۱۲بهم
سفرنامه خلیج فارس: عجایب هفتگانه قشم

سفرنامه خلیج فارس: عجایب هفتگانه قشم

شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶

به خاطر خستگی زیاد ساعت ۹:۳۰ دقیقه از خواب بیدار شدیم و رفتیم صبحانه خوردیم و برگشتیم به اتاق تا امیرعباس یکم برنامه ریزی کنه، این بشر نمی تونه بدون برنامه کاری انجام بده، من هم که مدام می گفتم جمع کنید بریم بالاخره یه چیزی میشه دیگه، نشون به همون نشون که تا ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه برنامه ریزی هاش طول کشید و بعد از تسویه حساب با هتل به سمت اسکله حرکت کردیم، دو نوع شناور برای رفتن به قشم وجود داشت، یکی تند رو، یکی معمولی، بلیت گرفتیم و خوشبختانه موقع سوار کردن مسافرش هم بود، ۴۵ دقیقه توی راه بودیم تا رسیدیم به قشم، وقتی پیاده شدیم با وجود اینکه دو ساعت برای برنامه ریزی وقت گذاشته بودیم (لبخند)، نمی دونستیم باید کجا بریم، من روی نقشه نزدیک ترین هتل رو انتخاب کردیم، چند تا از عکس های هتل رو بررسی کردیم و به سمتش حرکت کردیم.

هتل نخل هنگام، جای بدی نبود، کار ما رو راه می نداخت، بعد از اینکه در اتاق مستقر شدیم تصمیم گرفتیم یکم دوباره برنامه ریزی کنیم (لبخند)، یکی دو ساعت که موندیم احساس گشنگی بهمون دست داد برای همین رفتیم بیرون و دنبال رستوران خوب می گشتیم، از این بپرس، از اون بپرس به خاطر برنامه ریزی های دقیق مون بود (لبخند)، یه تاکسی گرفتیم و سوار شدیم و ما را برد به رستوران صداقت، انصافا غذاهای با کیفیتی داشت، من هم که ماهی و غذاهای دریایی دوست نداشتم، به گوشت و مرغ بسنده کردم، بعد از اینکه سیر شدیم زدیم بیرون، به بچه ها گفتم با این برنامه ریزی راه به جایی نمی بریم، پیاده کنار خیابون قدم می زدیم که چند تا ماشین کرایه دیدیم، سریع رفتیم و یکی رو برای بیست و چهار ساعت کرایه کردیم، اینقدر با طرف شوخی کردیم که فکر کنم تا یه مدت نیاز به خنده نداشته باشه.

بعد از اینکه ماشین رو گرفتیم برگشتیم به هتل تا من مدارکم رو بردارم، برای آرش کار پیش اومد و مجبور شد هتل بمونه و ما سه تایی رفتیم و قلعه پرتغالی های قشم رو دیدیم و برای چند ساعت کنار ساحل نشستیم و دریا رو تماشا می کردیم، ذهنم خیلی درگیر بود، همش به کارهایی که باید انجام می دادیم فکر می کردم، گاهی مثل همیشه دلتنگ می شدم، قدم می زدم، به آسمون نگاه می کردم، همه چیزش با همه جا فرق داشت، دلمون نیومد بدون آرش بریم بچرخیم برای همین برگشتیم هتل، یکم استراحت کردیم بعدش تصمیم گرفتیم دوباره با هم بریم کنار ساحل یکم قدم بزنیم، من و آرش رفتیم برای بچه ها بستنی خریدیم و کلی درباره کارها صحبت کردیم، بعد از خوردن بستنی دلم موتور سواری خواست، کنار ساحل موتوری کرایه کردیم و بازی کردیم، بعد هم برگشتیم هتل و خوابیدیم.

یک شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶

صبح ساعت ۷ امیرعباس شروع کرد به بیدار کردن بچه ها که پاشید دیر شده باید بریم جزیره هنگام، به هر زحمتی بود از خواب بیدار شدیم، تصمیم گرفتیم صبحانه را توی راه بخوریم، سوار ماشین شدیم و به سمت جزیره هنگام حرکت کردیم، وقتی رسیدیم اسکله کسی نبود، بعد از چند دقیقه کارگری که اونجا کار می کرد از کنارمون رد شد و ازش پرسیدیم چطوری می تونیم بریم جزیره هنگام؟ گفت امروز نمی تونید، دریا طوفانی هست، امیرعباس رو کارد بهش می زدیم خونش در نمیومد، سوار شدیم و به سمت جنگل های حرا حرکت کردیم، به اونجا هم که رسیدیم آب پایین بود و بهمون گفت یک ساعت دیگه بیاییم، ما هم به یکی از روستاهای اطراف رفتیم و خونه‌ی یکی از محلی ها یک صبحانه مشتی زدیم، به نون هم ماهی زده بودن و تخم مرغ و پنیر و … جای همتون خالی خیلی چسبید، بعد برگشتیم، قایقی کرایه کردیم و وارد جنگل های حرا شدیم، خیلی جای جالبی بود، درخت های عجیب با پرندگانی زیبا، خیلی دوست داشتنی بود.

