۲۲آذر

سردمداران ، بازیگر می شوند

سفرنامه تبریز – ۴

پنج شنبه صبح ، با هزار زحمت از خواب بیدار شدیم و راه افتادیم که بریم سرپروژه ، به لابی هتل که رسیدیم ، دیدیم جانی ، مثل این بچه مثبت ها نشسته اونجا ، ما رو که دید ،  شروع کرد انگلیسی حرف زدن ، منم که زبان یک کلمه در میون یاد گرفته بودم ، از تو حرف هاش فهمیدم ، سی دقیقه است داره نقش هویج رو بازی می کنه و آرش هنوز نیومده دنبالش ، زنگ زدم به آرش و گوشی رو دادم دستش ، کلی بچه ذوق کرد ، بعد هم تا فرزام بیاد ، بهش فهموندم باید با من با پانتومیم صحبت کنه ، جاتون خالی ، کلی شکلک قشنگ در می آورد ، یادش بخیر .

به هر زحمتی بود ، خودمون رو رسوندیم سالن همایش ، همه در حال صبحانه خوردن بودن ، ماشاالله ، اونجا بود که فهمیدم صبحانه ، نقش خیلی سازنده ای در فرهنگ تبریزی ها داره ، آخه واقعا به نسبت بقیه چیزها ، مفصل و خوب بود ، تنها جایی که خوب سیر می شدیم  مرحله صبحانه بود ، هر روز قبل از اینکه بریم سر پروژه ، سردمداران عزیز ، میرفتن بالای استیج و موتورشون که روشن میشد ، باید صد تا پیغام و پسغام میدادیم تا بیان پایین ، به جز داوود که یه روز نمیدونم گشنه بود چی بود ، خودش سریع تمام کرد و در افق محو شد ، تا ساعت ها ازش خبری نبود ، محتواهای خوبی ارائه می دادن ، مثلا همین عطای خودمون ، ارائه خوبی درباره بوم کسب و کار داد ، اسد درباره کار تیمی حرف زد ، روزبه که کارش فقط حرص خوردن بود ، علی هم که برای خودش دایره المعارف سیار بود .

وقتی رسیدیم کنار میز کارمون ، با توجه به اینکه بزرگترین تیم رو ما داشتیم ، با کمبود شدید جا مواجه بودیم ، چندتا از بچه ها ، مسئولیت ربودن یه میز با چند تا صندلی را بر عهده گرفتن ، بالاخره ، بعد از استقرار کامل ، بچه ها به سه گروه تقسیم شدن ، گروه طراحی ، گروه فنی و گروه کسب و کار که با اضافه کردن یه میز ، هر گروه دور یه میز نشستن ، توی این تقسیمات بودیم که سیامک جان با کمی تاخیر تشریف فرما شدند و با اون حرکت فوق العادش که تقدیم گل به اعضای تیم بود ، نشاط و امید مضاعف رو به تیم وارد کرد ، همه تیم کلیات رو برای شروع به تصویب رسوندیم و بچه های کسب و کار هم شروع کردن به پر کردن بوم کسب و کار ، البته همه بچه ها مشارکت می کردن ، ولی کار اصلی بچه های کسب و کار همین بود .

بعد از کلی جر و بحث روی فرآیند ، رفتیم روی بوم کسب و کار ، بچه ها همه استیکی به دست ، هر کی هر چی به ذهنش می رسید ، می نوشت میچسبوند روی بوم ، یه وضعیتی بود اصلا ، من چون از بچگی از استیک بدم میومد ، اینجا هم علاقه ای به چسبوندن استیکی نداشتم ، تا اینکه حضرت والامقام عطا به همراه روزبه بزرگ تشریف فرما شدن ، یه نگاهی به بوم کسب و کار انداختن و با نگاهی حق به جانب و یه تریپ قلدر مآبانه ، گفتن طرح مشکل جدی داره ، شستن گذاشت کنار ، من و میگی ، هر کی دیگه بود ، فکش پایین بود ، خاطرشون عزیز بود ، سالم رفتن ، چندتا استیکی از روی بوم کندم و گروه رو به مقصد نا معلومی ترک کردم و سر به بیابون های اطراف تبریز گذاشتم ، تنهای تنها ، به تک تک حرف های روزبه و عطا فکر می کردم ، احساس می کردم ای کیو سان شدم ، ناگهان چیزی به ذهنم رسید و گفتم آهان فهمیدم و با سرعت برگشتم بین بچه های تیم ، اول با علی نعمتی وارد مذاکره شدیم ، انصافا علی برای تیم ما خیلی وقت گذاشت ، بین سردمداران حکم پیر دانا رو داشت ، به قیافش نمی خوره پیر شده باشه ولی من خودم دیدم ، تمام دندوناش سفید شده بود .

وقتی از گیر و گور کلیات دراومدیم ، احساسم عوض شد و احساس وودی آلن بودن بهم دست داد ، با خودم گفتم بهتره به عنوان اولین فیلم خودم ، گیفتی میفتی رو بسازم ، برای انجام این کار ، نیاز به ماژیک داشتم ، که گویا در بیشه شیران بود ، با کلی زحمت پیداش کردم و وقتی داشتم برش می داشتم ، دور و برم رو چند تا خانم شیر و ببر و پلنگ ، محاصره کردن ، که اینا صاحب داره ، قسم خوردم که نمی خورمشون ، (ماژیک ها رو گفتم) ، ولی گفتن باید اجازه بگیری از صاحبش ، حالا پیدا کن پرتقال فروش را ، بالاخره این تدارکات رو پیدا کردیم و ما را در ساخت این فیلم یاری کرد ، برای ساختن این فیلم فاخر ، نیاز به بازیگران فرهیخته ای داشتیم ، به عنوان اولین بازیگر به سراغ جانی رفتیم ، از کلیات کار خوشش اومد و خودش گفت من برای این کار خیلی گیج هستم بهتره از این همه دختر استفاده کنیم ، که ناگهان روزبه از جلوی چشمان ما عبور کرد ، اولش گفت ، جمع کنید این مسخره بازی ها رو ولی بعد که فیلم نامه را براش توضیح دادیم ، با افتخار نقش اول فیلم رو قبول کرد ، البته بهش گفتیم ، اگه قبول نکنی ، این نقش رو میدیم به عطا ، از بین بچه ها امین و اون یکی امین رو انتخاب کردم ، سه نفری ، کار فیلم برداری رو آغاز کردیم ، کار اولم بود ، کاملا طبیعی بود که دوربین رو برعکس بگیرم دستم ولی در کل فیلم فاخری شد ، توی این فیلم ، سردمداران بزرگی نقش ایفا کردن ، از جمله ، آرش میلانی ، سالار کابلی ، عطا خلیقی سیگارودی اصل ، روزبه منیری، داوود تراب زاده و اسدصفری و برایشان بازی در کنار کارگردان بزرگی چون من افتخار بی نظیری بود .

دقیق یادم نیست ، جانی را برای چی آوردیم پیش خودمون ، ولی اینبار چایی به دست ، آمده بود ، داشت با سیامک گفتمان می کرد که من از راه رسیدم بهش گفتم : «Stop» ، تا اینو شنید ، رنگش زرد شد و تا اومد به خودش بجنبه و بگه «No. No. You Stop» ، بنده یه ضربه کاری به قلقلک گاهش زدم ، چایی از توی لیوان تا ارتفاع نا معلومی بالا رفت و با سرعت , خودش رو به مک بوک سیامک رسوند ، عجب صحنه ای بود ، مک بوک سیامک چایی سیری نوش جان کرد ، ارتفاع چای به حدی بالا بود که قطراتی هم به آیفون توی جیب سیامک هم اصابت کرده بود ، جالبیش اینه جانی مدام می گفت : « No Problem , No Problem» ، منم که از خنده ، کف زمین ولا شدم و سیامکم می گفت : اپل خودشو ثابت کرد , اپل خودشو ثابت کرد ، انصافا اعتماد به نفس جانی هنوزم تو لوزالمعدم گیر کرده ، بعد از شام هم رفتیم هتل و مثل جنازه افتادیم ، تا فردا را با نشاط تر آغاز کنیم .

پی نوشت : تیم فوق العاده گیفتی میفتی از من ، بنیامین ، یاشار ، ایلیاد ، سیامک ، محسن ، مجتبی ، سید امیر حسین ، علیرضا ، حجت ، امین و اون یکی امین تشکیل شده بود .

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۷ دیدگاه ها

  1. نمیدونم چرا یاد الفرد هیچکاک افتادم :دی
    به هر حال خوشحالم که عضو کوچیکی از این تیم بزرگ بودم 🙂

  2. آقا بسیار عالی بود.
    خدا این سردمداران رو نگه داره برای همه 😀

  3. خیلی جالبه و خوشحالم که از تبریز با کوله باری از خاطرات خوب برگشتید 🙂

  4. به عنوان هم سفرت و هم تیمی خوندن خاطرات تبریز اونقدری برام جذاب و دلنشینِ که بابت نوشتنش ازت تشکر میکنم. :]

  5. یعنی دارم رسمن فنت میشم 🙂

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)