادگیری نداشتم ولی تصمیم گرفتم سمت این هنر نرم، چون احساس می کردم خیلی چیزها رو ما دوست داریم ولی استعداد و توانمندی های خاص ما شاید به اون سمت نباشه، بارها گفتم، دوست دارم کاری رو ادامه بدم که توش حرف برای گفتن داشته باشم، نه اینکه صرفا اون کار رو خوب انجام بدم، بگذریم، عصر اون روز من رفتم سر کلاس سنتور، استاد یه مرد میان سال با موهای جوگندمی و آذری زبان بود، وقتی آموزش می داد، بسیار صبور و آروم بود، جملات فوق العاده ای هم بین درس دادنش می گفت و اون رو تحلیل می کرد، بین اونا یه بچه ی زیر هفت سال بود که استاد فهمید از روی نُت نمی زنه، از روی دست استاد حفظ کرده و داره میزنه، این بچه فوق العاده بود، بهترین دوره یادگیری، کودکی است.

روز چهارم، سه شنبه بود و روزی که من باید در بلاگم کتاب معرفی می کردم، روزهای پیش به دلیل مشغله کاری نتونسته بودم خودم رو طبق برنامه پیش ببرم و عقب بودم، از طرفی باید اون روز به تهران برمی گشتم چون فرداش جلسه ی مهمی داشتم، اولش تصمیم گرفتم اون روز اصلا کتاب رو معرفی نکنم، یا کلا مطلب ننویسم، با خودم درگیر بودم، ولی بعدش به این جمع بندی رسیدم، که نوشتن و ننوشتن من طبق برنامه، یا کلا نوشتنِ من، به حال هیچ کس به جز خودم فرقی نداره، من با ننوشتن فقط به خودم و غرورم لطمه میزدم، چون یه نتونستن توی کارنامه ام ثبت می شد، شاید هم در ادامه دادن برنامه سُست می شدم، به هر زحمتی بود، رفتم توی اتاق، در رو روی خودم بستم و شروع کردم برای یکی دو ساعت فقط کتاب خوندم تا تمام شد، بعد راهی تهران شدم و شب مطلب رو نوشتم و منتشر کردم.

روز پنجم، یادم میاد اینقدر خسته بودم که تا ظهر خوابیدم و با صدای زنگ آرش میلانی از خواب بیدار شدم، در عالم خواب و بیداری در رو باز کردم و روز شروع شد، فوق العاده ترین روز هفته همین امروز بود، چون کار مطالعاتی پیرامون یکی از ایده های فوق العاده ی زندگیمون رو داشتیم انجام می دادیم، صد البته که آرش هر جایی باشه، نشاط و انرژی و سر زندگی هم با خودش میبره، کار تیمی با چالش ها و فراز و نشیب های خودش به رشد فردی و اجتماعی ما کمک زیادی می کنه و نوید بخش خبرهای خوشی رو میده که هم خودمون رو می تونه شاد کنه، هم مردمی که مثل ما هم علاقه مند هستند و هم نیازمند کمک در حوزه ای خاص.

روز ششم، ابتدای سال ۹۳ برای خودم برنامه هایی مشخص کرده بودم که در بلاگم نوشتم، ولی به دلایلی که یکی از دوستان در یک تصمیم یهویی خودش رو از دایره کمک کردن برای اجرایی کردن اونا خارج کرد، مدتی درگیری داشتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم شرکای جدیدی رو وارد زندگیم کنم تا بتونم حتما به اون اهداف دست پیدا کنم، تنها عاملی که انگیزه ی عالی برای گرفتن این تصمیم در من بوجود آورد همین نوشتن روزانه بود، عالی بود، همین رو می تونم بگم، برای همین کل برنامه ها رو در قالبی جدید درآوردم و پرینت گرفتم چسبوندم روی دیوار تا هر روز جلوی چشمم باشه، بعد از همون لحظه شروع کردم به جبران عقب افتادگی ها، احساس می کنم اگر مشکلی پیش نیاد، تا آخر شهریور خودم رو به برنامه و پیش بینی ها برسونم.

روز هفتم، یکی از همکاران شب قبلش با من تماس گرفت و گفت، فردا قراره در چهارمین همایش بین المللی بازاریابی اینترنتی، اقتصاد و گردشگری شرکت کنه و چون بلیت اضافه دارند، آقای مدیر پیشنهاد داده منم شرکت کنم، با توجه به روحیه من که علاقه مند به یادگیری هستم سریع قبول کردم، و روز آخر که امروز باشه در این همایش شرکت کردم، درباره ی این همایش حتما و حتما به جز مطالبی که روزانه می نویسم حتما یه مطلب می نویسم و منتشر می کنم، ولی کلی بگم، از همایش هایی که فرق بین شرکت کننده VIP و عادیش در ناهار خوردنش باشه، حالم به هم می خوره، من دوست دارم وقتی پولِ بیشتری میدم، چیزهای بیشتری یادبگیرم، نه اینکه به جای یه جور غذا سه جور غذا بخورم، معده من یه ظرفیتی داره، برای پر کردنش فرقی نمی کنه یه جور توش بریزم یا چند جور، آدم احساس می کنه به شعورش توهین شده و من کلا از جداسازی پول دار و متوسط و فقیر بدم میاد، البته بگم من VIP دعوت بودم، ولی بهتره فرق اینا در خدمات یادگیری باشه.

#درس های مهم این هفته.

#درس اول، برنامه جاش توی ذهنتون نیست، بیاریدش روی کاغذ بزنیدش روی دیوار همیشه جلوی چشم باشه.

#درس دوم، برای خودتون زندگی کنید، دیگران هر وقت به صلاحشان نباشد تنهایت خواهند گذاشت.

#درس سوم، ما به اندازه ی جسارت هامون بزرگ می شیم، جسور باشید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

یک دیدگاه

  1. سلام دیوونه!
    کم کم داری میشی یه ربات متحرک و با احساس!
    به نظرم توی برنامه های هفتگیت جای خیلی چیزا خالیه!(البته شاید همه برنامه تو برای ما رو نمیکنی!!!)
    همیشه دوست داریم آدم هایی رو بشناسم که توی زندگی موفق شدن و سبک زندگیشونو بدونم
    شاید بتونی کمکم کنی!

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)