۲بهم
جزیره هرمز

سفرنامه خلیج فارس: خاک های رنگی هرمز

حدودا یک ماه پیش بود که امیرعباس پیشنهاد داد بریم قشم، ولی من به خاطر حجم زیاد کارهای شخصی و شرکتی که داشتم نمی تونستم همراهیش کنم برای همین سفر رو موکول کردیم به امروز، اینقدر فشار روانی کارها و اتفاقاتی که پشت سر هم می افتاد برام زیاد بود که احتمال کنسل شدن کامل سفر خیلی زیاد شده بود، تا اینکه دل رو زدم به دریا و چهارشنبه عصر به امیرعباس گفتم بلیت ها رو بخر که بریم، اونم که از اوضاع و احوال این روزهای من با خبر بود، پیشنهاد داد می خوای سفر رو بزاریم برای یک تاریخ دیگه که من گفتم نه بهتره همین الان بریم چون بعدا وضعیت من احتمالا به مراتب بدتر میشه که بهتر نمی شه، شب قبل از سفر هم دو جا مهمونی باید می رفتم، حتی فرصت جمع کردن وسایل شخصی هم نداشتم برای سفر، صبح روز پنج شنبه ساعت ۷ رفتم خونه، کوله پشتی رو برداشتم، یک شلوار راحتی گذاشتم توش و رفتم سر کار، چند تا قرار ملاقات مهم داشتم، اول دوربین رو از شرکت برداشتم و اونم گذاشتم توی کوله و مشغول انجام کارها شدم، خوشبختانه تمام کارهای اون روز خیلی خوب پیش رفت و من با آرش و امین ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه به سمت راه آهن حرکت کردیم.

پنج شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶

توی راه راننده کلی حرف های صد من یک غاز زد و ما مجبور بودیم گوش کنیم، ساعت ۱۲:۱۰ دقیقه ظهر رسیدیم راه آهن، امیرعباس هنوز نیومده بود، من و آرش با این کیوسک های اطلاع رسانی راه آهن داشتیم بازی می کردیم تا امیرعباس بیاد، وقتی هم که اومد سه تایی شروع کردیم به بازی کردن با اون کیوسک اطلاع رسانی تا اینکه متوجه شدیم سه تایی ناهار نخوردیم و قطار هم ناهار نمیده، رفتیم طبقه دوم ایستگاه راه آهن تهران، یک سری رستوران و فست فود کنار هم بودن که یکی از یکی افتضاح تر، از فست فود کوروش سه تا همبرگر و یک چیزبرگر گرفتیم که متاسفانه کیفیت اصلا خوبی هم نداشت، ولی مشکل ما رو حل می کرد، ساعت ۱۳:۰۰ سوار قطار شدیم، بحث داشتیم که آیا باید بلیت ها رو چاپ می کردیم یا نه که خوشبختانه نسبت به سال های قبل پیشرفت کرده بودن و نیاز به چاپ بلیت نبود، همراه داشتن اون روی گوشی کفایت می کرد، وقتی نشستیم داخل قطار چند دقیقه بعدش سر ساعت ۱۳:۱۰ دقیقه قطار به سمت بندر عباس حرکت کرد.

قطاری که ما داشتیم باهاش سفر می کردیم غزال بود، نسبت به قطارهای دیگه ای که تا حالا باهاشون سفر کرده بودم کیفیت پایین تری داشت ولی در کل زندگی توی قطار رو دوست دارم، آرش و من خسته بودیم، تخت ها رو باز کردیم و رفتیم دراز کشیدیم، امیرعباس و امین هم مشغول تماشای فیلمی شدن که خودشون هم نمی دوستن چی هست، فقط متوجه شدم فیلم پر سر و صدایی هست چون نمی تونستم بخوابم، یه کتاب برداشتم و شروع کردم به خوندن تا اینکه بعد از چند ساعت صدای کتک کاری نظرم رو به خودش جلب کرد، از بالای تخت پایین رو نگاه کردم دیدم امیرعباس یکی از فیلم های بروس لی رو گذاشته و خیلی با هیجان داره تماشا می کنه، احساس کردم از آخر فیلم گذاشته و داره تماشا می کنه، اینقدر پر سر و صدا بود که آرش هم بیدار شد، تخت ها رو جمع کردیم یکم با هم گپ و گفت کردیم تا اینکه قطار تو ایستگاه یزد برای نماز توقف کرد و ما از قطار پیاده شدیم، خیلی دوست دارم در آینده نزدیک سفری اختصاصی به یزد داشته باشم، هوای اونجا تا حدی سرد بود، مشغول تماشای ستاره ها شدیم و با صدای بوق قطار سریع سوار شدیم.

جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶

دیگه داخل کوپه نرفتیم و مستقیم رفتیم رستوران برای خوردن شام، امیرعباس حواسش نبود و فقط روی دو تا از بلیت ها شام گرفته بود، مجبور شدیم دو مدل غذای دیگه هم اونجا سفارش بدیم، نمی دونم چرا سطح کیفیت غذای قطارها اینقدر پایین هست، بعد از خوردن شام برگشتیم به کوپه و شروع کردیم به صحبت کردن درباره‌ی کارها و آینده، بحث های جالبی بود هر چند فهمیدم کارها خیلی زمان بر هستن و من اصلا از اینکه بعضی کارها اینقدر طولانی میشن خوشم نمیاد، بعد از بحث های جالب کاری گرفتیم خوابیدیم و صبح ساعت ۷:۱۵ رسیدیم بندر عباس، وقتی از قطار پیاده شدیم احساس نمی کردم اونجا بندرعباس هست، انتظار داشتم خیلی جالب تر و شیک تر باشه، ایستگاه راه آهن گویا کمی بیرون شهر بود، برای گرفتن ماشین مجبور بودیم منتظر بمونیم، یک پیرمرد خسته ما را سوار کرد و بهش گفتیم میریم هتل دریا، ولی ما رو جلوی اسکله پیاده کرد و با دست به اطراف نشون می داد و می گفت اینجا دور و برش پر از هتل و مسافر خونه است، برید اینجا، ما هم که همین طوری مونده بودیم این چه کاری بود کرد و بعدش می خندیدیم، یکی از مهمان پذیرهایی که معرفی کرد و رفتیم دیدیم، جای جالبی بود، روی پشت بوم چند تا تخت گذاشته بود و اونا رو کرایه می داد، پیاده رفتیم به سمت هتل دریا، قبلش باهاشون تماس گرفته بودیم ولی نگفت جا داره یا نداره می گفت باید بیایید اینجا تا بهتون بگم، پشت تلفن کلی شوخی کرد و خندیدیم.

وقتی رسیدیم هتل دریا، بهمون یک اتاق سه تخته داد و بعد از چند دقیقه استراحت و جست و جو زدیم بیرون برای خوردن صبحونه، بیست و پنج دقیقه پیاده روی کردیم تا رسیدیم به کافه فین، جای دنج و جالبی بود، همزمان که رسیدیم اونجا یک گروه موسیقی هم اونجا بود و داشتن سازهاشون رو آماده می کردن، منوی جالبی داشت حداقل بیست مدل املت داشت، هر کدوم یکی از اونها رو سفارش دادیم و به موسیقی زنده ای که اونجا پخش می شد گوش می دادیم و با هم حرف می زدیم، انصافا غذای خیلی خوشمزه ای بود، املت با نون تازه خیلی چسبید، بعد از خوردن صبحونه به سمت اسکله حرکت کردیم تا بریم به جزیره هرمز، برای خرید بلیت شناور باید حتما کارت شناسایی همه همراهشون باشه، بلیت رو گرفتیم و بعد از چند دقیقه که توی صف بودیم سوار شناور شدیم، فکر می کنم چهل و پنج دقیقه توی راه بودیم و ساعت ۱۲:۰۰ رسیدیم جزیره هرمز، این دفعه دومی بود که من به این جزیره سفر می کردم و خیلی فرق کرده بود.

یک موتور سه چرخ کرایه کردیم و رفتیم که یک دور دور جزیره بزنیم، اولین جا قلعه پرتغالی ها بود، به گفته محلی ها سال ۶۰ یک بار کامل رفته بود زیر آب و این موضوع باعث تخریب اونجا شده بود، به خاطر خاک اون منطقه رنگ قلعه قرمز بود، دو جایی که تا حدی سالم تر مونده بود، آب انبار و کلیسا بود، بناهای قشنگی هم داشتن، در مسیر برگشت کلی خاک رنگی و نقاشی با خاک های رنگی روی شیشه خریدیم، سوار موتور سه چرخ شدیم و این بار جایی با نام دره سکوت یا الهه نمک پیاده شدیم، بعد از کلی پیاده روی به کوهی رسیدیم که غار کوچولویی داشت و دیواره های کوه حالت شفافی داشت رسیدیم، من هم از کوه رفتم بالا و با هزار بدبختی برگشتم پایین، بعضی وقت ها کارهای عجیبی میزنه به سرم، البته من فکرش هم نمی کردم ممکنه مجبور بشم برگردم پایین.

باز هم سوار موتور سه چرخمون شدیم و این بار غار نمکی پیاده شدیم، اولش که وارد غار شدیم یک فضای کوچیکی بود که جذابیت خاصی هم نداشت ولی با نور گوشی هامون جایی رو پیدا کردیم و داخلش شدیم که یکم فضای غار رو طولانی تر می کرد، در کل غار بزرگی هم نبود، اصلا به فضای عمومی این جاذبه ها نرسیدن، حتی آب هم به سختی توی راه می تونید پیدا کنید، بعد حرکت کردیم به سمت دره رنگین کمان، جایی که کلی کوه و تپه با رنگ های مختلف وجود داشت، خیلی فضای جالب و دل انگیزی بود، در همون مسیر با گروه مستند سازی آشنا شدیم و یکی شون با ما تا نقطه گردشگری بعدی همراه شد، یعنی دره مجسمه ها، اسم جالبی داشت، حس می کردم یکی قبلا مجسمه ساخته ولی بعدش فهمیدم خدا خودش بعضی سنگ ها رو به حالت های خاصی گذاشته که شبیه بعضی حیوانات هستن، مثل عقاب، کبوتر و … انتهای مسیر می رسید به دریا، ارتفاع عجیبی داشت ولی فوق العاده منظره زیبایی بود، بعد از کلی حرف زدن درباره مستند و فضای سینما و … از دوستمون جدا شدیم و دره سفید رو دیدیم و بعد هم ساحل لاک پشت ها، خیلی فضای قشنگی بود وقتی آب دریا به صخره ها برخورد می کرد، البته فصل تخم گذاری لاک پشت ها نبود ولی باز محیط به شدت زیبایی داشت، به عنوان آخرین جای دیدنی جزیره به جنگل های حرا رفتیم، کلی خرچنگ ریز اونجا بود که وقتی بهشون نزدیک می شدیم می رفتن توی سوراخ های ریز زمین، سفر هیجان انگیزی بود، بعد از پنج ساعت برگشتیم اسکله بلیت گرفتیم و منتظر شناور شدیم تا برگردیم بندرعباس.

وقتی شناور رسید داخل کابین نرفتیم و روی عرشه نشستیم و شروع کردیم به عکاسی کردن، کلی چیز درباره عکاسی یاد گرفتم، البته وقتی فهمیدم که کلی عکس و خراب کردم، با آرش کلی موسیقی گوش دادیم و اونقدر خسته بودیم که وقتی رسیدیم هتل بچه ها خوابیدن، من و امیرعباس کمی بیشتر بیدار موندیم، من می نوشتم و امیرعباس عکس ادیت می کرد و بعد از بیدار شدن از روی گرسنگی چون ناهار رو حذف کرده بودیم، ساعت ۱۰ رفتیم برای شام، رستوران فانوس رو انتخاب کردیم تا هتل فاصله کمی داشت اونجا هم فضای جالبی داشت و موسیقی زنده پخش می کرد، یعنی یک نفر بود که هم پیانو می زد و هم می خوند، انصافا خوب هم به جای خواننده ها می خوند، بعد از خوردن شام رفتیم کنار ساحل، کلی با ستاره ها بازی کردیم، پامون رو گذاشتیم توی آب، عکس گرفتیم و برگشتیم هتل، این بار همه با هم بی هوش شدیم تا صبح، روز اول سفر رو دوست داشتم، سفر با آدم های هیجان انگیز لذت بخش هست.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

یک دیدگاه

  1. سلام.
    در مورد هزینه ها هم اگر امکان داره بنویسید.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه