۱۳تیر
مشهد

سفرنامه مشهد (۲): کار کردن در کافه

سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶

ساعت ۷:۱۵ دقیقه تو ایستگاه راه آهن مشهد دنبال جایی برای خوردن صبحانه می گشتیم، نمی دونم چرا هوس نیمرو کرده بودیم، به یک مغازه داری گفتیم صبحونه چی داری؟ گفت نون و پنیر و کره و مربا، گفتیم جایی هست نیمرو بزنه اینجا؟ گفت چند تا می خوایید؟ گفتیم دوتا، گفت بشینید براتون بزنم، اینقدر خوشحال شدیم که نگو، وسط اش برامون موسیقی هم پخش کرد با صدای بلند، بعد از خوردن صبحونه، یکم نشستیم و من خوندن کتاب انسان در جست و جوی معنی رو تموم کردم، هنوز هیچ جایی برای رفتن نداشتیم و روز یه جورایی هنوز شروع نشده بود، یه کافه دیدم  تو ایستگاه و رفتیم نشستیم اونجا، آرش پرسید چی می خوری؟ گفت نسکافه، بعد که برگشت گفت دو تا اسپرسو سفارش دادم! گفتم چرا؟ من دوست ندارم، می خندید، من فکر می کردم شوخی می کنه، شروع کردیم به کار کردن، ساعت ۸:۰۰ صبح بود، که طرف وقتی داشت سینی رو میاورد و من دیدم دو تا فنجون کوچیک توی سینی هست به آرش گفتم تو روحت آرش، خندید و گفت چرا؟ تا اینکه طرف فنجون ها رو گذاشت روی میز و آرش شروع کرد به خندیدن، گفت باید رنج بکشی و از رنج کشیدن ات لذت ببری، انصافا فکرشم نمی کردم باهام چنین کاری بکنه، می گفت بخور برات خوب هست، بعد از یک ساعت و نیم من تازه تونسته بودم یه جورایی یک سوم یک فنجون کوچیک و بخورم ساعت ۹:۳۰ بود و بحث های کاری خوبی کرده بود، یکی از دوستانمون جایی رو برامون هماهنگ کرد و تصمیم گرفتیم یکم پیاده روی کنیم، قبل از رفتن آرش گیر داده بود که حتما باید اسپرسو رو بخوری تا آخرش، گریه ام و واقعا درآورد، به زور سر کشیدم و پشت اش یه شکلات خوردم مزه اش بره.

هتلی که هماهنگ کرده بودیم، یکی از خیابون های اطراف حرم بود که الان دقیق نمی دونم اسمش چی هست، پیاده تا اونجا رفتیم و توی راه کلی حرف زدیم درباره کارها و چیزهای دیگه، هوا تازه سر صبح خیلی گرم بود، ساعت ۱۰:۱۴ دقیقه رسیده بودیم باغ نادری، یکم خاطرات مرور کردم از سفرهای قبلیم و به مسیرمون ادامه دادیم، تا رسیدیم به هتل، خیلی زود رسیده بودیم، توی لابی مجبور بودیم بشینیم تا اتاق آماده بشه، مهماندار برامون دو تا لیوان آب میوه خنک آورد و آرش شروع کرد به کار کردن و من هم سرگرم نوشتن خاطرات سفر شدم، ساعت ۱۳:۰۰ احساس کردم یکی داره جلوم بال بال میزنه، هدفن توی گوشم بود و صدا رو نمی شنیدم، سرم و گرفتم بالا دیدم مهماندار داره می خنده و میگه پاشید اتاقتون آماده است، بعد از اینکه جا گیر شدیم از بی خوابی داشتیم بی هوش می شدیم برای همین تلاش کردیم تا یکم بخوابیم ولی برای من که بی فایده بود و فقط تا ساعت ۱۴:۵۰ روی تخت دراز کشیده بودم، داشتم دیوونه میشدم، بی خیال شدم، مشغول گشت و گذار توی سیستم ام شدم تا ساعت ۱۷:۰۰ که به دیدن یکی از دوستانمون رفتیم.

برای اینکه بتونیم راحت صحبت کنیم و یکم کار کنیم رفتیم کافه شکر، جای جالبی بود، کسایی که توش کار می کردند روحیه خوب و جالبی داشتند خیلی راحت میشد باهاشون شوخی کرد، یه دکمه روی میز گذاشته بودند برای صدا کردن کافه من بهمون گفت این و نزنید، صدام کنید میام، کلی سر به سرش گذاشتیم که چرا باید این طوری باشه آخه؟ اونم کلی توضیح می داد بعد که فهمید داریم باهاش شوخی می کنیم، خندید و رفت و بعد از چند دقیقه دستم و تکون داد و اومد، خندیدم و گفتم می خواستیم امتحان کنیم ببینیم میای یا نه، خندیدیم و یه پیتزا و هات داگ و یک سری خوردنی دیگه سفارش دادیم، وقتی آورد، انصافا فوق العاده بود، تا حالا هات داگ بدون نون نخورده بودم، بعد از خوردن غذا استیکی ها رو از توی کیفم درآوردم و شروع کردیم به کار کردن، یکی از دیوارهای کافه رو پر کردیم از استیکی، همه در حال تماشای ما بودن، حتی کافه من اومد و گفت می خوایید تلویزیون و بردارم راحت باشید؟ خندیدیم و گفتیم نه نیازی نیست، جا کم آوردیم خودمون برش می داریم، بعد هم ازمون اجازه گرفت که یک عکس از دیوار کافه اش که ما پر کرده بودیم از استیکی بگیره، مدام هم می گفت یه جوری می گیرم نوشته هاتون مشخص نباشه، ما هم می خندیدم و می گفتیم راحت باش، انصافا یکی از بهترین جلسات کاریمون بود، تا ساعت ۲۰:۰۰ اونجا بودیم.

بعد برای خوردن دوغ آبعلی رفتیم سمت طرقبه، خیلی جالب بود، فکر کنید این همه راه از تهران برید مشهد که دوغ آبعلی بخورید، جایی که برای خوردن دوغ انتخاب کردیم پر بود از پاستیل های رنگی رنگی، داشتم دوغ می خریدم که دیدم آرش دستکش داره دستش می کنه، بهش گفتم داری چه کار می کنی؟ گفت می خوام پاستیل بردارم، اینقدر با هیجان این کار و انجام می داد که آدم لذت می برد، توی راه برگشت دست می کرد توی پلاستیک و یک پاستیل در می آورد و شروع می کرد به تحلیل مزه اش، ساعت ۲۲:۳۰ دقیقه رسیدیم حرم امام رضا (ع)، بعد از دو سال حال عجیبی داشتم، وقتی وارد حرم شدیم، مستقیم رفتیم صحن انقلاب، حس و حالی که داشتم قابل توصیف نبود، جلوی پنجره فولاد چند دقیقه نشستیم و توی حال و هوای خودمون بودیم، نتونستم برم داخل، به بچه ها گفتم بریم، احساس کردم تعجب کردن، ولی نمی دونم چه احساسی داشتم، حس کردم بعد از دو سال آمادگی اش رو ندارم همین طوری برم داخل، تصمیم گرفته بودم فردا شب برم.

وقتی از حرم بیرون رفتیم صحبت می کردیم کجا بریم شام بخوریم ولی گشنه نبودیم، قرار شد جلوی یک مغازه توقف کوتاهی بکنیم و چند تا نوشیدنی بخریم، وقتی پیاده شدیم آرش یک سری نوشیدنی عجیب و غریب برداشت و من هم یک سری از این کیک ها و نون هایی که می خوردی خف می کردی، وقتی مغازه دار حساب کرد و گفت شد چهل هزار تومان، من و آرش نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده، طرف با تعجب پرسید به چی دارید می خندید؟ چی شد؟ گفتیم هیچی، قرار بود شام نخوریم و نگه داریم یک دلستری چیزی بخریم، پول دو تا پیتزا رو دادیم نوشیدنی، وقتی رسیدیم هتل تا ساعت ۱:۰۰ بیدار بودیم و من مشغول نوشتن سفرنامه بودم، بعد هم بی هوش شدیم تا صبح.

سفرنامه مشهد (۱)(۲)(۳)(۴)(۵)(۶)

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه