۲۸بهم

سفرنامه استارت آپ ویکند ساری

قرار بود من و بنیامین ، ساعت ۸ صبح روز سه شنبه ، ۲۲ بهمن ۹۲ به قصد شرکت در استارتاپ ویکند ، به سمت ساری حرکت کنیم ، ولی چون حجم برنامه های کاری روز پیش زیاد و سنگین بود ، ساعت ۱۰ صبح از اراک بیرون زدیم و بعد از سه ساعت ، رسیدیم اول جاده فیروزکوه ، چون هیچ کدوم صبحانه نخورده بودیم و داشتیم از گشنگی تلف می شدیم ، که همون دور و بر یه اکبر جوجه پیدا کردیم و غذا سفارش دادیم ، با کلی امید و آرزو منتظر نشستیم ، وقتی غذا آماده شد و جلومون گذاشتن ، امیدم کامل نا امید شد ، می خواستم برش دارم بزنم تو سر اکبر ، که فرق مرغ و جوجه رو هنوز نمی فهمه ، به هزار زوری یه تیکه سینه پیدا کردم توش و به زور داشتم می خوردم که ناگهان چشمم خورد به تابلوی معرفی اکبرجوجه و با دیدن عکس اکبر ، هر چی خورده بودم ، کوفتم شد و اشتهام کلا کور شد و رفتم و سوار ماشین شدم ، ولی اعتماد به نفس اکبر هنوز تو لوزالمعدم گیر کرده بود .

وقتی رسیدیم ساری ، حسین و میکائیل عزیز آمدن دنبالمون ، تا با هم بریم به محل اقامت ، میکائیل رو که دیدم ، یاد تگزاس افتادم و خوشحال از اینکه اولین دوست جدید این سفر ، حداقل تیپش اینترنشناله ، یه ۳۰ کیلومتری که طی کردیم ، تابلوی مجتمع تفریحی صدف خودنمایی می کرد ، وقتی رسیدیم ، اولین نفراتی بودیم که رسیده بودیم ، اتاق ۲۹ رو تحویل گرفتیم و رفتیم تو ، با یخچال فرق چندانی نداشت ، کنار بخاری ایستاده بودیم تا بلکه گرم بشیم ، هنوز چند دقیقه ای از رسیدنمون نگذشته بود تا اینکه بچه های تبریز* تماس گرفتن که ما رسیدیم .

حسین گفت چی می خورید بگم بچه ها سر راه بگیرن بیارن ، بچه های تبریز میخوان املت بخورن ، منم که با خودم گفتم از املت ارزونتر که نمیشه ، جهت کاهش هزینه ها ، گفتیم به احسان دیاری بگید برای ما هم بگیره ، وقتی آرش و بچه ها رسیدن ، بعد از کلی خوشحالی و خنده ، به صرف شام به اتاق ۳۱ رفتیم ، دانیال در حال آشپزی بود و احسان در حال مسخره کردن من ، که فقط آفتابه و ایناشو یادم میاد ، تا اینکه شام حاضر شد ، این شام ، اسمش رو املت نمیشه گذاشت ، چون از پیتزا هم گرون تر شده بود و از پنیر پیتزا و تن ماهی و یه سری چیزی که نفهمیده خوردم ساخته شده بود و فکر کنم شصت ، هفتاد هزار تومانی هم آب خورده بود ، شب اول یکم کسل بودم ، ولی با انرژی که از برو بچ به خصوص احسان عزیز گرفتم ، روزهای بعدی تا امروز که عالی بودم ، بعد از برگزاری مسابقات فوتبال که احسان زحمتش رو کشیده بود ، رفتیم که بخوابیم .

صبح زود ، ساعت ۱۰ بود فکر کنم ، با صدای در زدن احسان دیاری بیدار شدیم ، گفت سریع بیایید ، صبونه یخ می کنه ، رفتیم اتاق ۳۱ به صرف صبحانه ، این بار هم دانیال اختراع جدیدی رو به ثبت رسونده بود ، سوسیس و گوجه رو تشخیص دادم ، بقیه رو نتونستم ، چون روی اینم پنیر پیتزا ریخته بود تا زیرش معلوم نباشه ، کلا دانیال روی همه چی پنیر پیتزا می ریخت ، احساس اینکه ناهار قرمه سبزی داریم با پنیر پیتزا یه جوریم می کرد ، یه سری رفتیم کنار ساحل و با هم رفتیم محل برگزاری استارتاپ ویکند ساری ، احسان از یه جاییش خوب استفاده نکرد ، صلاح دید از یه مسیر دیگه بریم اونجا که تا دلتون بخواد تو ترافیک گیر کردیم ، وقتی رسیدیم ، قصد راه اندازی اینترنت رو داشتیم که گویا مبین نت باز هم … بوق … آنتن نمی داد ، بیخیال اینترنت شدیم .

سرگرم گلواژه گفتن بودیم که مربیان گرامی ، عطا و سالار و علی و مجید اومدن ، با کلی اسباب و وسائل ، هر جایی می گشتن ، وسایلشون رو بزارن یا قفل بود ، یا باز بود در نداشت ، یا در داشت ، باز بود تو کوچه ، اصلا یه وضعیتی ، بعد از کلی بحث و تبادل نظر ، تصمیم گرفتن بریزن عقب سالار ، این سالار نه اون سالار ، ای بابا ، شما فرق ماشین رو با آدم هنوز درک نمی کنید ، اسم ماشین منم سالاره دیگه ، بعد از گذاشتن وسایل جهت خرید رفتیم فروشگاه ، سالار میگفت شامپو که اونجا هست ، می گفتم نه بخرید ، صابون ؟ چای ؟ قند ؟ نمک ؟ دستمال کاغذی ؟ کوفت ؟ گفتن پس چی داره ؟ گفتم چهار تا دیوار با یه سقف و یه تیکه موکت .

ساعت ۴ شده بود ، شرکت کنندگان داشتن ، پذیرش می شدن ، منم رفتم که بشم ، دیدم اصلا نیستم ، فکرش رو بکنید ، کارت من نبود ، یه نازنینی بود ، روی یه کارت دیزاینر با خط نستعلیق پیچیده خودش ، اسم منو نوشت ، گفت بگیر برو حال کن ، منم اولش چیزی نگفتم ، شلوغ بود ، رفتیم توی سالن ، بعد از کلی سخنرانی مفید و غیر مفید ، نوبت به ایده دادن ها رسید ، البته قبلش آرش عزیز یه بازی خوب با حاضرین کرد تا خوب یاد بگیرن ، از کل اون جمعیت ۲۰ نفر رفتن ایده بدن ، منم که قصد نداشتم ایده بدم ، اومدم بشینم که مجید و علی و بقیه گفتن یعنی ایده نمیدی ؟ عجب ، منو فیلم کردن ، منم گفتم حالا که اینجوریه میرم ایده می دم ، رفتم بالا گفتم ، وَپر تو آب ، گفتم بیایید یه اپلیکیشن بنویسیم که من بدونم کجا وپرم تو آب ، از اونجایی که دوستان همه با تیم اومده بودن ، ایده بنیامین و سه نفر دیگه به عنوان ایده هشتم انتخاب شد ، سه تایی رفتن بالا ، یکی نرفته انصراف داد و بعدی هم با گردو ، شکستم و سیگار ، کشیدم و این حرف ها صحنه را ترک کردن و بنیامین موند و مشکل گشا .

بنیامین و منو و مهدی قبلی و مهدی جدیده شدیم یه تیم ، تا اینکه نازنین قصد کرد ، دو نفر رو به تیم ما اضافه کنه ، با رایزنی های صورت گرفته ، با اضافه شدن اون دو نفر ، کارت منم از دیزاینر به وی آی پی تغییر کرد ، بعد از صحبت های اولیه و خوردن شام اضافه که نازنین زحمتش رو کشیده بود ، سالن رو به قصد دریا ترک کردیم ، این بار با مسافرین جون عزیز ، سالار جلو نشسته بود و هر چند دقیقه یک بار کمربند ایمنی ، کیسه هوا ، ماشین های اطراف و سایر نکات ایمنی رو چک می کرد ، البته من رانندگیم حرف نداره ، سالار ، با سالار مشکل داشت ، یعنی اون سالار با این سالار حسودی می کرد ، مشکل از من نبود ، یه مشکل دیگه هم بود که روزبه منیری هم دنبال ما بود ، هر ۵ دقیقه یک بار می کشید کنار ما و نکات اخلاقی متذکر می شد که خودش خطرناک بود ، به هزار زحمتی بود رسیدیم ، از همون ابتدای شب ، تا ساعت چهار صبح ، مربی های عزیز برای هر چه بهتر برگزار شدن استارتاپ ویکند ساری در حال تلاش بودن و جلسات هماهنگی بسیار پیچیده ای که در مغز شما نمی گنجه برگزار شد ، من همینجا از همشون تشکر می کنم .

فردا صبح ساعت ۸ حاضر و آماده با بنیامین رفتیم بیرون که با بچه ها بریم ، در اتاق ۳۱ رو که زدیم ، فقط فرزام بیدار بود ، دوش گرفته و آماده ، بقیه یا خواب بودن ، یا خواب اونا رو برده بود ، چه فرقی کرد ، به هر حال تصمیم بر آن شد که بریم نون بخریم و لوازم صبحانه ، وقتی برگشتیم باز کسی بیدار نبود ، و احسان خواب پیچیده ای می دید ، چون به صورت Z خوابیده بود ، سر راه اتاق ۲۶ هم بیدار کردیم ، البته تاثیر چندانی نداشت و پس از خوردن صبحانه ، تشریف رو بردیم به سالن برگزاری ، روز اول بود ، با خودم قصد کرده بودم ، بزارم بنیامین ، خودش تیمش رو مدیریت کنه ، حضورم باعث میشد ، متکی به من باشه و من مانع یادگیری اون می شدم ، برای همین ، تیم رو ، روز اول تنها گذاشتم و فقط بهشون امید می دادم و مربی ها رو جهت آموزش های لازم ، می بردم سر تیم و خودم هم مشغول آشنا شدن با آدم های جدید شدم .

روز خیلی خوبی بود ، به خصوص که فرصت بیشتری داشتم برای آشنایی با دوستانی فوق العاده به اسم صالح برادران امینی و علیرضا نوائی ، شب باز برگشتیم صدف ، چه زود شب شد ، من خیلی خسته بودم ، بچه های ۲۶ اومده بودن ۳۱ ، آخه قرار بود ، امشب ، جلسات باز نرم افزاری تبریز ، به صورت پیچیده و حرفه ای در ساری برگزار بشه ، داوود هم خودش رو رسونده بود و ما را پیچونده ، ایمان هم به عنوان فصلی تریلی تراکتو ساری سر شب خواب بود ، البته به نظرم خودش رو به خواب زده بود ، منم رفتم خوابیدم ، آخه خیلی خسته شده بودم ، صبح بچه ها نتیجه دیشب رو ارائه دادن و شکر خدا هیچ مطلبی رو از دست ندادم  ، به خصوص نقش سازنده و برجسته احسان عزیز در جلسه .

صبح اینقدر زود بیدار شدیم که تصمیم گرفتیم سریع خودمون رو به سالن برسونیم ، وقتی رسیدیم ، دیر که شده بود ، هیچ ، تیم هم از هم پاشیده بود ، بنیامین ، داشت کفرش در میومد ، روزبه هم اول صبح حال همه رو گویا گرفته بود ، مجبور شدم ، از تصمیم خودم دست بردارم و برای مدتی تیم رو راهبری کنم ، یک ساعت مشغول بوم کسب و کار شدم و با همفکری ، آرش و عطا و روزبه و داوود و سایر دوستان** حل شد ، البته هنوز هم مشکل داشت ، رفتیم سمت ارائه و آماده کردن بنیامین جهت ارائه ، که ایده ساخت کلیپ به ذهنم خورد و سریع یه سناریو کشیدم پای تابلو و بچه ها همزمان مشغول ساخت اون شدن ، تا ساعت چهار همه چیز خوب بود ، تا اینکه بنیامین ، به دلایل نا معلوم زیادی گفت ارائه نمی دم ، هر کاری کردم ، نرفت که نرفت .

مجبور شدم ، ۳۰ دقیقه قبل ارائه خودم رو آماده کنم ، استرس زیادی داشتم ، توی این گیر و واگیر توی دست شویی آقایون جزر و مد شده بود ، از کشتی های غول پیکر اقیانوس پیما تا قایق های کوچک همه روی آب شناور بودن ، چاره ای نبود ، باید فکری می کردم ، رفتم و جای تابلوی سرویس خواهران رو با برادران عوض کردم ، مشکل اولم مرتفع شده بود ، مشکل بعدی ، اضطراب و اینکه اصلا نمی دونستم ، اینا میخوان چه کار کنن و روی ایده هم تسلط نداشتم بود ، بالاخره رفتم بالا ، هر چی بلد بودم از گلواژه و اینا ، ریختم وسط ، یکم فضای سالن عوض شده بود ، و لبخند بر لبان شرکت کنندگان نشست ، روی کلیپ هم صحبت می کردم و خودم می خندیدم ، تا اینکه به قسمت پاسخ سوالات رسید ، این نماینده بانک صادرات یه سوال پرسید ، جواب دندان شکنی بهش دادم ، ناراحت شد ، هشتم هم نشدیم .

بعد از اعلام نتایج ، همه گشنه و تشنه ، رفتیم به صرف شام بیروم ، از اکبر جوجه گرفته تا اصغرشون همه بسته بودن ، تا اینکه یکی از اقوامشون با رایزنی باز موند ، که اونم وسطش برق ها رفت ، میز ما همگی کوبیده خوردیم ، داوود هم وسطش کالبد شکافی می کرد . بعد از اینکه یه دور تو شهر ساری زدیم ، برگشتیم به محل اقامت ، تا لباس درآوردیم ، آرش در زد و با جمعیتی گفت بیایید بریم کنار ساحل ، در قفل بود ، همه راه های منقول و غیر منقول رو امتحان کردیم ، تا اینکه از عقلمون استفاده کردیم و رفتیم سراغ نگهبان ، کنار ساحل یکی چهار نعل میدوید ، یکی در مهتاب محو می شد ، یکی فوتبال بازی می کرد ، یکی حرکات موزون انجام میداد ، هر کی کاری می کرد ، داوود هم فقط عکس مینداخت و خاطره ها رو ثبت می کرد ، شب به یاد موندنی بود و من اون شب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم .

شنبه تا نزدیکای ظهر خواب بودیم ، وقتی بیدار شدیم صبونه ، خودمون رو تو سوییت روزبه اینا تلپ کردیم ، و بعد از یه ساحل نوردی کوتاه و خداحافظی از دوستان ، ساعت یک ، ساری را به مقصد مشهد ، با کلی دلتنگی ترک کردیم و جا داره ، از همه‌ی دوستانی که در اجرای*** این رویداد توی ساری زحمت کشیدن ، تشکر ویژه کنم ، پرونده یه استارتاپ ویکند دیگه ، همینجا بسته شد .

*پاورقی : بچه های تبریز عبارت اند از : آرش میلانی ، احسان دیاری ، فرزام خجسته نیا ، فرزان طینتی ، دانیال یاوری .

**یه سری از دوستان : سالار کابلی ، عطا خلیقی سیگارودی ، روزبه منیری ، علی نعمتی شهاب ، مجید علوی زاده ، صالح برادران امینی ، امیرحسین صادقی ، داوود تراب زاده ، علیزضا نوائی , کامیار راد .

*** تیم اجرایی : حسین اندر خورا ، مهرداد حسین زاده ، مسعود نور نظری ، مبین رنجبر ، میکائیل اسدی ، محمد رضا خلیلی آذر ، معین عرب خزائلی ، محمد رضا کمالی فر ، نازنین رحیمی ، هاله فتاحی .

 

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۱۲ دیدگاه ها

  1. از همسفرت شدن و خوبیهاش که بگزرم به این جا میرسم که چه خوبه دوستیمون محدود به رفاقت نیست.
    همکار همسفر همراه هم فکر حتی هم صدا .الحق که دوستان خوب نعمت اند.

    سفرنامه ساری تنها ایرادش این بود که خیلی بود، ببین خیلی بود :]

    • ابوالفضل فتاحی

      ممنون بنیامین جان ، منم خیلی خوشحالم با هم هستیم ، اینم طولانی شد ، چون نمی خواستم مثل تبریز ، قسمت به قسمت بشه .

  2. مرسی که نوشتی
    دلتنگت شدم و اون روزا که گذشت…

    • ابوالفضل فتاحی

      لطف داری احسان جان ، من پامو از ساری گذاشتم بیرون ، دلتنگ شدم
      امیدوارم به زودی ، باز یه دور همی دیگه …

  3. آقا عجب سفرنامه ای شد. دستت درد نکنه

    • ابوالفضل فتاحی

      لطف دارید ، خوشحالم که خوندید و خوشتون اومد ، آشنایی با شما جای بسی افتخار بود برای من ، انشاالله باز شما را در جاهای دیگه زیارت کنم و از شما یاد بگیرم ، آنچه شما می دانید و من نمی دانم .

  4. آقا بسیار زیبا نوشتید..
    من خودمو توی ساری حس کردم و لذت بردم..
    موفق باشید..

  5. آقا من بعد چن ماه موفق شدم این پست قشنگ بخونم و من اش کم بود که اخرش پیدا کردم مرسی که این پست رو نوشتی کلی برای من خاطره زنده شد
    تو این پست و کلی انرژی گرفتم

    • ببخشید اگه دیگه کم بود، خیلی خوشحال می شم که می خونی و برات جالبه، دلم یهو برای اون با هم بودن ها تنگ شد.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)