۱۴تیر
فردوسی

سفرنامه مشهد (۳): از لبنان تا توس

چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶

دیشب قبل از خواب آرش ازم خواست ساعت گوشیم رو روی ساعت ۶:۰۰ تنظیم کنم ولی از اونجایی که خیلی احساس خستگی می کردم روی ساعت ۷:۰۰ تنظیم کردم و خوابیدم، صبح سر ساعت گوشیم شروع کرد به زنگ زدن ولی من اصلا حس و حال بلند شدن نداشتم، بعد از اینکه صدای زنگ گوشی رفت روی اعصابمون آرش بلند شد، گوشی من رو برداشت، زنگ اش رو خاموش کرد و نگاهی به ساعت اش انداخت و گفت، چرا از دستور تمرد کردی؟ من در عالم خواب و بیداری گفتم، خسته بودم، بعد دیدم آرش هم به رختخواب برگشت و تا ساعت ۹:۳۰ دقیقه به ادامه خوابمون پرداختیم، وقتی بیدار شدیم زمان صبحانه هتل تمام شده بود ولی آرش به پذیرش زنگ زد و گفت ما صبحانه رو کی بخوریم؟ یه طوری به نظرم پرسید که طرف نمی دونست چی باید جواب بده، فقط بهش گفت اجازه بدید بپرسم و بعد از چند دقیقه مهماندار با یک سینی پر از نیمرو و نون پشت در اتاقمون حاضر شد و یک آماده شده بودیم برای شروع یک روز خوب.

تا ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه مشغول کار و برنامه ریزی برای ادامه سال ۹۶ شدیم، طرح ها را یکی یکی بررسی می کردیم و با استیکی روی دیوار هتل می چسبوندیم، خیلی حس و حال خوبی داشت، به خصوص که وسط اش ایده های هیجان انگیزی به ذهنمون می رسید و ماهیت بعضی از طرح ها را به کلی عوض می کردیم، تا اینکه یکی از دوستانمون تماس گرفت که جلوی در هتل منتظرمون هست، ما هم سریع جمع و جور کردیم و به پیشنهاد دوستمون رفتیم رستوران لبنانی، همیشه یکی از آرزوهای من سفر به لبنان بوده، نمی دونم چرا اینقدر دوست دارم به لبنان سفر کنم ولی توفیق داشتم در شهر مشهد غذای لبنانی بخورم، یک ارده داشتند که اسمش یادم نیست، بر خلاف ظاهرش خیلی خوشمزه بود، من غذایی که سفارش داده بودم رو دوست نداشتم، یه جورایی کباب فیله مرغ بود که چرخ کرده بودن گوشتش رو، یه مزه خاصی داشت، به جاش از غذای بقیه بچه ها خوردم، من دلمه خور هم نیستم ولی اونجا دلمه هم خوردم، مزه دلنشینی داشت، بعد هم گپ و گفتی درباره کار زدیم، اولین بار بود این همه زمان رو در رستوران ها و کافه های یک شهر سپری می کردم.

تصمیم گرفتیم به توس بریم تا آرامگاه فردوسی رو از نزدیک ببینیم، جالب اینجاست من بعد از این همه سفری که به مشهد داشتم تا حالا به توس نرفته بودم، سر راه جلوی کافه بیرون بری به اسم قهوه دونه نگه داشتیم، بچه ها هوس قهوه کرده بودن، قبلا هم گفتم من خیلی با قهوه نمی تونم ارتباط برقرار کنم ولی این بار موکا سفارش دادم و برای اولین بار بود که چنین قهوه ای رو می خوردم، با وجودیکه مغازه کوچکی داشت ولی نشستیم همونجا و کلی هم حرف زدیم بعد ساعت ۱۶:۴۵ دقیقه به سمت توس رفتیم و ساعت ۱۷:۲۰ دقیقه رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم، وسط میدون یک پیرمردی نشسته بود که نظرم رو به خودش جلب کرد، از بچه ها جدا شدم و سمت پیرمرد رفتم، نمی دونم به چی فکر می کرد و به کجا خیره شده بود، بهش گفتم میشه ازت عکس بگیرم؟ با تعجب گفت چرا از من می خوای عکس بگیری؟ بهش گفتم چون خوش تیپ هستی، یک تعجبی کرد و بعد با هم شروع کردیم به خندیدن و من هم ازش عکس گرفتم و به سمت در ورودی آرامگاه رفتم.

جلوی در ورودی ماشین فانتزی رو گذاشته بودن که بازدید کننده ها رو در ازای نفری هزار تومان تا جلوی در اصلی می رسوند، ما خواستیم سوار بشیم یک خانمی نمی گذاشت، می گفت ما ده نفر هستیم، بهش گفتم بقیه پس کجا هستن؟ می گفت یکی شون رفته کلاه بخره، اون یکی داره بلیت می گیره، یکی شون دستشویی هست و همین طوری داشت ادامه می داد که ما زدیم زیر خنده و راننده به زور ما را سوار کرد و به طرف گفت بشینه روی صندلی تا همه خانواده اش برسند بعد سوارشون می کنه، با مزه ترین قسمت اش این بود کلا دو قدم راه بیشتر نبود و صرفا به دلیل با مزه بودنش دوست داشتیم سوار بشیم، جلوی در ورودی اصلی پیرمردی روی چهارپایه ای نشسته بود و دو تار می زد، انصافا این دو پیرمردی که دیدم شور و شوق فوق العاده ای در من زنده کرد، به حدی که اگر فرصت داشتم دو تار می خریدم.

آرامگاه فردوسی یک زیبایی خاصی داشت، یه جورایی سعی کرده بودند حماسی بسازنش، البته به نظر من خیلی بهتر از این حرف ها می تونستند بسازند، محیط دلنشینی داشت، صدای خوندن اشعار فردوسی در فضای اطراف آرامگاه لذت قدم زدن تو اون فضا رو دو چندان می کرد، بر عکس همیشه که وقتی به چنین جاهایی میرم دوست دارم سریع برگردم، همش دوست داشتم قدم بزنم، موزه زیر آرامگاه را دیدیم که متاسفانه دوستان عزیزمون از زیر شیشه روی مجسمه های سنگی یادگاری کنده کاری کرده بودن و موزه ای که کنار آرامگاه بود، مجموعه ای از نقاشی های قدیمی، ظروف سفالی و ابزارهای نظامی قدیمی بود، وقتی از موزه اومدیم بیرون روی یک تابلویی نوشته بود به سمت آرامگاه اخوان ثالث، احساس عجیبی پیدا کردم، اصلا نمی دونستم مهدی اخوان ثالث آرامگاهش در مشهد هست، همش دنبال آرامگاهی براش بودم که یک ستون که مجسمه ایشون روش بود نظرم رو جلب کرد، به سمتش رفتیم و دیدیم یک سنگ کوچک سفید رنگ که فقط روش نوشته بود مهدی اخوان ثالث روی زمین جلوی مجسمه بود، خیلی دلم شکست، آخه این چه طرز احترام به یک شاعر بزرگ هست، انصافا مسئولین مربوطه اگر قبل از مرگ برای خودشون بخواهند سنگ قبر سفارش بدن، هیچ وقت چنین چیزی سفارش نمیدن، فقط میشه ابراز تاسف کرد برای کسانی که مسئول بزرگداشت شعرای بزرگ کشور هستند و مسئولین میراث فرهنگی و گردشگری، ساعت ۱۸:۲۰ دقیقه شده بود و ما هنوز کنار مزار م. امید نشسته بودیم و آرش شروع به خوندن شعر مورد علاقه اش از اخوان ثالث با عنوان چاوشی کرد.

من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم؛
ببینیم آسمانِ «هر کجا» آیا همین رنگ است؟

نمی دونم چرا دلم خواست یکم تنهایی لا به لای درختان بلند فضای اطراف آرامگاه قدم بزنم، دلم تنگ شده بود، برای خودم، صدای دو تار زدن پیرمرد تو گوشم طنین انداز شده بود، یاد روزهایی افتادم که تو فشارهای شدیدی گرفتار شده بودم و کسی که فکر می کردم بهترین دوستم هست و تو اون شرایط باید کنارم باشه، نه تنها کمکم نکرد، بلکه رفت برای خودش سه تار خرید، خیلی دردناک بود، هنوز تو ذهنم مونده بود، البته ناراحت شدن من شاید خیلی به جا نباشه چون هر کسی حق انتخابی داره، ما انتخاب می کنیم که کمک کنیم، انتخاب می کنیم دوستی و رفاقت کنیم شاید دیگران انتخاب دیگه ای داشته باشند، بعد از کمی گشت و گذار و عکاسی به سمت مشهد حرکت کردیم.

وقتی رسیدیم مشهد به انتخاب دوستمون رفتیم کافه کوک، وقتی رسیدیم ساعت ۲۰:۰۰ شده بود و انصافا میشه به این کافه نمره بیست رو هم داد، چند دقیقه اولی که توی کافه نشستیم با همه شوخی می کردیم حتی با صاحب کافه ولی فوق العاده بود برخوردشون، حتی ازش دعوت کردیم مدتی را سر میز ما باشه بشینه تا با هم کمی گپ بزنیم، اسمش جابر بود، دوم راهنمایی درس و گذاشته بود کنار و از همون سال ها توی کافه کار می کرد، با این تفاوت که چهار سال اولش رو در کافه شکر که دیروز رفته بودیم شاگردی می کرده و بقیه اش هم خودش کافه داشته و جالب بود که خودش رو تو رویاهاش در ده سال آینده صاحب یک کافه خیلی بزرگ و جذاب می دید، از درس و مشق ازش پرسیدیم تا رسیدیم به کافه و مشتری و به ذهنمون رسید تست مامان رو برای یکی از محصولاتمون امتحان کنیم و انصافا جواب هایی گرفتیم که در مسیر آینده یکی از طرح هایی که داشتیم خیلی موثر بود، برای دوستمون کاری پیش اومد و مجبور شد زودتر بره خونه، من هم که داشتم عکس های اینستاگرام رو تماشا می کردم فهمیدم امروز اولین سالگرد درگذشت عباس کیارستمی هست، دلم یک جوری شد، شروع کردم به نوشتن.

آخر شب قبل از رفتن به هتل آژانس گرفتیم و رفتیم حرم، این بار کوله ها همراهمون بود و دنبال امانتداری می گشتیم، هوا خیلی گرم بود، تصمیم گرفتیم یکم توی صحن ها قدم بزنیم، صحن جمهوری اسلامی، صحن آزادی، آدرس صحن گوهرشاد رو گرفتیم، حس و حال عجیبی داره این صحن، این بار می خواستم برم داخل دنبال همون جای همیشگی خودم می گشتم، رسیدیم به صحن گوهر شاد، کفش ها رو دادیم به کفش داری دوازده، بعد از دو سال چشمم به ضریح افتاده بود، مدتی ایستادم و فقط تماشا می کردم، اون لحظه چیزی به ذهنم نمی رسید، نه چیزی می خواستم و نه کاری می کردم فقط محو تماشا بودم، آروم قدم زدم، از کنار ضریح هینطور که چشمم به ضریح بود می گذشتم و درد دل می کردم، تازه فهمیده بودم چقدر دلم براش تنگ شده بود، دوباره به صحن گوهر شاد برگشتیم، یکم زیر گنبد بزرگ اش قدم زدیم، نشستیم و حرف زدیم و بعد هم پیاده به سمت هتل رفتیم، تا ساعت ۳:۰۰ خوابم نمی برد و برای خسته کردن خودم شروع کردم به نوشتن سفرنامه.

سفرنامه مشهد (۱)(۲)(۳)(۴)(۵)(۶)

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه