۸شهر

زندگی یعنی کشف

یادم میاد وقتی نوجوان بودم بی محابا هر کاری می کردم، دوست داشتم از هر چیزی سر در بیارم، البته بچه پر رویی نبودم، اتفاقا خیلی هم رودربایستی داشتم، بیشتر کنجکاوی های من یا تو دل طبیعت بود یا ماشین ها و ابزار و وسایل که دور و برم بود و می دیدمشون، مثلا من بچه ای بودم که هیچ اسباب بازی رو سالم نگه نمی داشتم، مثلا هلی کوپتری که پرواز می کرد و باز کردم ببینم چطوری پرواز می کنه، بعد که دیگه خراب شد، آرمیچرش رو برداشتم و باهاش قایق موتوری درست کردم، کل روز در حال کشف چیزهای جدید بودم آروم و قرار نداشتم، الان هم که مثلا بزرگ تر شدم هنوز مثل گذشته هستم با این تفاوت که امروزه گاهی کارهایی انجام میدم و بعد مجبورم مدت ها برای درست کردنش وقت بزارم، خراب کاری های گذشته با یک ببخشید ساده تمام می شدند نهایتا دو تا کمربند و سه تا آب دولیو چاگی و صلوات مادر و دوستان ختم به خیر می شد ولی امروزه با غلط کردم و ببخشید و … حل نمیشه، باید وایستم پاش تا درست بشه و این خیلی ازم وقت می گیره.

وقتی بزرگ تر شدم فهمیدم ما انسان ها تمایل زیادی به سلطه داریم، تسلط به چیزهایی که دوستشان داریم و یا کسانی که دوستمان دارند و … و ما به شدت نیاز داریم به اینکه به دنیای پیرامون خود تسلط داشته باشیم ولی واقعیت همیشه دور از دسترس ماست برای همین شروع کردم به ساختن دنیای خیالی خودم، اونجا همه چیز بر وفق مراد خودم بود، همه چیزش رو خودم ساخته بودم، یه جورایی خدای دنیای خودم بودم، هر کاری از من ساخته بود و هر چیزی اراده می کردم شدنی بود و ناممکن بی معنی ترین واژه در دنیای خیالی من بود، آدم ها در ایده آل ترین شرایط رفتار می کردند، کسی دل کسی رو نمی شکست و کسی در حق کسی جفا نمی کرد، بعد از مدتی که در دنیای خودم سردرگم بودم شروع کردم به نوشتن، بعد از مدتی احساس کردم دنیای جدیدی رو تجربه می کنم و هر روز کشف جدیدی دارم، هر روز بخش های وجودی جدیدی رو کشف می کردم و لذت می بردم، در دنیای خیالی خودم قدم می زدم و شخصیت سازی می کردم، هر چیزی که دلم می خواست، متفاوت با دنیای واقعی خودم با این تفاوت که دیگه فقط برای من نبود برای تمام کسانی هم بود که می خوندن.

مدت ها بود دیگه کشف کردن رو کنار گذاشته بودم و دنیای خیالیم به متروکه ای تبدیل شده بود که دیگه می ترسیدم واردش بشم، راستش امروز که بعد از مدت ها بهش سر زدم خیلی ترسیدم واقعا جای ترسناکی شده بود ولی با نوشتن این مطلب تصمیم گرفتم بازسازیش کنم و از نو دنیای خیالیم رو بسازم، یکی از دلایلی که آدم های شبیه من خیلی سخت دیگران رو فراموش می کنند این هست که شاید در دنیای واقعی چیزی یا کسی رو نداشته باشند ولی بهترینش رو در دنیای خیالی شون دارند، برای همین وقتی از دنیای خیالی شون بر می گردن و جای خالی کسی یا چیزی رو می بینند در چنان غم وصف ناشدنی فرو می روند که کمتر کسی قادر به درک و فهم اون هست، در کل خوشحالم که نوشتم، دیگه منتظر شنبه نیستم یا اول ماه، از سه شنبه و نهمین روز ماه شروع کردم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه