۱۲تیر
مشهد

سفرنامه مشهد (۱): اسماعیل ات را قربانی کن!

بعد از اینکه تصمیم گرفتم گذشته رو بزارم پشت در، شروع کردم تمام چیزهایی که مربوط به گذشته بود رو تعطیل کردم و با آرش تصمیم گرفتیم بعد از جمع و جور کردن بعضی از کارها بریم سفر و درباره کارهایی که قراره در آینده شروع کنیم صحبت کنیم و تصمیماتی بگیریم، اول قرار بود یک سفر ماجراجویی یا به شمال داشته باشیم یا جنوب، ولی سر از شرق درآوردیم، بعد از اینکه درباره سفر و ماهیت سفرمون صحبت کردیم و به خاطر یکی از دوستانمون که احساس کردیم دیدن ما می تونه حالش رو خوب کنه، مقصد سفر رو مشهد در نظر گرفتیم و برای اینکه بیشتر از فرصت هامون استفاده کنیم تصمیم گرفتیم با قطار سفر کنیم، برای من خیلی فوق العاده بود چون دو سال بود مشهد نرفته بودم، ناخود آگاه آخرین روز از شب های قدر تو ذهنم مجسم شد، تو مراسم قرآن به سر رسیدیم به قسمت علی بن موسی الرضا (ع)، یه حس و حال عجیبی داشتم، شروع کردم با امام رضا دعوا کردن که این چه دوستی و رفاقتی بود که دعوت نمی کنی بیاییم بهت سر بزنیم؟ قهر کردی؟ خب خودتون گفتید قهر بیشتر از سه روز جایز نیست، نکنه منظورتون سه سال بوده! فکرشم نمی کردم اینقدر زود و این طوری اتفاقی دعوت کنه و مسیر سفر ما رو به سمت خودش تغییر بده، این جزء دوست داشتنی ترین اتفاقات زندگیم بود.

این اتفاق خیلی ذهنم رو مشغول خودش کرده بود، که چرا من دو سال نتونسته بودم برم مشهد، من آدمی بودم که چند سال قبلش سالی چندین بار به مشهد سفر می کردم، شروع کردم به کنکاش کردن در زندگیم، اتفاقات رو سعی می کردم مو به مو بررسی کنم، یاد داستان حضرت یعقوب (ع) افتادم که وقتی به یوسف (ع) دل بست او را از دست داد، به بنیامین هم دل بست و او هم از دست داد، فرشته خداوند وقتی به یعقوب (ع) نازل شد به او گفت، جد تو ابراهیم (ع) وقتی اسماعیل را به دست آورد که او را قربانی کرد، من هم دو سال اتفاقات تلخی برام افتاده بود که نمی تونستم ازشون بگذرم، وقتی تونستم برم مشهد که تصمیم گرفتم همه چیز رو بزارم پشت در و زندگی جدیدی رو شروع کنم و این کار و هم کردم، گاهی باید برای به دست آوردن چیزهای با ارزش اسماعیل هامون رو قربانی کنیم.

دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

آرش به من گفت بلیت رفت رو دوشنبه بگیر، برگشت رو هم شنبه، من هم خریدم، امروز وقتی می خواستیم به سمت راه آهن حرکت کنیم و بلیت رو پرینت گرفتیم، به آرش گفتم می دونی امروز که داریم می ریم سفر چندم هست، با تعجب گفت نه نمی دونم و رفت توی گوشیش تا ببینه امروز چندم هست، تا گفت دوازده هر دو به هم نگاهی کردیم و شروع کردیم به خندیدن، یه جورایی داشتیم می رفتیم سفر تا پروژه ای به اسم دوازده رو کلید بزنیم، ساعت ۱۸:۲۴ دقیقه از خونه زدیم بیرون و با اسنپ به سمت راه آهن رفتیم، این دفعه سوم بود که از این سرویس ماشین می گیرم و ماشین کولر رو روشن نمی کنه، به نظرم بعضی از سرویس ها به جای توسعه بدون پشتوانه سرویس، کیفیت خدماتشون رو افزایش بدن تا مشتریانشون رو از دست ندن خیلی بهتر هست چون واقعا جز وظایف من نیست با راننده کلنجار برم برای روشن کردن کولر، اصلا من از چنین سرویس هایی استفاده می کنم که سر قیمت و خدمات با راننده چونه نزنم، وقتی رسیدیم راه آهن منتظر اعلام حرکت قطارمون شدیم، قطاری که من گرفته بودم اسمش زندگی بود و آپشن های مختلفی داشت، بدون شام، با شام، با شام ویژه، ما آخری رو گرفتیم ببینیم چطوری هست، ساعت ۱۹:۴۰ دقیقه سوار قطار شدیم، توی کوپه اینترنت ایرانسل درست آنتن نمی داد برای همین پیاده شدیم تا بتونیم هتل رو رزرو کنیم که نشد، وقتی پیاده شدیم، مهماندار واگن ما گفت لطفا پیاده نشید قطار حرکت می کنه جا می مونید، گفتیم ما همینجا کنارتون داریم از اینترنت استفاده می کنیم، گفت جا موندید با خودتون هست، خندیدم و گفتم قطار ما رو شاید جا بزاره ولی شما رو که جا نمیزاره، ما پیش شما هستیم، جا بمون همه با هم جا می مونیم، خندیدیم و چند دقیقه بعد با هم سوار شدیم، و برام جالب بود که دقیقا سر ساعت ۲۰ قطار به سمت مشهد حرکت کرد.

توی تبلیغات این قطار یه جوری نوشته بود مجلل که ما انتظار چیزهای هیجان انگیزی داشتیم ولی توی کوپه نهایت تفاوتی که تونستیم پیدا کنیم، چند تا دکمه بیشتر بود، یکی برای صدا کردن مهماندار بود که به کار ما نیومد، یکی هم کم و زیاد کردن دمای اتاق که اونم به کارمون نیومد و یکی هم صدا که اصلا کار نمی کرد و صدای تلویزیون به حدی افتضاح بود که خاموشش می کردیم سنگین تر بودیم ولی از حق نگذریم رفتار پرنسل قطار خیلی عالی بود، قطار هم تمیز و مرتب بود، جالب اینجا بود که به محض نشستن روی صندلیمون فیلم بادیگارد رو پخش کردن، با این توفیق اجباری که نصیب من شده بود برای دیدن این فیلم فکر می کنم دفعه دهم بود که این فیلم و می دیدم، انصافا خیلی دوستش دارم، بعد هم دستمال مرطوب و آب هندوانه به عنوان خوش آمد گویی آوردند که اینم فکر کنم جزء تفاوت هاش بود، دستمال رو طوری لوله کرده بودن من فکر کردم شکلاتی چیزی هست با آب هندوانه آوردن، شانس آوردم تو دهنم نکردمش، برای اینکه بتونیم با آرش کار کنیم و حرف بزنیم به رئیس قطار گفتیم می تونیم بریم داخل رستوران و کار کنیم؟ گفت این قطار با بقیه فرق می کنه و تا ساعت ۱۲ شب که شام میدیم امکانش نیست، خندم گرفت که وقتی میگی فرق می کنه باید بهتر باشه و دارای محدودیت های کمتری باشه نه اینکه محدودتر بشه.

به هر حال ساعت ۲۱:۱۰ چایی آوردن و ۲۱:۲۰ دقیقه قطار برای خوندن نماز مغرب توقف کرد و بعد از ۲۰ دقیقه به حرکت خودش ادامه داد، ساعت ۲۲:۰۰ رفتیم رستوران و بعد از خوردن شام اونجا تا پاسی از شب موندیم و مهماندارهای اونجا رفتار خیلی خوبی داشتند، وقتی روی میز نشستیم سالاد شیرازی و سوپ آماده بود و من برای اولین بار سالاد شیرازی خوردم، هیچ وقت این سالاد و دوست نداشتم نمی دونم چی شد خوردمش، تنها تفاوت غذای ویژه شون هم این بود غذای بقیه جوجه بود برای ما برگ به علاوه مقداری پیاز و جعفری و دو تیکه میگو و قارچ و یک چیزهایی که من اصلا دوست نداشتم، البته دنت آخرش عالی بود انصافا، خیلی وقت بود نخورده بودم.

بعد از اینکه خوردنمون تموم شد، من برگشتم به کوپه و لپ تاپ و چیزهایی که لازم داشتیم و برداشتم، سر راه مهماندار واگن ما جلوم رو گرفت و دو تا ظرف آجیل داد و گفت دارید میرید سهمیه تون رو ببرید، منم با خنده گفتم اگه چیز دیگه ای هست بدید معلوم نیست دیگه برگردیم ها! ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه شروع کردیم درباره کارها حرف زدن، وسط اش هم میوه هایی که دلبر گذاشته بود و می خوردیم و آرش می گفت تو که نمی خواستی بیاری میوه ها رو، انصافا بعضی وقت ها تصمیماتی می گیرم بعدا می گم خوب شد کسی گوش به حرفم نداد، همین که مشغول حرف زدن بودیم چشمم به شماره میزی افتاد که روش نشسته بودیم، شاید باورتون نشه ولی شماره میز هم دوازده بود، خیلی برای ما جالب بود چون داشتیم درباره دوازده حرفمی زدیم، تا ساعت ۲:۴۰ بامداد ادامه دادیم و دیگه خسته شده بودیم و برگشتیم به کوپه برای خواب، من هم خوابم نمی برد، برای همین شروع کردم کتاب خوندن، تا ساعت ۳:۰۰، چشم هام هنوز گرم نشده بود که ساعت ۳:۵۰ دقیقه برای نماز بیدارمون کردن، وقتی پیاده شدم فهمیدم ایستگاه نقاب هستیم، هنوزم نمی دونم کجا میشه دقیقا، وقتی برگشتم هر کاری کردم خوابم نمی برد، یکم فکر کردم تا اینکه دیدم فکر خالی فایده نداره ۵:۳۰ باز شروه کردم به خوندن کتاب تا اینکه رسیدیم مشهد.

سفرنامه مشهد (۱)(۲)(۳)(۴)(۵)(۶)

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۴ دیدگاه ها

  1. من اینها را امشب شنیدم ولی خوندنش یک لطف دیگه ای داشت
    من شاکرم که خدا دوست های خوبی به من عطا کرده

  2. برام جالب بود وقتی گفتی “فهمیدم ایستگاه نقاب هستیم”
    فکر نمی کردم از دیار ما سردر آورده باشید:))

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه