۱۴اسف

سالاری که در آتش سوخت

چهارشنبه قرار بود با یکی از دوستان بریم به سمت جنوب، از صبح پیگیر بودم خبری ازش نشد، با یکی از دوستان جدیدم قرار گذاشتم تا با هم صحبت کنیم و من بهش نصب کردن وردپرس و این حرف ها رو یاد بدم تا شروع کنه به نوشتن، ساعت ها با هم حرف زدیم و دامین و هاست خریدیم، وردپرس نصب کردیم و تنظیمات اولیه اش رو درست کردیم تا اینکه بالاخره گوشی من صداش در اومد و دوستم گفت خودت رو تا دو ساعت دیگه برسون قم، قراره از سمت اصفهان بریم جنوب.

بعد از اینکه از دوستم خداحافظی کردم، به سمت خونه رفتم تا وسایل لازم را برای سفر بردارم، مادر طبق معمول گیر داد که باید شام بخوری بعد حرکت کنی، ساعت از هفت گذشته بود و من باید خودم رو ساعت هشت و نیم می رسوندم قم، هر طوری بود شام رو خوردم آخه قرمه سبزی بود و نمیشد ازش گذشت، لوازم سفر هم برداشتم و ریختم عقب ماشین، قرار بود من ماشین رو بزارم پارکینگ در قم و با ماشین دوستان بریم، وقتی سوار ماشین شدم ساعت حدودا هفت و بیست دقیقه شده بود.

بعد از حرکت کردن به سمت کمربندی رفتم تا زودتر از شهر خارج بشم، شیشه ماشین کثیف بود، شیشه شوی ماشین تمام شده بود، آب هم توی ماشین نداشتم تا شیشه رو تمیز کنم، اولش بی خیال شدم، همون طوری به مسیر ادامه دادم، ولی دیدم واقعا شیشه کثیف هست و مسیر هم طولانی بعد از گذشتن از آخرین میدون شهر، توقف کردم و یک بطری آب معدنی کوچیک سفارش دادم، طرف پول خورد نداشت، به جاش دو تا بطری آب معدنی کوچیک بهم داد، کمی ریختم روی شیشه تا تمیز شد.

ماشین را روشن کردم و به حرکت ادامه دادم ولی ماشین بیشتر از ۵۰ کیلومتر در ساعت حرکت نمی کرد، گاز نمی خورد، ناگهان دیدم چراغ Stop ماشین روشن شد و بعد از چند ثانیه چراغ باتری هم روشن شد، یه جورایی در کمتر از چند ثانیه ماشین هر چی خطا می تونست بده روی صفحه نمایشگر ظاهر شد، تصمیم گرفتم ماشین رو نگه دارم که دیدم دود شدیدی از جلوی ماشین داره بیرون میزنه، سریع توقف کردم، کاپوت ماشین رو دادم بالا و دیدم هر آنچه نباید می دیدم.

بین باتری ماشین و موتور هر چی بود داشت می سوخت، اولش کم بود، سریع کابل باتری رو جدا کردم و وسایل با ارزش داخل ماشین رو سریع خالی کردم و یاد دو بطری آبی افتادم که خریده بودم، مردم با دیدم شعله آتش می زدن کنار تا کمک کنن، من اول کاپشنم رو انداختم روی آتیش یکم از حجم اون کم شد بعد سریع آب ها رو ریختم روش، تا اینکه دیگه آبی نبود، حجم آتیش خیلی کم شد، چون از طرفی هم داشتم خاک می ریختم روش، تا اینکه مردم رسیدن.

یکی آب می ریخت، یکی با کپسول آتش نشانی شروع به خاموش کردن کرد تا شکر خدا بعد از یک دقیقه آتش کلا خاموش شده بود و فقط دود از ماشین بلند می شد، صحنه عجیبی بود، یکی از راننده ها ترسیده بود، چون گویا یکی از آشناهاشون توی ماشین بوده و نتونسته بوده از ماشین خارج بشه و کلا در ماشین سوخته بودند، خدا رو خیلی شکر کردم به خاطر اینکه باز بهم فرصت داده بود تا در این دنیا زندگی کنم، شاید هم هنوز به رسالتم در این دنیا جامه عمل نپوشوندم ، به هر حال خدا رو شاکر هستم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه