۲۸شهر

سر کلاس با کیارستمی

توی یک مجتمع تجاری بزرگ داشتیم قدم می زدیم، بین اون همه وسایل لوکس و لباس و چیزهای دیگه، اون هم توی طبقه آخر چشم مون افتاد به یک کتاب فروشی، از اونجایی که کتاب آدم رو جذب می کنه، رفتیم داخل فروشگاه، انصافا بزرگ و شیک بود و در کنار کتاب هاش کلی هم لوازم التحریر خوب و قشنگ داشت، همین طوری داشتم لا به لای کتاب ها قدم می زدم و عنوان ها رو می خوندم که چشمم افتاد به این کتاب، «سر کلاس با کیارستمی»، من اصلا شناختی روی این آدم نداشتم و فقط شنیده بودم کارگردان بوده و بعد از مرگ اش هم بیشتر تصاویری که دوست خوبم تورج صابری وند در اینستاگرام اش از ایشون میذاشت می دیدم.

کتاب رو از توی قفسه برداشتم، یکم زیر و روش کردم، به نظرم خیلی خوب چاپ شده بود و صفحات داخل کتاب هم سفید نبود که چشم رو اذیت کنه، روی جلد کتاب دو تا چیز بود که نظرم رو خیلی جلب کرد، اول از همه این جمله از مایک لی که گفته بود «این کتاب بی شک خشت بنای ادبیات سینمایی خواهد شد» و اسم «پال کرونین» تازه فهمیده بودم این کتاب رو یک ایرانی ننوشته بلکه ترجمه یک کتاب هست که توسط یکی از شاگردانش نوشته شده و توسط انتشارات نظر چاپ شده، صفحات اول کتاب رو شروع کردم به ورق زدن، هر لحظه بیشتر از لحظه پیش از کتاب خوشم میومد، هر جوری بود کتاب رو خریدم ولی چند هفته نتونستم بخونمش، تا همین چند روز پیش که مجبور شدم برای کاری به تبریز سفر کنم، خسته تر از اونی بودم که تنهایی تا تبریز با ماشین رانندگی کنم، برای همین بلیت اتوبوس گرفتم و برای اینکه در طول مسیر حوصله ام سر نره چند تا فیلم برداشتم و این کتاب، خودم دو به شک بودم که برش دارم یا نه چون توی اتوبوس نمیشه کتاب خوند ولی برش داشتم، زود رسیدم ترمینال، با خودم گفتم نمیشه اینجا فیلم دید شروع کردم به خوندن این کتاب، هر چی می رفتم جلوتر بیشتر عمیق می شدم، فقط با صدای تبریز ساعت ۱۲ کسی جا نمونه به خودم اومدم و سریع سوار اتوبوس شدم، وقتی نشستم روی صندلی تا یک ساعت فقط داشتم این کتاب رو می خوندم، محتوای کتاب بی نظیر بود به نظرم، گاهی ماجرای بعضی از فیلم هاش رو توضیح داده بود، در جاهایی از زندگی اش و روحیات شخصی اش می گفت، جاهایی از نقطه نظرات و … به نظرم کلا درس زندگی بود تا کارگاه فیلم سازی، بدون شک یکی از بهترین و فوق العاده ترین کتاب هایی بود که توی زندگیم خوندم و توصیه می کنم اگر دوست داشتید حتما بخونید.

قفسه کتاب های من

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)