۲۶بهم
سفرنامه خلیج فارس: دلفین های هنگام

سفرنامه خلیج فارس: دلفین های هنگام

دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶

یکی از رویاهای من همیشه دیدن دلفین‌ها بود، خیلی عاشقشون هستم به حدی که دوازده سال اسم شرکتمون دلفین بود، صبح زود به عشق دیدن دلفین‌ها از خواب بیدار شدیم، از پذیرش هتل خواستیم یک ماشین در اختیار برامون بگیره تا بتونیم بریم جزیره هنگام و برگردیم، بعد از چند دقیقه انتظار ماشین رسید، رانندش یک پیرمرد خسته بود که زمانی برای خودش دریانوردی بوده و بعد از یک اتفاق ترسناک و تلخ که توی دریا براش اتفاق میافته دیگه سمت دریا نمیره، فکر می کنم حدود چهل کیلومتر یک بند حرف زد و هر چی دلش می خواست به مسئولین می گفت، من راستش حوصله این بحث های بی فایده رو نداشتم و کل مسیر رو موسیقی گوش می دادم، تا اینکه رسیدیم و خوشبختانه دریا امروز بی قراری رو کنار گذاشته بود و آروم منتظر بود تا ما به دیدنش بریم، بعد از خرید بلیت قایق سوار شدیم و طرف بهمون گفت امیدوارم بتونیم دلفین ببینیم، چند روز پیش هر چی وایستادیم به زور یکی اومد روی آب، یکم توی دلمون خالی شد.

بعد از چند دقیقه که همه مسافرها جلیقه نجات پوشیدن به سمت جزیره هنگام حرکت کردیم، به نزدیکی جزیره که رسیدیم یک دسته دلفین از کنار قایق با سرعت عبور کردن و سرشون رو میاوردن بیرون نفسی تازه می کردن و دوباره می رفتن توی آب، چقدر قشنگ بود، ذوق زده شده بودم، همین طوری بهشون نگاه می کردم، آروم آروم دور و برم رو نگاه کردم و دیدم سکاندار قایق داره فریاد میزنه «وای خدای من امروز چقدر دلفین اینجاست»، دسته دسته دلفین به ما نزدیک می شدن، اصلا این صحنه ها قابل توصیف نیست، چقدر قیافه دوست داشتنی دارن دلفین ها، همین طوری داشتیم دلفین ها رو تماشا می کردیم که یکی از دلفین های بازیگوش خودش و به طور کامل از آب پرت کرد بیرون و از شانس خوب من داشتم تماشا می کردمش، همین دلفینی که عکسش رو گذاشتم.

بعد از تماشای دلفین ها رفتیم ساحل نقره ای رو دیدیم و بعد در ساحل جزیره کمی توقف کردیم و سمبوسه ماهی خوردیم، البته من ماهی دوست نداشتم و اون رو برای ماهی های دریا برداشتم تا بهشون غذا بدم، آدم های جنوب خیلی عجیب هستن، آدم هایی خونگرم، آروم و با محبت، جزیره جالبی بود، البته فرصت نکردیم خیلی بگردیم ولی دوستش داشتم، دلفین ها خاطره بیاد موندنی برام ساخته بودن، کنار ساحل نشسته بودم و بچه ها رو تماشا می کردم که چقدر قشنگ بازی می کردن، دلم برای این سبک بازی ها تنگ شده بود، بعد سوار قایق شدیم و رفتیم سمت دیگه جزیره، جایی که اینقدر آب شفاف بود که می تونستیم ماهی ها رو تماشا کنیم، من اونجا بهشون غذا می دادم و کلی ماهی رنگارنگ میومد روی آب و بقیه تماشاشون می کردن، چه زیبایی های جالبی بود.

سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶

روز آخر بود دیگه حوصله بیدار شدن هم نداشتیم، تا ساعت نه صبح خوابیدیم، بعد از جمع و جور کردن وسایل و تسویه حساب با هتل به سمت اسکله حرکت کردیم، بلیت گرفتیم و یک ساعت بعد رسیدیم بندرعباس، این سفر هم داشت به ساعت های پایانی خودش می رسید، من همیشه در این لحظات دلم تنگ میشه، برای تک تک لحظه های با هم بودنمون، برای خاطره های قشنگی که ساخته بودیم، امیرعباس همچنان دوست داشت بازار ماهی فروش های بندرعباس رو ببینه، یک ماشین که جلوی اسکله داشت باهامون شوخی می کرد رو گرفتیم و ما رو برد بازار ماهی فروش ها، جای قشنگ و جالبی بود بعد از کلی عکاسی، رفتیم کافه ای که اون سمت خیابون بود، اسمش یادم نیست، کلی با طرف شوخی کردیم، انصافا قهوه های خوبی داشت، بعد هم سوار قطار شدیم و توی راه کلی درباره کار و زندگی و … حرف زدیم، تصمیمات خیلی خوبی گرفتیم، من سعی کردم بخش های کاری رو در سفرنامه ننویسم، ولی نتایج سفر خیلی خوب بود.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)