۱۷مهر

ساختن سکویی برای پرواز

همسایه شازده کوچولو – قسمت هفتم

چهارشنبه که میشه دلم به تب و تاب میافته، فکر کردن به اینکه فرداش قراره برم به شازده کوچولو سر بزنم حالم رو دگرگون می کنه، آخه دیگه به هم عادت کردیم، وقتی قراره از مافارون برگردم زمین، دلم خیلی میگیره، وقتی هم که بر می گردم همش در انتظار برگشتن هستم و روزها رو پشت و سر هم میشمرم تا باز وقت سفر کردن برسه، انتظار خیلی چیز عجیبی هست، هم سخت و طاقت فرسا هست، هم شیرین و لذت و بخش، زمانی معنی منتظر واقعی بودن رو درک می کنید که یکی رو دیوانه وار دوست داشته باشید و ازش دور بیافتید.

این بار قبل از سفر به مافارون چند تا کاغذ برداشتم و روشون یه کوله پشتی، یک عدد بیل، یک عدد کلنگ و یه کتاب خیلی خوب و خوشگل کشیدم، آخه می دونید که تو کهکشان مافارون نقاشی رو ببری به واقعیت تبدیل میشه و نمی تونی چیزهای واقعی رو از گذر زمان و مکان عبور بدی، شاید هم من هنوز بلد نیستم، به هر حال باید شروع کرد و دیگه وقت رو از دست نداد، این بار اولین باری بود که اینقدر خوشحال به مافارون سفر می کردم و قصد داشتم زمینه را برای حضور سایر دوستانم فراهم کنم.

وقتی رسیدم به بالای کوه مافارون، احساس خیلی خاص و عجیبی داشتم، کنارم کوله پشتی و کتاب و بیل و کلنگ هم افتاده بودن، از اون جایی که می دونستم شازده کوچولو خودش رو میرسونه پیش من، سریع کلنگ رو برداشتم و شروع کردم به صاف کردن قله، از اونجایی که هر کس برای رفتن به سیاره خودش باید حتما از قله مافارون رد بشه و دوست داشتم راحتی و آسایش دوستانی که دعوت می کنم رو فراهم کنم، این کار رو شروع کردم، این قله، نقطه آغازین سفر به سیاره رویاهای دیگران است.

چند دقیقه ای نگذشته بود که شازده کوچولو با پرنده های مهاجر به سمت قله می آمدن، صحنه ی خیلی قشنگ و دلربایی بود، وقتی رسید روی قله هم رو در آغوش گرفتیم و برای لحظاتی سکوت همه جا رو فرا گرفت، تا اینکه شازده کوچولو وقتی دو دستش روی شونه های من بود، صورتش رو از روی شونم برداشت و به من نگاه کرد و گفت: «خوشحالم که باز می بینمت و خوشحال ترم که بالاخره شروع کردی، امیدوارم هیچ وقت خسته و نا امید نشی، روی منم برای کمک کردن حساب کن».

بالاخره بعد از چهل و نه روز شروع کرده بودیم به ساختن جایی که شاید سر منشاء تحولات بزرگی در انسان ها و زندگی فردی و اجتماعی شون باشه، من کلنگ میزدم و شازده کوچولو با بیل سنگ ها رو جا به جا می کرد، کار بسیار سخت و طاقت فرسایی بود ولی اینقدر برای هر دوی ما لذت بخش بود که فقط یک غروب آفتاب رو تماشا کردیم و اینقدر خوشحال بودیم که نیازی به دیدن غروب آفتاب هم نداشتیم، بعد از آخرین غروب بیل و کلنگ و کوله پشتی و کتاب رو در کلبه شازده کوچولو گذاشتم و به زمین اومدم تا آماده سفر بعدی بشم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)