بعدش سوار ماشین شدیم تا به سمت تنگه چاهکوه بریم، سر راه با دیدن تابلوی دره تندیس ها از جاده زدیم بیرون و از یک جاده خاکی به سمت دره تندیس ها حرکت کردیم، هر چی جلوتر می رفتیم چون کسی نبود یکم ترسناک می شد ولی صحنه های عجیب و زیباتری می دیدیم تا اینکه رسیدیم به جایی که دیگه نمی تونستیم با ماشین جلوتر بریم، پیاده شدیم و مسیری رو قدم زنان با شور و هیجان تماشا می کردیم، انصافا خیلی جای زیبایی بود، اونجا بود که با خودم گفتم اگر کسی بخواد بیاد قشم و این صحنه ها رو با آرامش تماشا کنه باید حداقل یک ماه وقت بزاره و من احتمالا در آینده چنین زمانی رو میزارم، بعد از تماشای دره تندیس ها به سمت دره چاهکوه حرکت کردیم، قشم بزرگ تریم جزیره‌ی ایران هست و مسافت بین هر کدوم از جاهایی که می رفتیم می دیدیم حداقل ۲۰ تا ۳۰ کیلومتر بود.

وقتی رسیدیم به چاهکوه، از همون اول منتظر دیدن چیزهای عجیب بودم ولی همه چیز خیلی ساده بود، مثل همه‌ی جاهای دیگه، مسیری رو پیاده باید می رفتیم، هر چی جلوتر می رفتیم هیجان انگیز تر می شد تا اینکه بالاخره رسیدیم به تنگه ای که باید می رسیدیم، ارتفاع دیواره ها بسیار بلند بود، انگار زمین شکافته بود، دیواره ها اشکال جالبی داشتند، واقعا توصیف چنین جای بی نظیری کار من نیست، باید از نزدیک تماشا کرد، پیرمرد بومی زندگی اش رو وقف اونجا کرده بود و به توریست ها خدمات می داد، آب از چاه در میاورد تا دستاشون رو بشورن، راستش نمی دونم چرا میراث فرهنگی هیچ نقشی اونجا نداشت، کلا این همه آثار ویژه و عالی اونجا وجود داره و متاسفانه مسئولین هیچ اهمیتی نمیدن، بعد از کلی عکاسی و لذت بردن از فضای اطراف به طرف ماشین برگشتیم.

تصمیم گرفتیم قبل از برگشت دوباره به اسکله بریم شاید تونستیم به جزیره هنگام بریم ولی باز هم دریا با ما همراه نبود، سر راه برگشت از ساحل لاک پشت ها هم دیدن کردیم، جزایر ناز رو دیدیم و تصمیم گرفتیم دره ستاره ها رو هم ببینیم، اونجا هم جای خیلی قشنگی بود، بیشتر زیبایی های قشم طبیعی و دست نخورده هست، یه جورایی دیدن این مناطق توی شب حس و حال بهتری داره ولی بعید می دونم اجازه چنین کاری رو بدن، قبل از ورود به شهر سری هم به غار خربس زدیم، معماری زمان های قدیم هم انصافا قابل تقدیر هست، کلی اونجا بازی کردیم و برگشتیم قشم، ماشین رو تحویل دادیم، کلی با طرف دوست شدیم و برگشتیم هتل برای استراحت، انصافا روز خیلی سختی داشتیم.

وقتی رسیدیم هتل همه بی هوش شدیم، بعد از چند ساعت که بلند شدیم، یکم تنقلات خریدیم و با هم حرف زدیم و تصمیم گرفتیم با یکی از دوستانمون که ایران نبود تماس بگیریم و حالش رو بپرسیم، یک ساعتی رو به گپ و گفت با دوستمون مشغول بودیم، خیلی خوش گذشت، بعدش رفتم لابی هتل نشستم هر کسی میومد دعوتش می کردم کنارم بشینه و شروع می کردم باهاش حرف زدن، چند ساعتی هم این طوری گذشت، بعد تصمیم گرفتیم شام سفارش بدیم و بیرون نریم، خسته بودیم، انصافا غذاهای جنوب خیلی خوشمزه است و به قول آرش غذا هم جزئی از سفر هست، کلی با هم حرف زدیم، بعد گرفتیم خوابیدیم، تا اینجا سفر خیلی جالبی بود برای من.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه